Thursday, October 20, 2005

سكس با مدير شركت- 4



يه روز رفته بودم دفتر بهناز جونم .بهناز بهم گفت كه يه پسره هر روز اينجا زنگ مي زنه و با من ميلاسه البته گاهي هم با دخترخاله هام ولي هنوز نفهميده ما سه نفريم بيا اين بار تو هم باهاش حرف بزن خيلي حالش خرابه مثل اينكه انحراف جنسي داره پسره زنگ زد و اون گوشي را داد به من و من دنباله صحبتشو گرفتم بعد از اينكه كلي تلفني بهش حال دادم مدير بهناز اومد و ما گوشي را قطع كرديم اون قدر شيطوني كرده بودم كه حسابي از چشمام آتيش مي باريد آقاي وكيل(مديربهناز) يه لبخندي به روم زد و رفت تويه اتاقش منم به بهناز گفتم فكر كنم دلشو بردم بهناز هم خنديد. اون روز گذشت و فرداي اون روز بهناز به من زنگ زد و گفت كه اين پسره (تلفنيه) منو كشته كه ديروز يكي ديگه بود يالله گوشي رو بده بهش من اونو مي خوام بهناز مي گفت كه اون ما سه تا رو از هم تشخيص نداده ولي تو رو خوب شناخته حالا مي خواد با تو بلاسه زود باش يه كاري بكن تا منو پيش آقاي وكيل رسوا نكرده . خلاصه که قرار شد شمارشو بگيره من بهش زنگ بزنم اسمش مهران بود و تويه يه شرکت چاپ و تبليغات کار مي کرد در ضمن 24 سالش بود و تازه هم ازدواج کرده بود ولي نمي دونم چطوري بازم اينطوري بود يه چند روزي به همين منوال گذشت تا اينکه يه روز گفت که من ديگه طاقت ندارم و مي خوام ببينمت هر چي از من انکار بود از اون اصرار بود تا اينکه يه روز قبول کردم و اون گفت که منزل يکي از دوستاشو در نظر گرفته که تويه اتوبان آهنگه فقط هم امروز مي تونه چون خانواده اون نيستند ولي همسايه پايينيشون هستش منم يه آژانس خبر کردم و رفتم سر قرار خودش کنار اتوبان منتظر من بود ولي با موتور بود چون من کوچه پس کوچه ها رو بلد نبودم وقتي پياده شدم و رفتم پيشش اول قرار شد که با هم بريم به طرف منزل دوستش ولي يه دفعه دوستش هم با يه جي ال ايکس اومد و گفت صبر کن من ببرمش شماها تابلو مي شين منم قبول کردم مهران خودش اومد و دوستش(جعفر) منو با اتومبيلش برد به خونه که رسيديم ديدم يه نفر ديگه دم در خونه منتظرمونو و راهنماييمون کرد به طرف خونه که همسايه پاييني نبينه فهميدم که مهران عوضي برام نقشه کشيده که به دوستاشم يه حالي بده وقتي با مهران وارد اتاق دوستش شديم اون دوتاي ديگه هم اومدن به مهران گفتم بيا بيرون کارت دارم و بعد بهش گفتم که عزيزم خيلي ممنون از دعوتت ديدمت و خيلي نازي خوشحال شدم خدانگه دار من ميرم مهران چشمهاي مظلومي داشت و خيلي پسر نازي بود به من گفت که خواهش مي کنم نرو مي خوام باهات حرف بزنم دلم نيومد که اذيتش کنم بهش گفتم در حضور دوستات ؟ گفت نه اونها مي رن. منم قبول کردم و اونها هم رفتند مهران به پام افتاد و گفت اقلا بزار کست بليسم مي دوني که من چقدر تشنه کس تو ام پس بزار فقط يکي برات بخورم به مهران گفتم که وقتي دوستاتو ديدم ناراحت شدم من مي خواستم فقط خودتو ببينم اين کارتو يه جور توهين بود به شخصيت من اونم عذر خواهي کرد و گفت که هر طور که تو بخواهي چون همسايه پاييني بود اونها نمي تونستند منو مجبور به کاري بکنند و بايد خودم همکاري مي کردم

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:14 PM

 

Post a Comment

<< Home