Friday, October 14, 2005

زير بازارچه - اول

برگرفته از وبلاگ زيباي حرفهاي داغ

کم کم سپيده صبح از پشت دکان ها ی پشت بازارچه و خانه های کهنه و آجری زير گذر می آمد و شهر را با روشنی درخشنده ای آماده فعاليت و شروع روزی ديگر می کرد.رحيم ساعتی قبل از طلوع آفتاب با صدای خروس پير مش رجب از خواب بيدار شده بود و بعد از آن ديگر فکر و خيال فرصت خواب را از او گرفته بود.
با بی حوصلگی غلتی ديگر زد و لحاف را تا زير گلويش بالا کشيد.از آن سوی حياط صدای بهم خوردن در می آمد.اهالی خانه و همسايه ها يکی يکی از خواب بيدار می شدند...
دقايقی بعد خميازه ای بلند کشيد ؛ پتو را کنار زد و مشغول جمع کردن رختخواب شد.پتو و بالش و تشک وصله پينه شده اش را در گوشه اتاق گذاشت؛ کتری خالی را بر داشت و به حياط رفت.کوکب زن جلال جيگرکی مشغول جمع کردن لباس ها وکهنه های بچه از روی بند رخت بود.زير لب سلامی داد و سر حوض مشغول آب کردن کتری شد.و زير چشمی گه گاه کوکب را بر انداز می کرد که چادری سر سری به سر داشت و با يک دست گوشه چادر را نگه داشته بود و با دست ديگر مشغول جمع کردن مابقی لباس ها بود.روی بند رخت کنار شلوار و کهنه بچه؛ سوتين کرم رنگ و رو رفته ای هم به چشم می خورد.کوکب با احتياط لباس ها را درون سبد قرار می داد...رحيم زير چشمی نگاهی به پستان های آويزان و درشت کوکب کرد که در زير چادر و پيرهن گلبهی آزادش با حرکات او تکان می خوردند....مشت آبی به صورتش زد و با کتری پرآب به اتاقش برگشت.زير گاز رار وشن کرد و مشغول آماده کردن صبحانه مختصری شد.
سپس در آن سوی اتاق در مقابل آيينه شکسته آويزان به ديوار گچی ايستاد و با شانه جيبی اش شروع به مرتب کردن موهای ژوليده و درهمش شد.رحيم ۴۲ ساله بود گونه های برجسته و بدنی تنومند داشت.چند سالی می شد که برای کار به تهران آمده بود و جدا از عهد و عيال در يکی از مناطق جنوبی تهران اتاقی را در خانه ای قديمی اجاره کرده بود.خانه نسبتا بزرگی بود با اتاق های متعدد که دور تا دور حياط تعبيه کرده بودند.طبق بالای منزل متعلق به سيد کاظم آهنگر بود که به علت کهولت سن و از کار افتادگی خانه نشين شده بود.و برای اداره خرج زن و زندگی اتاق های خانه اش را اجاره داده بود.زن سيد؛فرخنده خانم زن مسن و بی آزاری بود که رابطه خوب و منصفانه ای با مستاجران و اهل خانه برقرار کرده بود.زهره و زهرا؛ دختر های دم بخت سيد کاظم بودندکه در اتاق پشت حياط زندگی می کردند و کمتر با بقيه اهالی منزل در ارتباط بودند.اتاق کناری رحيم را اوس رجب نقاش در اختيار داشت که معمولا صبح ها با سطل رنگ و بساط نقاشی خودش همراه نادر شاگرد جديدش از خانه بيرون می زد و آخر شب هم به خانه باز می گشت.اتاق کناری ديگر را زنی بيوه به نام سودابه کرايه کرده بود.به گفته خود سودابه و فرخنده خانم شوهر او شوفر شهربانی بوده و سال ها قبل در حادثه رانندگی دچار مرگ مغزی شده بود.اهالی محل و خانه نظر خوبی نسبت به سودابه نداشتندوکسی نمی دانست که خرج و برج زندگی اش را از کجا در می آورد و حرف و حديث های زيادی برای او ساخته بودند.گاها می شد که چند روز به خانه ب نمی گشت و در جواب کنجکاوی فرخنده خانم ميگفت که به منزل مادرش و برای رسيدگی به حال او سر ميکرده.که البته اين جواب هايش هم کسی را قانع نمی کرد.سودابه زن خوش برو رويی بود.۳۶ يا ۳۷ ساله می نمود اما بيشتر از زن های ديگر محل به خودش می رسيد و همين امر او را جوانتر و زيباتر نشان می داد.
