Monday, October 31, 2005

زير بازارچه – قسمت اخر



پاييز کم کم از راه می رسيد و هوا گرفته و نيمه ابری بود.چند ساعتی ميشد که رحيم از خواب بيدار شده بود و حالا کنار تنها پنجره کوچک اتاق حياط را نگاه می کرد.دو درخت چنار يیر گوشه حياط؛ سمت چپ؛ روبروی او قرار داشتند که از آن زاويه ای که رحيم ايستاده بود تنها تا ميانه های آنها ديده ميشد.تعدادی برگ زرد کنار باغچه حکايت از پايان فصل تابستان داشت.سودابه آرام در کنار او ايستاده بود و هردو به نقطه ای نا معلوم خيره شده بودند.
ر: دلم برا شهر خودم تنگ شده...واسه زنم...بچه هام ...اگه بشه آخر هفته ميخوام برگردم.
س: برا هميشه؟
ر: نمی دونم....شايد آره...شايدم نه.
س: بی چاره زنت...بی شوهری چی ميکشه.( و بعد آرام خنديد و دستانش را داخل شلوار رحيم کرد.)
ر: امروز حوصلش رو ندارم.
س: اگرم داشتی نميشد....چون نزديک عادت ماهانمه....(سودابه کير خوابيده و گرم رحيم را در دستانش گرفت و شروع به ماليدن آن کرد.)
ر: ازين تکرار خسته شدم....همش يه جوره...صبح پاش و اگه کار بود مث سگ کار کن...اگه نبود با خودت ور برو تا شب بشه و دوباره خودت و بکشونی تا يه روز ديگه.
س: ما که هر چن وقت يه بار باهم رابطه داريم...اين خودش تنوعه!
ر: درسته اما ار رابطه هم خسته شدم.
س: خوب با يکی ديگه اين کار و بکن....سکس به زندگی انگيزه ميده.واسه تخليه انرژی درونت خوبه.
ر: باریکلا...دکترم که شدی!
س: نه جدی ميگم....زندگی يعنی همين.امروز و اونطور که دلت ميخوادزندگی کن...کنار اون کسی که ميخوای بخواب...چيزی رو که ميخوای بخور يا بکش...زندگی کن برای زندگی.
ر: اگه بشه خوبه....تو خودت اينطوری؟
س: اوايل نبودم اما دارم تلاش می کنم....ما گاهی مجبوريم اونطور زندگی کنيم که شرايط وادارمون می کنه....اجبار!
ر: اجبار؟
س: آره...همش اجباره...اوايل تو خانوادمون به جز من چنتا بچه ديگه هم بودن.خرجمون به زور در ميومد...يه روز که هوا مث امروز گرفته و ابری بود مادرم برا کار رفت تو يکی از خونه های بالا شهر...همونا که حسابی دسشون به دهنشون می رسه.منم برا اينکه مزاحم کارش نشم گوشه حياط آروم نشسته بودم؛ بعد پسر صاحب خونه که ازون بچه پولدارای بالا شهری بود(همونا که خرج يه دور گشت زدن با ماشينای مدل بالاشون تو همين شهر می ارزه به يه ماه خرج زندگی من و تو)دسم و گرفت و به بهانه يه بسته شکلات برد تو اتاقش.
ر: خوب ؟ بدش؟
س: بدش و نمی دونی؟خوب بزار برات ميگم...بعد خيلی راحت شلوارم و کشيد پايين. از ترس گريم گرفته بود. واسه اينکه آرومم کنه يه بسته شکلات خارجی داد دسم.ازونا که تو خوابم نيمديدم.تا بخودم جنبيدم ديدم يه چيز گرم و درد آور رفت تو وجودم...بعد شورتم و تخت اون خونی شد.از درد نمی تونستن سرپام وايسم.شرتم و در آورد و شلوارم و کشيد بالا و خودش و پاک کرد.با دهن شکلاتی و چشمای گريون با مادرم برگشتم خونه.ازون به بعد حالم از هرچی شکلاته بهم ميخوره...زندگی يعنی همين..يعنی اجبار برای...
ر: می فهمم اما...
س: اما نداره...ازون به بعد قانون زندگی يادم داد که بايد امروزم و اونطور که بايد بگزرونم.بعدا ياد گرفتم که از تنم پول در بيارم.البته بازم همون قانون اجبار بود اما اينبار فهميدم که ميشه از وضع موجود هم راضی بود.برا همين وقتی طرف کيرش و تا دسته توم فرو ميکرد؛ سعی کردم بجای اينکه بغض خفم کنه از اينکه دارم به زور برا خوردن يه لقمه غذا درد تجاوز و تحمل ميکنم؛ بجاش منم ناله کنم و بخوام بيشتر بده تا لذت ببرم...اجبار يعنی اين...
س: يه مدت ديگه با يه دکتر آشنا شدم.بهم ميگفت تو ميتونی بعنوان منشی بيای مطبم.اما هر روز بعد از ساعت کار مجبوری با من اونطور که من ميخوام رابطه داشته باشی چون پول خوبی ميداد قبول کردم...چون گرسنه بودم هر روز در ازای پولی که ميگرفتم وقيح ترين کارارو انجام ميدادم.مث دلقکا لباس تنم ميکرد و وادارم می کرد جلوش برقصم.بعد من و ميخوابوند روی زمين و با وقاحت تموم روی بدنم ادرار ميکرد تا همزمان ارضا ميشد...هرچی جلو دسش بود وارد عقب و جلوم ميکرد...کتکم ميزد و اصرار ميکرد آبش و قورت بدم...گريم و در مياورد فقط برا اينکه مجبور بودم و هروقت اعتراضی ميکردم ميگفت: پولت رو بجاش ميگيری.يه روز برادرم مريض شد. ازش خواهش کردم اگه کسی و ميشناسه از همکاراش برا مداوا معرفی کنه چون مريضيش در تخصص اون نبود.می دونی چی جواب داد؟
ر: چی؟
