Friday, October 14, 2005

زير بازارچه -دوم


دم دمای ظهر بود که رحيم لباس پوشيد و برای خوردن نهار آماده خروج از خانه ميشد.از سر صبح با سر و صدای بچه های کوکب خانم و مرغ و خروس های هميشه آواره مش رجب بد خواب شده بود.از آنور حياط کوکب بود که باز گرم گفت و گو شده بود.رحيم گوشه اتاق کز کزده و مشغول وصله کردن جوراب اش بود که ناگهان با صدای جيغ بلند کوکب از جا پريد.چفت در و با ز کرد و وارد حياط شد.کوکب و زهره با نگرانی و التماس بدو بدو به سمت رحيم آمدند. مش رجب بساط ترياکش را رها کرده بود و ب پله با چشم های نيمه باز به حوض پر آب زل زده بود.چند مگس سمج مدام دور سرش چرخ می زدند.مرغ و خروس ها هم حالا ديگه با احتياط و پاورچين پاورچين دور باغچه کوچک اطراف حوض بزير بوته گل سرخ رنگ پريده ای جمع شده بودند.کوکب با جيغ و شيون در حاليکه چنگ به صورت می کشيد فرياد زد:
کوکب: رحيم آقا دسم به دامنت...بچم.....بچم....
رحيم نگاهی به حوض و تقلای کودک ۳ساله کوکب در ميان حوض انداخت.و با عجله دمپايی و پيرهنش را کند و به ميان حوض پريد. زن ها دور حوض يشون کنان به رحيم که سعی می کرد بچه را از ميان آبهای لجن حوض بالا بکشی خيره شده بودند.زهرا دختر بزگ سد کاظم از شدت نگرانی زبانش بند آمده بود.عمق حوض تا ميانه های کمر رحيم می رسيد.چند دقيقه بعد رحيم بالاخره توانست بچه را بالا بکشد.. برای آرام کردن مادرش آن را بروی دست بلند کرد.بچه از شدت ترس و گريه کبود شده بود و در دستان رحيم دست و پا می زد.
دقايقی بعد همه جا آرام و ساکت شده بود.زهرا و زهره و کوکب خانم بهمراه ماه منير خانم زن اتاق بغلی اوس رجب گوشه حياط بروی پله ها نشسته بودند.و هر کدام نسخه ای برای بچه می پيچيدند.
کوکب: خدا خيرت بده رحيم آقا....بابای بچه ها سر کار بود و جز شما کسی به داد ما نمی رسيد.از ترس دست و پام قفل شده بودند وگرنه خودم می رفتم تو حوض و يه خاکی به سرم می کردم.خدا زن و بچت و برات نيگه داره....
رحيم: خواهش می کنم کوکب خانم ...وظيفه بود....کاری نکرديم که...ما يه عمری تو اين خونه نون و نمک هم و می خوريم....اما باس بيشتر مواظب بچه ها باشی...راسش منم داشتم می رفتم واسه نهار اگه دير رسيده بودم کی بدادت می رسيد؟...
کوکب: آره والا خودم زبونم مو برداشت....صد بار به اين زليل مرده ها گفتم سر حوض نرين....
زهره: خوب بچن ديگه ....
زهرا:چند بار به آقا جونم گفتم آب اين حوض و بکش اما هر بار امروز و فردا می کنه.اين دفه به خير گذشت. اما اگه از سفر برگرده حما وادارش می کنم آب اين حوض و تميز کنه يا بکل آبش و بکشه....
رحيم: سد کاظم سفره؟ کجا به سلامتی؟
زهره: سلامت باشين رحيم آقا؛ يه سفر رفتن پابوس امام رضا دوهفته ای بر ميگردن.خونه رو سپردن دس شما سفارش کردن بگم هوای همسايه ها رو داشته باشين اين دوهفته.
رحيم: خير باشه...روچشمم...شما و زهرا خانم اگه کاری چيزی داشتين دريغ نکنين ما در خدمتيم.خوب ديگه من ميرم واسه نهار بيرون...خدافظ همه گی....
کوکب: ا....رحيم آقا صبر کنين ترو خدا...راسش سر صبح يکم دمپختک گذاشتم يه بشقابم واستون می کشم....ديگه الان دير وقته بيون مغازه ها تعطيلن...
رحيم: دست شما درد نکه...چشم....مرحمت عالی زياد.
