Tuesday, October 18, 2005

كامران-1




من كامران هستم اين ماجرا مربوط ميشه به پنج سال پيش كه من تنها توي يك آپارتمان زندگي ميكردم و در همسايگي من يك زن و شوهر جوون زندگي ميكردند و من با شوهره كه اسمش مجيد بود رفيق بودم. آنها زوج خوبي بودند و دو تا بچه هم داشتند من هم گاهي به آپارتمان اونها دعوت ميشدم. خانمش كه اسمش آمنه بود زن خوب و مومني بود و خيلي به من احترام ميذاشت. يك روز مجيد گفت كه از كارش بيكار شده و بدنبال يه كار جديد هست. من هم به دوستام سپرده بودم كه براش كاري پيدا بشه. مدتها گذشت و خبري نشد تا اينكه يه روز مجيد بهم گفت كه يه كاري تو ژاپن براش جور شده و قصد داره در اولين فرصت به اونجا بره. دو سه هفته اي گذشت تا يه روز بهش گفتم كه جريان كار ژاپن چي شد كه جواب داد حالا دنبالش هستم. دو ماهي گذشت ولي مجيد ژاپن نرفت منهم زياد ازش سوال نميكردم تا اينكه يه روز تو راه پله مجيد رو ديدم و بهم گفت كه شب يه سري مياد پيش من. وقتي اومد پيشم ديدم ميخواد يه چيزي رو بگه ولي روش نميشه ازش پرسيدم كه كار ژاپن چي شد كه گفت: اين فرصت خوبي تو زندگيمه و وقتي برگردم صاحب همه چي ميشم بعد گفت: ولي يه سري مشكلات هست كه سد راه شده. من بهش گفتم كاري از دست من بر مياد؟ گفت والا نميدونم چي بگم يعني روم نميشه. گفتم ببين من مثل برادرت ميمونم به من بگو قول ميدم هر كاري بتونم برات انجام بدم. خلاصه با كلي اصرار گفت: رفتن من خيلي براي آمنه سخته اون بد جوري به رابطه زناشويمان عادت داره و اگه در هفته كمتر دو بار با هم باشيم اوضاع و احوالش ميريزه بهم. و من با آمنه صحبت كردم كه اگه تو راضي باشي تو اين مدت تو همسر موقت اون بشي بعد من گفتم: چنين چيزي امكان نداره چون آمنه زن مومنيه و با وجود داشتن شوهر راضي به مرد ديگري نميشه. بعد مجيد گفت كه..... ادامه دارد...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home