س: گفت: اينجا بنگا خيريه نيس.منم در حد خودم بهت کمک کردم...در ازای کارايی که ميکنی پول ميگيری...اگه ازين بيشتر ميخوای بايد فلان کارارو برام بکنی...کارايی که حتی از تکرارش خجالت ميکشم...بعد ازون جا رفتم چون ديگه نميتونستم.بازم برات بگم؟همه اينا اجباره...اجبار يعنی برا گرسنگی خودت و بفروشی به يه آدم شکم گنده ای مث اون دکتر و بعد بدونی که مسئولای کشورت(همون برادرای دينی)که بيست و چهار ساعته تو راديو تلوزيون و بوق و کرنا دم از خدا و پيغمبر و اخلاص و خوبی ميزنندو ماهانه ميليارد ميليار بودجه کشورت و برا کمک به فلسطسن و کربلا و هزار کوفت ديگه ميريزن .اما تو مملکت خودت خيليا به نون شبشون محتاجن و تازه رابراه بنگاهای خيريه(جشن رمضان و نيکوکاری و کاسه گدايی) علم ميکنن و از طرف ديگه کلی زن و دخترو تو امارتای شيخ نشين واسه همين مسلمونای شکم گنده و حاجی ها حراج ميکنن....بازم بگم؟
ر: نه....بسه ديگه....
سودابه در حاليکه کير رحيم را فشار ميدادگفت:
س: اما خوب زندگی و امروز اونطور که دوست دارم ميگزرونم.....منم با همه اين اوصاف واسه دل خودم کسی مث تورو دارم که برا خودم کنارم ميخوابه....گه گاه باهم حرف ميزنيم....کسای ديگه ای هم هستند؛مرد يا زن که به انتخاب خودم کنارمن.اينا آدم و آروم ميکنه.
ر: تو زن ايده عالی هستی...چون خيلی چيزا ميفهمی...مشکلت بدبختيه...مثل من..
اما خوب هميشه ميشه روت حساب کرد.
کير رحيم کاملا صاف ايستاده بود.کلفت و برجسته و سودابه دستانش را درون شرت او بشدت تکان ميداد.رحيم از عقب دستانش را درون دامن او کرد و باسن نرمش را به آرامی فشار داد....و با دست دو طرف گوشتهای گرم و شل باسن سودابه را از هم گشود ...هردو همانطور ايستاده کنار پنجره کوچک بيرون را تماشا ميکردند.
ر: امروز کجايی؟...ميخوام باهم ناهار بخوريم....اگه بخوای تو يکی ازين رستورانای همين حوالی قرار ميزاريم.
س: خوبه...ميام.
حالا ديگه سر سودابه بروی شانه ی رحيم افتاده بود.و نفس های گرمش گلوی رحيم را داغ ميکرد.
س: داره مياد؟
ر: آره... آره...
سودابه دستانش را بروی تخم های رحيم گذاشت و با ناخن آنها را نوازش کرد.رحيم دستانش را از لای باسن سودابه به ميان پاهای او رساند.اينبار از جلو گوشه شرت او را کنار زدو کس داغ اورا در دست گفت.
س: گفتم که نزديک عادت ماهانمه...دستت کثيف ميشه ها...
ر: اشکال نداره...اينطوری بهتره.
سودابه آرام همانطور که ايستاده بودپاهايش را از هم بازکرد.دستان رحيم کاملا حجم کس اورا لمس کرد...موهای تراشيده شده اطراف آلت سودابه کمی بلند شده بود.رحيم انگشتانش را لای کس او ميکشيد.کم کم حرارت خاصی همراه با مايعی گرم و لزج دستان اورا پر ميکرد...نفس های سودابه بروی گلوی رحيم شدت ميگرفت و همزمان با حرکات دست رحيم پاهايش را مرتب باز و بسته ميکرد و با دست کير رحيم را از داخل شرت می ماليد.لحظاتی بعد سودابه با هيجان ولرز ارضا شد.رحيم دستانش را از داخل شورت او بيرون آورد.کف دستش را مايعی بيرنگ همراه با مقدار کمی خون آبه داغ پرکرده بود.سودابه اينبار بزير پاهای رحيم دوزانو نشست.رحيم دستانش را به ديوار زد و کمرش را کمی عقب داد.سودابه شلوار و شرت رحيم را پايين کشيد و کير سياه و کلفت رحيم را در دهان گذاشت.جای کف يک دست رحيم بروی ديوار ؛سرخ و مرطوب مانده بود.
ر:آه...داره مياد....داره مياد....درش بيار...
سودابه دوباره تمام حجمک ير رحيم را در دهان گذاشت و با شدت مکيدو با دست زير تخم های اورا نوازش کرد.چند دقيقه ای نگذشت تا سودابه تمام آب رحيم را در دهانش خالی کردو سپس به آرامی کير رحيم را ليسيد و مثل مادری دلسوز شلوار رحيم را بالا کشيد.و اورا گوشه ای از اتاق نشاند.از کنار گاز دو استکان برداشت و آن ها را از چای پرکرد و در کنار او بروی زمين نشست.
ر: گفتم که داره مياد....چرا درش نياوردی از دهنت؟....اواخرش دس خودم نبود..شرمنده....
س: در نياوردم چون دلم ميخواست.....اينم اون بخش از زندگييه که آدم دوس داره خودش تصميم بگيره...همه ی اون حرفا رو زدم و هدفم دقيقا همين بود....
رحيم دستانش را لای موهای سودابه کشيد و اورا نشسته در آغوش گرفت....نزديک ظهر بود...رحيم در دل غربت کمتری نسبت به قبل احساس ميکرد.در خيال به ياد زهره افتاد و کاری که با آن دختر کرده بود برای لحظه ای اورا غمگين ساخت اما بياد حرفهای سودابه افتاد....زندگی برای زندگی!. اين زن با آن ظاهر ساده و چشمهای مشکی و گيرايش و با وجود فقر و زجری که کشيده بود خيلی وقتها بيشتر از هر کسی اورا ميفهميد....
س(با شيطنت) : نقاشيتم که خوبه...امارو دوار جای نقاشی نيست.
-ميشه پنجره رو ببندی؟
در کوچه باد پاييز آرام آرام هوارا پر ميکرد...برگها کم کم با رقص آهنگينشان بزير قدمهای عابران می نشستند...عابرانی که زندگی ميکردند؛ بی آنکه گوشه ای از زندگی را درک کرده باشند...ميخرند...می فروشند و هميشه با لبخندی بروی لب خود را خوشبخت نشان خواهند داد...بی آنکه شايد هرگز به رقص برگها در آستانه ی فصلی زرد نگاه کرده باشند...زندگی برای زندگی!