نزديکای غروب بود .رحيم سيگاری آتش زد و برای شستن ظرف های نهار سر حوض رفت.با تاريک شدن هوا دوباره کم کم سکوت و آرامش بر فضای خانه حکم فرما ميشد.شير آب را باز کرد.مشتی آب به صورت خود پاشيد و شروع به شستن ظرف ها کرد.احساس کرد که نگاهی بر او سنگينی می کند.برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت.زهره بود که در ايوان طبقه بالا با احتياط اورا می پاييد.انگار با رفتن سيد کاظم و فرخنده خانم آزادی عمل بيشتری پيدا کرده بود از صبح در حياط و حالا هم توی بالکن.وقتی فرخنده خانم خانه بود دختر ها هرکدام در اتاق خود مشغول درس و کار خودشان بودند...رحيم سلام کرد...زهره دست پاچه جواب سلامی داد و انگار چيزی به ذهنش رسيده باشدبی مقدمه گفت:
زهره:...ا...ب..ببخشيد آقا رحيم ...شير ظرفشويی آشپزخونمون هرز دهو مدام آب ازش می ره...زهرا...زهرا می خواست بره دم دوکون اکبرآقا که من گفت..گفتم شايد شما بتونين يه کاريش کنين....
رحيم: چشم...ظرفا رو که شستميه سر ميام يه نگاهی ميندازم...حتما
زهره گوشه چادر سفيد . گلدارش را گرفت و با عجله وارد خانه شد.رحيم ظرف ها را که شست به اتاقش رفت و پيراهنی پروی زير پوش سفيد و رنگ و رو رفته اش تن کرد.در آينه دستی به موهای خود کشيد و سپس از اتاق خارج شد.
از پله ها بالا رفت.سمت راست ايوان چند قدم جلوتر جلوی درب خانه سيد کاظم ايستاد ...چند ضربه به در زد.چند ثانيه بعد زهره در را باز کرد.همان چادر سفيد با گل های ريز سرخ به سر کرده بود از زير چادر به زحمت ميشد پيراهن صورتی رنگ اش را تشخيص داد .دست و بازوهای برهنه اش را مدام درون چادر می پوشاند.سيد کاظم و فرخنده خانم زياد مايل به رفت و آمد دختر ها با همسايه ها و مستاجر هاشان نبودند.وکمتر زهره يا زهرا را کسی از همسايه ها می ديد.اتاق آنها پشت ساختمان قديمی تعبيه شده بود.
زهره: بفرماييد رحيم آقا...مزاحم شما هم شديم...
رحيم: اختيار دارن خانم...سد کاظم به گردن ما زياد حق دارن.اگه کاری باشه بتونم انجام بدم خوشحال می شم.
از حال گذشتند و به آشپزخانه رسيدند.زهرا در آشپزخانه مشغول خواندن روزنامه بود.او چند سالی از زهره بزگتر بود و به قول فرخنده خانم ديگه وقت ازدواجش رسيده بود.بعد از سلام و احوال پرسی با رحيم از آشپزخانه خارج شد و به اتاق خود رفت.زهره ۱۹ساله و لاغر اندام بود .موهای پرپشت مشکی و چشمان کشيده و آهويی داشت.پوست سفيد و آفتای مهتاب نديده اش را هرگز نگاه کسی بر خود نديده بود روی هم رفته دختر سربزير و نجيبی بود و هميشه حالت معصومانه در چهره اش پنهان بود.اهالی محل از تربيت خوب بچه ها توسط فرخنده خانم و سخت گيری های بيش از اندازه سيد کاظم تعريف می کردند.رحيم هم از چشم همسايه ها و اهالی محل و صاحب خانه شانمرد معتمدی می نمود و در عرض اين چند سالی که در اين محل ساکن بودنه کسی چيزی از او ديده بود و نه حرفی پشت او ميزد.به کما بيش به جوان مردی و صداقت معروف بود.به قول قديمی تر ها نان بازوی خودش را می خورد تا انجا هم که می توانست دست ديگران را می گرفت.بارها به سودابه يا ديگر اهالی محل مبلغی قرض می داد که اصل پول راهم دريافت نمی کرد.
رحيم: خوب همی شيره که چکه می کنه؟
زهره: بله رحيم آقا.از ظهر تاحالا که ظرفارو شستم بيشترم شده.
رحيم با آچار و چکش مشغول ور رفتن و تعمير شير شد.دقايقی گذشت و او همچنان مشغول کار بود.
زهره: آقا رحيم خسته شدين...ببخشيد تروخدا ...ازيتتون کردم...بيان حالا يه ساتکان چای بخورين بعد دوباره کار کنين.
ر: دست شما درد نکنه.واشرش هرز نشده بود.فقط پيچش شل شده بود که سفتش کردم.عوضش يه سرويس کلی هم کردمش ؛گلوييش آشغال جمع شده بود...چايی و بخورم گلوييشم می بندم..ديگه درست ميشه.