رحيم و سودايه سال ها بود که هر از گاهی دور از چشم اهل خانه سر و سری باهم داشتند.و چون همسايه ديوار به ديوار بودند کسی بويی از اين ماجرا نبرده بود.سودابه گاها نقش همسر را برای او بازی ميکرد و به نظافت خانه و پخت و پز برای رحيم می پرداخت .
اوضاع کسب و کار هم در آن سال ها بد نبود. پيشه اصلی رحيم بند کشی بود و همچون ديگر کارگرها فصلی از سال را مشغول کار می شد با در آمد حاصله فصول بيکاری را سر ميکرد و ماهيانه اندکی هم برای امرار و معاش زن و بچه اش می فرستاد...مدتی بود که رحيم تا شروع کار جديد بيکار بود و از اندک پس اندازش امورات زندگی را می گذراند.
کم کم صدای کتری و قل قل آب بلند می شد.استکانی چای و اندکی پنير صبحانه مختصری بود که هر روز تکرار می شد و تا نزديک ظهر با آن سر می کرد.ميانه های روز يکی يکی مرد ها بدنبال کسب و کار می رفتند و بچه ها بدنبال هم در حياط مشغول بازی می شدند و تا غروب که دوباره اهل خانه در اتاق هايشان جمع می شدند فرياد های شادی شان فضای خانه را پر ميکرد.
دم دمای شب بود که رحيم از قهوه خانه سرگذر به خانه بر می گشت و بعد از خوردن شام آماده استراحت می شد.کوکب با صدای بلند بدنبال بچه ها می دويد و با فحش و فرياد آن ها را در اتاق می کشاند و خانه کم کم ساکت و آرام می شد.
زهره در تراس بالا مشغول چرخاندن زغال قليان سيد کاظم بود.دو گربه روی هره ديوار زوزه کنان می گذشتند.رحيم پکی ديگر به سيگارش زد و در خيال روستا و عهد و ايالش بود که با صدای در جوبی اتاق به خودش امد.از نحوه در زدن فهميد که کيست.دو ضرب آرام و سه ضرب متوالی و بلند تر.با احتياط در را گشود. سودابه آرام به درون اتاق جهيد و کفش های زير بغل گرفته اش را در گوشه اتاق جفت کرد.رحيم با احتياط نگاهی به اطراف و حياط انداخت.در تاريکی جز صدای گربه ها چيزی به گوش نمی رسيد.در را بست.
سودابه در گوشه اتاق؛پشت به ديوار داد و چادر آبی اش به آرامی بروی شانه هايش لغزيد.رحيم لبخندی زد و دندان های زرد و کرم خورده اش از لابلای سبيل های پرپشتش نمايان شد.پس از سلام و احوال پرسی در کنار سودابه چهار زانو نشست.
رحيم: خوب چه خبر؟ چند وقتی هست که سراغی از ما نمی گيری نکنه با از ما بهترون می پلکی؟
سودابه: نه با با؛ ناخوش احوالم.مدتيه استخون سينم درد ميکنه...خرج دوا درمونم که ندارم؛کجدار مريض باهاش کنار ميم.
سودابه انگشتانش را به زير پستان هايش قرار داد و سينه های برجسته اش با فشار به بالا لغزيد.آه بلندی کشيد و ادامه داد...
س: مدتيه نادره خانم يکی از همساده های مادرم من و به يه پيرمرد پولدار معرفی کرده که کارای خونش و انجام بدم.سر هفته اول چنون خودم و تو دلش جا کردم که اين النگو رو برام خريده...نيگا...اصل ها يه وقت فکر نکی از اين بدلی آشغالاست.
و بعد دست ها و مچ سفيدش را در مقابل چشمان رحيم گرفت و به آرامی با تکان دادن مچ دستش مشغول رقص مضحکانه ای شد...رحيم لبخند زنان به النگوی سودابه چشم دوخته بود...
ر: خوبه والا...مث اينکه حساب دلت و برده...
س: نه بابا پير سگ يه پاش لب گوره...زن و بچش چند ساليه فرنگن...خودشم تيمساره بازنشستس.اما خوش دارم تو همی مدت کم بارم و حسابی ببندم.گرچه دهنم و سرويس کرده...وقت و بی وقت اون کير چروکيدش و که فرق سرش بخوره رو تا دسته تو حلق ما ميکنه...نيم ساعت تموم بايد برا آقا سق بزنم تا راست شه...اما منم تلافيش و سرش در ميارم.کورخونده که فکر کرده جوونی و زيبايم و واسه چندر قاض ميدم دستش.....
