Monday, October 31, 2005

سكس هاي خانوادگي فروغ چادري-1




سلام اسم من فروغ است 28 سالم است و 10 سال است كه ازدواج كرده ام و دو تا پسر، يكي 8 ساله و يكي يك ساله دارم. من در يك خانواده بسيار مذهبي به دنيا آمده ام و چادري هستم و شوهرم هم حزب اللهي است. من بسيار حشري هستم و شهوت زياد من باعث شده هم خودم و هم شوهرم دو چهره كاملا متفاوت داشته باشيم يكي چهره مذهبي در خانواده و جامعه و دومي يك چهره حريص و حشري و سكسي داخل خانه. البته بگويم شوهرم اصلا اينطور نبود ولي به اصرار من او هم بالاجبار اينكاره شده است. در حال حاضر من هر روز يكبار جلوي ماهواره و با فيلم هاي سكسي خودم را ارضا مي كنم و يكبار هم شب شوهرم مرا مي كند و تقريبا هميشه حشري هستم. كمي راجع به خودم بگويم: من قد بلند و درشت هستم. باسن بزرگ سينه هاي درشت و سر بالا. موهايم بلند است و مشكي خودم هم سفيد و كمي چاق هستم ( به خاطر دو شكم كه زائيده ام. ) تيپ داخل خانه ام با خارج خانواده خيلي فرق دارد خارج خانه كه چادري هستم با آرايش كم ولي داخل خانه سكسي ترين لباس ها را مي پوشم و به آرايش كردن و عطر زدن خيلي علاقه دارم بعضي وقت ها از صبح تا شب چند بار آرايش غليظ مي كنم و لباس هاي سكسي مي پوشم و از خودم عكس مي اندازم و مي رقصم و فيلم مي گيرم و دوباره آرايشم را پاك مي كنم و دوباره از اول.
من يك خواهر بزرگ از خودم دارم كه قبل از من عروسي كرد. از بچگي من خيلي از نزديك سكس را ديده ام و شايد براي همين الان خيلي حشري هستم خانه ما دو اطاق خواب داشت ولي ما يك خانواده هفت نفري هستيم و در خانه دائم رفت و آمد هست. چند بار سكس مامان و بابا را ديده بودم هم در بچگي و هم وقتي كه بزرگ تر شده بودم. يادم مي آيد خواهرم كه نامزد كرده بود هم چند بار در اطاق را كه باز كردم يا در حال دستمالي و لب گرفتن مچشان را گرفته بودم يا در حال كردن. خواهرم هم از من حشري تر بود يادم مي آيد تا نامزدش به خانه ما مي آمد او را به داخل اتاق مي آورد و از داخل اطاق صداي ماچ و آه و اوه مي آمد تا نامزدش فرار كند. بعدها كه من خودم نامزد كم هم همين طور بود. اوايل چون مي دانستم هر لحظه ممكن است در باز شود و كسي به داخل بيايد كمي رعايت مي كردم ولي بعدها كه طعم كير را چشيدم بي خيال همه چيز شدم. يادش به خير چه روزهائي داشتيم. شايد روزي كه پرده ام را شوهرم برداشت برايتان جالب باشد. نزديك عيد بود كه ما نامزد كرديم و شب عيد كه شد و ما تصميم گرفتيم خانه تكاني كنيم شوهرم هم آمد كه مثلا به ما كمك كند. آن روز تازه داشتم بدن شوهرم را كشف مي كردم و از وقتي كه آمد آب كس من هم راه افتاد در گوشه هاي مختلف خانه همديگر را تنها گير مي آورديم و همديگر را دستمالي مي كرديم. شوهرم هم كه از آن حزب اللهي ها بود و چشم و گوش بسته با بدن من تازه داشت بدن زنانه را درك مي كرد. جالب است بدانيد كه مادر شوهرم من را در مراسم عزا داري بيت رهبري ديد و پسنديد. آن روز آنقدر با سينه ها و باسنم ور رفت كه ديگر داشتم از حال مي رفتم. كارها ديگر داشت تمام مي شد و هوا تاريك. رخت چرك ها را ماشين شسته بود و مامان گفت فروغ آنها را ببر بالا پشت بام و پهن كن و من با غرغر قبول كردم. وقتي شوهرم هم با من همراه شد خيلي خوشحال شدم. در راه پله ها من جلو مي رفتم و او كه حشرش بدجوري زده بود بالا چنان دستش را در باسن و لاي پايم فشار مي داد كه احساس مي كردم استخوانهايم دارد مي شكند. داشتم رخت ها را پهن مي كردم كه از پشت چسبيد به من با يك دست پستانهايم را مي ماليد و با دست ديگر دامنم را داده بود بالا و دستش را كرده بود داخل شرتم و دستش از آب كسم خيس خيس شده بود. قاطي لباس ها يك چادر نماز بود آنرا كف پشت بام پهن كردم و طاق باز خوابيدم شتم را درآوردم و دامنم را زدم بالا شلوارش را تا نصف كشيد پائين و خوابيد رويم چنان حشري بودم و تحريك شده بودم و آب كسم راه افتاده بود كه با يك فشار كوچك كيرش تا ته كسم رفت و فقط يك لحظه كه پردم پاره شد كسم تير كشيد ولي رو ابرها بودم و داشتم حال مي كردم زير يك دقيقه ارضا شدم و شوهرم هم چند ثانيه بعد آبش آمد و خوابيد رويم از زيرش خودم را كشيدم بيرون و شرتم را پوشيدم براي اولين بار بود كه مني را مي ديدم و مي بوئيدم بعد از آن شب ديگر حسابش از دستم بيرون رفته است كه چند با آب مني روي كس و صورت و ران و سينه ها و شكم و كونم ريخته شده است.


5 Comments:

Anonymous Anonymous said...

موفق باشی بازم داستان بده بخونیم

4:46 AM

 
Anonymous Anonymous said...

hatam110310@yahoo.comموفق باشی بازم داستان بده بخونیم

4:47 AM

 
Anonymous Anonymous said...

خيلي باحال با شوهرت سکس کردي نوش جونت سکستان پايدار باشد

5:28 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:24 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:25 PM

 

Post a Comment

<< Home