ز: خيلی ممنون؛ خجالتمون داديد.
ر: اين حرفا چيه....
زهره استکان چای را روی ميز آشپزخانه گذاشت ...خودش هم روبروی رحيم نشست.اينبار چادرش را زها کرده بود.رحيم نيم نگاهی به گلوی سفيد و گردن بند ريز نقره ای با نگين آبی اش انداخت.حالا براحتی می توانست پيراهن نازک صورتی رنگی که به تن کرده بود را تما شا کند.حتا برجستگی کوچک سينه هايش هم از زير پيراهن که به حالت شق و رق و سر بالا استاده بود با کمی دقت مشخص بود.رحيم سرش را بروی ميز انداخت قندی به دهان گذاشت و استکان چای را تا نيمه سرکشيد.
ز: آقا رحيم...مامان فرخنده می گفت که شما زن دارن...بچه هم دارين؟
ر: بله...دوتا بچه...
ز: دختر يا پسر؟
ر: يه دختر ...يه پسر.
ز: آخی...خدا بهتون ببخشدشون...
رحيم ته استککان را هم سرکشيد و به سراغ شير ظرف شويی رفت.زهره هم کنار او ايستاده بود.رحيم همانطور که دولا مشغول برداشتن اچار بود نگاهش به انگشتان کشيده و ظريف پای زهره افتاد که درون دمپايی سفيد آشپزخانه با زبايی و متانت بروی زمين قرار گرفته بود.زير لب چيزی گفت و دوباره مشغول انجام کار شد.حدود پنج دقيقه بعد گفت:
ر: ديگه تموم شد...اينم شير شما...فقط يه بار بازو بسته کنين ببينم درست شده.
زهره به آرامی شير را باز و بسته کرد و سپس ادامه داد:
ز: آقا رحيم بزاين منم يه نگاهی از زير بهش بندازم.
بعد مقابل رحيم بحالت دولا مشغول بررسی شير شد.رحيم خودش را عقب کشيد تا نانع برخورد باسن او با خودش بشود اما باز باسن زهره به دست رحيم کشيده شد.اينبار به کنار تر رفت.ما زهره اين کار را دوبار تکرار کرد.رحيم گيج و منگ آرام گفت:
ر: خ...خوب ديگه من برم
هر دو دست پاچه شده بودند.
ز:ا...کجا آقا رحيم..ب بزاريين يه چايی ديگه بريزم ترو خدا...خسته شدين....
ر: نه ديگه ممنون...داره شب می شه...باس برم يه فکری برا شام کنم.
زهره در مقابل رحيم ايستاده بود و دوباره با شرم و حيا چادرش را بروی سرش نگه داشته بود.رحيم مشغول خارج شدن از شپرخانه بود که يک دفعه مچ دست رحيم را گرفت...ربع ثانيه ای بعد خودش را در آغوش رحيم انداخت .چادر سفيدش به طور کامل بروی زمين افتاده بود و با ناشيگری دهان نيمه باز و گرمش را به لب های رحيم می ماليد و صورت و ريش سبيبل رحيم را خيس کرد.
ر:ا...ز..زهره خانم اين چه کاريه؟ اگه يکی...يکی بياد چی؟زهره خ ا...
زهره خودش را از آغوش رحيم کنار کشيد
ز: ببخشيد آقا رحيم..نم ..نميدونم دلم يه م..مرد می خواد ...آقا رحيم...من..م ..ن ...دوستون دارم
دختر سرش را به زمين انداخته بود.موهای سياه و بلند مجعدش بروی شانه اش می ريخت؛ زحيم گيج و منگ مثل کسی که برق گرفته باشدش وسط آشپزخانه ايستاده بود.چند ثانيه گذشت تا به خودش آمد
ر:آخه زهره خانم شما جای دختر منی...در ثانی سد کاظم به گردن من کلی حق داره ميدونيد اگه چيزی بفهمه چه آبرو ريزی ميشه؟ من شما رو مث دخترم دوست داشتم تا حالا هم نيگاه چپ به شما نکردم...نه آخه...کردم؟
ز: تروخدا آقا رحيم ....نميدونين چه شبا تنهايی تو اتاقم وقتی همه خوابن لحاف و ميکشم رو صورتم و هق هق اشک ميريزم .اکثر شبا دسم و ميکشم رو.. روتنم و همه جام و دسمالی ميکنم تا آروم می شم اما بدش دوباره می زنم زير گريه...دلم می خواد دسای يه مرد تنم و نوازش بده.امروز وقتی پيرنتون و در آوردين و رفتين تو حوض واسه بچه کوکب خانم تو اون گير و وير وقتی تن برهنه و قويتون و ديدم داغ دلم تازه شد.دلم می خواست همونجا بيام ...تو تنتون فشارم بدين...آقا رحيم....آ
ر: دخترم ا قديم گفتن دخترم مث پسر تا يه سنی جايز نيست تو خونه پدرش بمونه...اگه نيازی داری يا شبها هوس ميکنی چرا ازدواج نمی کنی؟شنيدم خواستگارم که زياد داری...شکر خدا همه چيت مناسب و مقبوله...آخه چی چيت کمه؟
ز: نه واسه ازدواج زودمه...نه
آقا رحيم من الان می خوام...الان دلم می خواد که شما
ر: د....بازم ميگه...آخه دختر جون اگه منم بخوام الان نميشه که....اگه همسايه ها بفهمن چی ميشه؟اصلا زهرا ببينه چی؟چادرت و سر کن....بيا...