رحيم استکان چای را تا آخر سر کشيد و زير لب گفت :
ر: چميدونم والا...ماکه از کارای تو سر در نمياريم.
سودابه با شيطنت خاص خودش دوباره تکرار کرد:
س:عزيزم من مال توام؛برای هميشه...دلم می خواد زير اين بازوهای تو له له بزنم....نکنه بهم شک داری...آره؟...آره؟...
ر: نه...بحث اين حرفا نيس...اما خوبيت نداره هرچندوقت يه بار با يکی بپلکل...
سودابه اجازه ادامه حرف را به رحيم نداد؛چادرش رو دور پهلوش کشيد و سرش را روی پاهای رحيم گذاشت.وبا دست از روی شلوار گشاد و پتو پهن رحيم شروع به مالش کيرش کرد.
رحيم با حالتی عادی و چهره ای ثابت و بی تغيير شلوارش را تا نيمه بروی زانو کشيد و کير درشتش را با دست جلوی دهان سودابه گرفت.سودابه با حرص و ولع تمام سطح کير رحيم را در دهان می گذاشت و سرش را ميان پاهای رحيم بالا و پايين ميکشيد و مدام قربان صدقه کير برجسته رحيم می رفت.تخم های درشت و پرموی رحيم را يکی يکی در دهان می گذاشت و می مکيد.رحيم هم باسن پر و هيکل سودابه را با دست های درشت و زمختش جستجو می کرد.
چند دقيقه ای گذشت و سودابه در وسط اتاق ايستاد و با پاهای باز چادرش را به گوشه ای پرتاب کرد؛باسن و سينه اش را در مقابل رحيم مرتب تمان می داد و با چشم های خمار کير رحيم را بر انداز می کرد.کمی بعد دامن مشکی و بلندش را به آرامی پايين کشيد.دامن به روی زمين افتاد.رحيم همانطور نشسته ساق های سفيد و رونهای گوشت آلوی سودابه را با دست نوازش ميکرد.
سرش را بروی ساق پای سودابه گذاشت و با بوسه های پی در پی ناله های سودابه پيوسته بلند تر می شد.
سودابه پيراهنش را هم در آورده بود و با سوتين مشکی و شورت سفيد رنگ و رو رفته ای در مقابل رحيم ايستاده بود.اندام توپر و نسباتا فربه ای داشت.پوست سفيد و موهای مشکی بلندش گيرايی خاصی به او می بخشيد.سودابه همانطور ايستاده شروع به رقصيدن کرد.ناشيانه دستانش را به هوا ميبرد و بروی ساق های پر و سفيد خود می چرخيد.در سکوت اتاق صدای صوت کتری و برخورد النگوهای براق سودابه به گوش می رسيد.بدنش زير نور لامپ کوچک اتاق می درخشيد.گاها به حالت دولا باسنش را در مقابل رحيم می گرفت و با دست از او می خواست تا گوش های اطراف باسنش را به کنار بزند؛خودش را در زير دستان رحيم مرتب تکان می داد.
برای رحيم عشوه های شبانگاه و آغوش های وقت و بی وقت سودابه ضيافتی بود که اتاق کوچک و حقير اورا ساعت ها تبديل به پرشکوه ترين قصر های اعيان نشين می نمود.لذتی که با حضور زن در عمق وجود او رخنه می کرد....
دقايقی بعد رحيم سودابه را از پشت بغل کرد و هر دو با هم بروی زمين غلتيدند.سودابه بروی زمين به حالت دولا قرار گرفت و رحيم با خشونت يک روستايی سرسخت شرت سودابه را به همراه پستان بندش در آورد و به گوشه ای پرتاب کرد.ناحيه داخلی ران های سودابه و اطراف کسش کمی تيره تر از پوست سفيدش بودند.کس گوشتی و پف آلودی داشت که خيسی لبهای بيرونی اش در زير نور اندک اتاق برق دلفريبی به چشم می نمود.موهای اطراف کسش را با دقت و وسواس تراشيده بود و اين همان چيزی بود که رحيم را بيشتر و بيشتر تحريک می کرد.دستانش را بروی کس سودابه می کشيد و با کف دست محکم به باسن سودابه می زد.
