Friday, November 11, 2005

ماجراهاي مسعود-6


نگين

من نگين هستم و 21 سالمه و اهل تهرانم , تابستونه امسال بود كه قرار شد با مادر بزرگم بريم زنجان براي جشن عروسي يكي از فاميلهاي مادر بزرگم كه من بهش عزيز مي گم البته نسبت به سنش قيافش خيلي كم سن و سال تر نشون مي ده , خلاصه من و عزيز قرار شد كه يكشنبه صبح با قطار بريم زنجان و وقتي رسيديم زنجان دو سه روزي مشغوله عروسي بوديم تا اينكه عروسي تموم شد و يه روز ديدم عزيز داره با يكي تلفني صحبت مي كنه و بعد اينكه قطع كرد بهم گفت : برو اماده شو مي خوايم بريم خونه همكار قديميم . – قبلا كه تو تهران مادر بزرگم از اين همكار قديميش و خوانوادش زياد تعريف كرده بود حتي داييم هم كه چند سال قبل تو زنجان دانشگاه قبول شده بود 2 ساله تموم خونه همكار عزيز مونده بود ولي خونه فاميلاي عزيز نرفته بود –
البته همكار عزيز مرد بود – اين اقا باباي مسعود مي شه - , ما اژانس گرفتيم و رفتيم خونشون انصافا هم خوانواده خون گرمي بودن و اين از همون اول كه رسيديم و از استقبالشون معلوم بود , رفتيم تو و نشستيم و عزيز داشت با خانم همكارش حرف مي زد , گفت : راستي پسره من كجاست ؟
من مونده بودم كه اين كيه كه عزيز بهش ميگه پسرم اخه به هيچكدوم از داييهام هيچوقت پسرم نمي گفت . مادر مسعود گفت : مسعود حمومه الان مياد , بعد نيم ساعت ديدم يكي در حمومو باز كرد و اومد بيرون واي يه پسر قد بلند و خوشگل واي . عزيز بلند شد و در حاليكه مي گفت سلام عزيزم رفت طرفش و مسعودم كه عزيزو ديده بود و واقعا معلوم بود كه خوشحاله اومد و عزيزو بغل كرد و باهاش روبوسي كرد . منم همين طور هاجو واج نشسته بودم و نگاه مي كردم كه با صداي سلام مسعود به خودم اومدم و خودمو جمع و جور كردم و بلند شدم و سلام كردم بعد عزيز بهم گفت : اين مسعوده , من اينو از پسراي خدمم بيشتر دوست دارم . بعد همه نشستيمو عزيز شروع كرد به سوال پيچ كردن مسعود و داشت باهاش به شوخي دعوا مي كرد كه چرا وقتي مياد تهران خونه عزيز نميره – البته شوما خوننده ها مي دونين كه وقتي اقا مسعود تهران مياد كجا ميره – منم داشتم به مسعود نگاه مي كردم كه واقعا چشماي قشنگي داشت و لنز طبي ابي هم گذاشته بود كه خيلي جذابش كرده بود , خلاصه ناهارو خورديمو و مسعود رفت اتاقش عزيز هم كه عادت داشت ظهرا بخوابه رفت تو اون يكي اتاق خوابيد منم كه حوصلم سر رفته بود , مادر مسعود هم كه يه بالش دستش بود اومد و بهم گفت : دخترم اگه مي خواي بخوابي بالش بدم بهت و اگه نمي خواي و حوصلت سر رفته برو اتاق مسعود , منم ميرم پيش عزيزت بخوابم كاري داشتي صدام كن . منم بلند شدم رفتم طرف اتاق مسعود , وقتي رسيدم نزديك در صداي گيتار شنيدم كه اهنگ خيلي ارومي هم بود و فهميدم كه مسعود داره گيتار مي زنه وقتي در زدم و رفتم تو اتاق ديدم مسعود رو تختش نشسته و وقتي منو ديد گيتارو گذاشت كنار و بلند شد و تعارف كرد تا برم روي صندلي بشينم . بعد مسعود گفت : اگه خواستين مي تونين با رايانم كار كنين . اما نكته قابل توجه اين بود كه تو عمرم نديده بودم اين بود كه اصلا بهم نگاه نمي كرد منم همش تو كفه اين بودم كه اين
ادم با اين قيافه چرا اين طوريه ؟ , بعد من رايانشو روشن كردم و ديدم مسعود گفت : من مي خوام بخوابم اگه كاري داشتين بيدارم كنين . واقعا داشتم شاخ در ميوردم , تو عمرم نديده بودم كه پسري تو اتاقش يه دختر باشه و خودش بگيره بخوابه . من وقتي داشتم با رايانش كار مي كردم ID ياهو مسنجرش رو ديدم و زود يادداشت كردم . خلاصه بعد از ظهر شد و بعد از اينكه عزيز از خواب بيدار شد و حدود يك ساعتي هم نشستيم , به خونه فاميل عزيز برگشتيم .