رحيم چادر زهره را بروی سرش می کشد.نگاهی به صورت عاجز و بر افروخته دختر می اندازد...زهره سرخ و عرق کرده با حالت التماس به چشم های رحيم نگاهی می اندازد و دوباره سرش را به زير می گيرد.و ادامه می دهد:
ز: آقا رحيم...چند دقيقه ديگه هوا تاريک می شه...من و اينجوری نزارين و برين...زهرا هم قراره بره خونه عمه فريده ميگم من نميام باهات تو تنها برو...اصلا ميگم واسه فردا دانشگاه امتحان داريم ...مجبوره بره آخه عمم مريض احوال کسی و نداره بنده خدا...
ر: باشه حالا بزا تا بعد فکرش و می کنم.
ز: آقا رحيم ترو خدا...ميای؟ ميای؟
زهره دست های کوچک اش را با احتياط از روی شلوار بروی کير رحيم می گذارد و آن را فشار می دهد و وقتی ممانعت رحيم را نمی بيند به آرامی دستش را داخل زير شلواری و شرت رحيم می کند و کير خوابيده رحيم را با دست می گيرد.
ز: آقا رحيم... ميای؟...ميای؟ قول می دم کاری نکنيم فقط بيا...من می خوام فقط تو من و لمس کنی...فقط همين.... و بعد ناشيانه دست رحيم را بروی بدنش می کشد.
از آنسوی خانه صدای بهم خوردن در و بعد صدای زهرا که زهره را صدا می زندمی آيد.رحيم خودش را عقب می کشد و دست زهره از درون شلوار رحيم بيرون می ماند.زهره دست پاچه گوشه چادرش را با دست چنگ می زند.
رحيم: خوب زهرا خانم اينم شير ظرف شويی...ديگه چکه نميکنه.
زهرا: دست شما درد نکنه...من به زهره گفته بودم که يه وقت مزاحم شما نشه ها...فردا لوله کش خبر ميکنم؛اما گوش نکرد.ماروهم شرمنده شما کرد.
رحيم: اختيار دارين ...وظيفست چيز خاصس هم که نبود.ديگه ما رفع زحمت ميکنيم...امری ديگه نداريد زهره خانم ؟
(اين جمله را با طعنه بيان کرد) زهره دست پاچه و گنگ به زمين خيره مانده بود.
زهرا: حالا پس بمونين يه چايی براتون بريزم ؛ خسته شدين...
زهرا: اوا زهره...تو چت شده ديگه ؟ چرا سرخ شدی ؟ اين عرقا چيه؟...حالت بده؟
زهره: ها؟...نه...نه...گمونم باز فشارم بالا پايين شده...چيزی نيست...
رحيم خداحافظی کنان از خانه سيد کاظم خارج می شود.به پايين پله ها که رسيد؛ لب حوض ميرود و مشتی آب خنک به صورت خود می پاشد.از اتفاقی که افتاده بود هنوز گيج و منگ بود.در سرش مو های سياه و سينه های کوجک زهره که از زير پيراهن صورتی به حالت برجسته و سفت خود نمايی ميکردند و دست های سفيد و ظريف او که ناشيانه دست های رحيم را بروی سينه های خود فشار می داد چرخ ميزد.چند وقتی بود که سودابه هم نبود وگه گاه ميل و هوس کمی به سراغش می آمد اما زهره فرق داشت .سودابه زن مسن و جا افتاده ای بود اما زهره هنوز کوچک بود و اورا جز به چشم دختر خود نمی توانست نگاه کند.از همه اينها گذشته سيد کاظم و فرخنده خانم حق زيادی به گردن او داشتند و همه اورا به چشم امين و لوطی تمام عيار می ديدند...
(ادامه دارد)

0 Comments:

Post a Comment

<< Home