س: جون... کونم خاطرت و می خواد رحيم....ببين برات پروار کردم...همونطور که هميشه می گفتی مث دمبه ی گوسفند ميلرزه...آخ رحيم...کونم کن...رحيممم...
ر: باشه...بزار طعم کوس خيست اول بره زير دهن کيرم تا بد نوبت کونت...صدات و بيار پايين تر ....
(سودابه با حالت التماس)- : آخ چن وقته زيرت نبودم...پارم کن....اون پيری نميتونه حالی به حاليم کنه...هيشکی مث تو نميتونه....من فقط تورو می خوام...رحيم...
رحيم انگشتش را با کمی تف خيس کرد محکم به درون کون سودابه فشار داد.سودابه ناله کنان با حرکات رحيم باسنش را به عقب و جلو هدايت می کرد.
س: بيشتر می خوام ...می خوام... می خوام...
رحيم دوباره گوشت های باسن سودابه را به کناری زد و با دو انگشت درون باسن او را باز تر می کرد.کمی بعد از پشت کيرش را بی مقدمه تا انتهای مجرای داغ سودابه می کرد و کسش را می گاييد.پستان های برجسته و گردش را با دست های پينه بسته و ستبرش محکم فشار می داد و اورا بيشتر در آغوش خود می کشيد.و با فشار بازوهايش را يه دور بازوهای سودابه حلقه می کرد؛ سودابه نفس نفس زنان خودش را به عقب و جلو می کشيد و با ناخون های بلندش بازو های رحيم را می فشرد.
چند دقيقه گذشت تا رحيم کيرش را بيرون کشيد و اينبار مماس با سوراخ سودابه قرار داد و با فشار آن را به درون هل داد.سودابه با دهان بسته زوزه خفيفی کشيد و با هيجان و شدت باسنش را به کير رحيم می کوبيد.کمی بعد رحيم کيرش را در مقابل دهان سودابه گذاشت و با فشار آن را به درون دهان او داخل کرد.سودابه کير سياه و کلفت رحيم را مرتب و با فشار می مکيد و در لای پستان هايش می گذاشت.
س: عزيزم کيرت داره خفم می کنه...بزارش تو کسم...دارم می ميرم...کير می خوام...کير می خوام...
رحيم سودابه را بيخ ديوار کشيدو به حالت ايستاده يک پای او را بالا داد و کيرش را از زير وارد حفره تنگ معقد او کرد.با دست بروی کپل چاق و گوشتی سودابه ضربه می زد.سودابه مثل جنون زده ها لب هايش را گاز می گرفت و خودش را به رحيم می کوبيد.دقايقی بعد رحيم کيرش را به سرعت خارج کرد؛سر سودابه را بزير تخم هايش گذاشت ؛ آب غليظ اش را بروی گونه های سرخ و صورت افروخته سودابه پاشيد.و بی حال به گوشه ای افتاد.
سودابه در وسط اتاق با صورتی خيس؛ نفس نفس زنان آب رحيم را به اطراف دهان خودش کشيد و به پشت بروی زمين دراز کشيدو با دست مشغول مالش کس خيسش شد.ناله کنان زير لب تکرار می کرد:
س: هيشکی مث تو من و جر نمی ده...رحيم عاشقتم...رحيمم...رحيمممم...عاشق کيرتم.....
و همينطور دستانش را بين رانهای مرطوب اش بالا و پايين می برد وحشيانه نفس ميزد....
صبح قبل از اينکه آفتاب بزند دوباره با صدای خروس مش رجب رحيم از خواب بيدار شد.به چشم های باز سودابه نگاه کرد که به رحيم خيره مانده بود...پتو را بدور او کشيد و دستانش را بروی باسن سودابه گذاشت ...نفس های سودابه بزير گلوی رحيم می خورد...شب خوب و پرجنب و جوش گذشته به پاييان رسيد و افتاب با طلوع دوباره رطوبت گرم رابطه ها را بخار می نمود...سودابه لباس هايش را تن کرد و کفش به بغل با احتياط از در اتاق رحيم خارج شد....
(ادامه دارد...)

1 Comments:

Blogger سكس با مامان جونم said...

سلام
خوبی ازین اینکه وبلاگ پرباری داری خوشحالم
موفق باشی وخسته نباشی خیلی با حال بود

5:39 PM

 

Post a Comment

<< Home