اما من مسعودو نمي تونستم فراموش كنم . فرداي اون روز برگشتيم تهران , دو سه روز بعد وقتي داشتم چت مي كردم ديدم مسعود ان شد بعد من كه فرصت خوبي پيدا كرده بودم شروع كردم با يه اسم ديگه باهاش حرف زدن حدود 2 ساعتي باهاش لاس زدم بعد از چند بار چت كردن يه روز بهم گفت : مي خوام بيام تهران . من داشتم از خوشحالي بال در مي اوردم اخه قرار بود 2روز بعد از روزي كه مسعود مي خواست بياد تهران , مامانم بره كرج خونه خواهرم منم با مسعود قرار گذاشتم كه بياد ببينمش . شب قبل از اون روز رفتم حموم و يه تيغ حسابي به كس و كونم انداختم و حتي دور سوراخ كونم رو هم تميز كردم و اخر كار از بس حشري شده بودم اينقدر با خودم ور رفتم و خودمو انگشت كردم كه ارضا شدم . فرداش يه كم زودتر از موعد مقرر به محل رسيدم و يه گوشه ايستادم بعد از 10 دقيقه ديدم مسعود از يه پرايد مشكي پياده شد و و بعد از خداحافظي با راننده رفت جايي كه باهاش قرار گذاشته بودم , منم رفتم طرفش و وقتي بهش رسيدم سلام كردم اونم كه از ديدن من تعجب كرده بود سلام كرد و بعد از حال و احوال مي خواست از من خداحافظي كنه كه من گفتم : منتظره كسي هستين ؟ اون كه هول شده بود گفت : نه !!! منم بهش گفتم كه تمام اين مدت داشته با من چت مي كرده . مسعود داشت از تعجب شاخ در مي اورد , خلاصه با هر جون كندني بود دعوتش كردم كه بياد خونمون چون اونجا به خونمون نزديك بزد بعد دستمو گذاشتم تو دستش و بردمش خونه وقتي رسيديم بردمش تو اتاقه خودم و نشستم رو تخت و دسته مسعودو گرفتمو كشيدمو نشوندمش كنار خودم چسبيدم بهش و باهاش حرف زدم و گفتم كه چقدر دوسش دارم و از همون بار اول كه ديدمش عاشقش شدم , حدوده 10 دقيقه اي حرف زديم بعد من رفتم ميوه اوردم و رفتم لباسمو عوض كردم و يه تا پ رو نافي با يه شلوارك سفيد چسب تنم كردم و اومدم نشستم كنارش , بعد از چند دقيقه يه فيلم سو پر ايراني كه از دوست پسر قبليم –همون نامرد كه منو بد بخت كرد- گرفته بودم در اوردم و گذاشتم تو دستگاه و تلويزيونو روشن كردم بعد 10 دقيقه كه ديدم اين مسعود مثل اينكه خجالتيه خودم شروع كردم و گفتم : اقا مسعود شوما از پزشكي چيزي سرتون
چ گ پ
ميشه ؟ گفت : چطور مگه ؟ منم دستمو گذاشتم رو كسم و گفتم : اخه اينجام درد مي كنه من دلم امپول مي خواد !!