5 Comments:

Anonymous Anonymous said...

فرخنده خانم...برای بار دوم دستانش را بدور کيرش حلقه کرد و شروع به جلق زدن کرد...ناگهان نقشه ای بسرش زد..ميدانست که عبدل چه روزهايی به خانه آنها می آيد.در خيال قصد غافل گير کردن آنها را داشت.اين بار که تمام جوانب را مرور ميکرد به اين نتيجه رسيده بود که ميتواند براحتی از وجود فرخنده خانم آنطور که دلش ميخواهد کام بگيرد...با اين فکر ها کم کم چشمانش گرم خواب شد....

ادامه اين داستان (زير بازارچه 4 ) چي شد قرار بود ادامه رابطه با فرخنده خانم باشد

10:21 PM

 
Blogger Lilian said...

be nazare manam dastan zire bazarche ro zood tamoom kardi
con kheili khoooob boood

11:17 AM

 
Blogger Lilian said...

midoooni in dastan hala hala jaa dasht o taze midooni kheili shabihe vagheiiat boood ! mesle in dastanhaie sexie jadid nabood ke taraf kabesh ro roo labe iek i mizare o sesoooot bokon bokon shoroo mishe o tamoom mishe !

11:22 AM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:25 PM

 
Blogger Unknown said...

این یک داستان خیلی قدیمیه. که چاپ هم شده بوده. حداقل مال بیست سی سال پیش. اینا فقط میان و کپی پیست میکنن و بنام خودشون

8:00 PM

 

Post a Comment

<< Home