Tuesday, October 11, 2005

در سفر-5


درسفر5رومو برگردوندم و تصميم گرفتم خودمو رلكس كنم و بخوابم - داشت چشام گرم ميشد كه صداي بسته شدن درب توالت رو شنيدم - (چون خيلي بد بسته ميشه صداش از بسته شدن مابقي در ها قابل تميز دادنه)و به فاصله چند لحظه صداي باز و بسته شدن درب اتاق خواب روبرو، شصتم رو خبر دار كرد - كه نكنه تراژدي محسن - الهه در مورد ويدا هم داره تكرار ميشه - مي دونين دست خودم نبود - - اين فكر سمج رهام نميكرد - گفتم بلند شم يه سر و گوشي آب بدم - آروم در رو باز كردم - ديدم بعععله - محسن خان دولا شده و از سوراخ در توالت داره اون تو رو ديد ميزنه - يهو با ديدن من خشكش زد - ولي خودش و جمع و جور كرد و گفت: بيا تو هم نگاه كن!! - آروم گفتم ويداست؟ اونم خوشمزگيش گل كرد و گفت: نه پس علي يه- گفتم محسن معلومه كونت كير ميخواد ها - قرمساق اگه علي بفهمه كونت و پاره ميكنه ها - ولي يه لحظه وسوسه ديد زدن كس و كون ويدا بر من هم غلبه كرد و چشمم رو بردم جلوي سوراخ كليد - ديدم ويدا نشسته رو چاه خلاء و فقط سرش معلومه و زل زده به پايين - نمي دونم داشت به چي نگاه ميكرد؟ - انگار كه خانوم دل پيچه داشت و خيلي بهش فشار اومده بود- يهو خودش رو راحت كرد - قارت........گوزيد - اومدم از خنده منفجر بشم كه دستم رو گذاشتم جلوي دهنم و صدايي مثل تپ ....از دهنم خارج شد - فل فور و با سرعت منو محسن رفتيم پشت اپن - و قايم شديم - احتمالا ويدا هم يه صدايي شنيده بود زود اومد بيرون - من و محسن نفسمون تو سينه حبس شده بود و از ترس تخمامون اومده بود تو گلومون - چند لحظه صبر كرديم - بعد آروم اومديم بيرون - من رفتم به سمت دستشويي و محسن رفت به سمت اتاق خوابشون - تو يه لحظه با هم دستگيره ها رو پايين كشيديم - كه صداي همديگه رو ماسك كنن - خوب خدا رو شكر به خير گذشت - وارد توالت شدم - يه بوي گند و نامطبوعي يهو زد تو دماغم - اه....دختر تف به گورت - معلوم نيست انگار تو شيكمش سگ مرده؟!؟يهو يه فكري از ذهنم گذشت - پدال سطل زباله رو با پام فشار دادم ديدم - بعععععله - لحاف كسش(نوار بهداشتي) رو خونين و مالين انداخته اون تو - معلوم نيست انگار كسش تبر خورده كه انقدر خون ريزي داره - قدرت خدا رو ببين كه با اين همه خونريزي هيچ توريشون نميشه - جل الخالق - سريع شاشيدمو اومدم بيرون - فقط تو دلم خندم گرفته بود كه اگه محسن بفهمه كه وضعيت كس ويدا قرمزه - چه حالي ميشه؟ اومدم تو اتاق خوابمون ديدم - الهه خانوم واستادن رو به سمت قبله و نمازشون رو زدن به كمرشون - منم لودگيم گل كرد و با صداي نسبتا بلند گفتم: قد قامت الصلوه - قد قامت الصلوه - و از زور خنده افتادم رو تخت - نمازشو تموم كرد و اومد خوابيد - بهش گفتم تو كار توبه نصوح بودي؟- با كس و كوني كه ديروز هوا كردي حتما نمازت مورد قبول درگاه احديت قرار ميگيره!!!محل نذاشت و پشت شو كرد به من خوابيد - اوه اوه اوه - ديدم نمازم داره قضا ميشه - گفتم سريع برم وضو بگيرم و نمازم رو بخونم........(ادامه دارد)

1 Comments:

Blogger احسان said...

baba edamash ro benevis dige
tazeh dare hasas misheh
vali khodemoonimha ba in nazanin khanoom che kar ha ke nemikardi

3:23 PM

 

Post a Comment

<< Home