مسعود از جاش بلند شد و گفت : به بابا اينو زودتر مي گفتي , منم كه از شنيدن اين حرفش خيلي خوشحال شده بودم رفتم جلو و شروع كرديم به لب گرفتن از همديگه با اينكه پسر بود اما لباش حرف نداشت خيلي هم خوشمزه بود اون اول لب پايينمو مي خورد و بعد بالا رو و بعدش زبونمو , واقعا حرفه اي لب مي گرفت بعد از چند دقيقه گونمو بوسيد و منو خوابوند روي تخت و با حوصله تاپمو در اورد , من يه سوتين فانتزي سفيد با گلهاي صورتي تنم بود كه مسعود اروم اروم ىر حاليكه گونمو مي خورد رفن طرف بند سوتينم و بعد سينه هامو از روي سوتين خورد , منم كه داشتم به فيلم نگاه مي كردمو لذت مي بردم هي به مسعود مي گفتم : بخور تموم بدنم مال تو بخور عزيزم .
مسعود با دندوناش سوتينمو باز كرد و افتاد به جونه سينه هام با تمامه دقت سينه هامو مي خورد و يواشكي هر چند وقت يك بار اروم نوكشونو گاز مي گرفت كه خيلي حال مي داد بعد من بلند شدم و لباساشو در اوردم كيرشو گرفتم دستم ادم خواست كه براش ساك بزنم اما من از اين كار بيزارم ولي با يك درجه تخفيف به مسعود با دستم براش ساك زدم , بعد مسعود شورتمو كه با سوتينم ست بود در اورد و افتاد به جونه كسم , واقعا خيلي با مهارت تمام قسمت هاي كسمو خورد منم كه ديگه اب كسم مثل چشمه شر شر مي اومد مسعود هم همشو مي خورد بعد من بلند شدم سو طاقباز خوابيدم و پاهامو گذاشتم رو شونه هاي مسعود اونم كيرشو نزديك كسم كرد و دو سه بار باهاش به نانازم ضربه زد داشتم از هوش مي رفتم بعد اروم سر كيرشو كرد تو كسم منم ديگه از شدت لذت داشتم بيهوش مي شدم كاملا كيرشو تو وجودم حس مي كردم , مسعود داشت تلمبه مي زد هر دومون به نفس نفس افتاده بوديم بعد از 5 دقيقه مسعود منو بلند كرد و از پشت منو بغل كرد وكيرشو كرد تو كسم و منو از روي زمين بلند كرد و شروع كرد به تلمبه زدن واي نمي دونستم كس دادن روي هوا اينقده حال مي ده داشتم ديوونه مي شدم بعد چند دقيقه مسعود منو گذاشت زمين و تا كونه منو ديد گفت : جوووون من ميميرم واسه كون قلمبه عجب كوني داري .
من اولش راضي نمي شدم ولي بعد كمي ناز كردن قبول كردم و رفتم روي تخت و سينه هامو گذاشتم روتخت و زانوهامو روي زمين و تا جاييكه مي تونستم كونمو دادم هوا , مسعود اول كيرشو و بعد سوراخ كون منو حسابي كرم زد و بعد با انگشت يكم سوراخمو گشاد كرد و يواش كيرشو فرو كرد تو , من از شدت درد زدم زير گريه اونم زود كيرشو كشيد بيرون و دوباره كرد تو ولي ارومتر , بعد يكم صبر كرد و بيحركت وايساد تا كونم عادت كنه بعد شروع كرد به تلمبه زدن و هي سرعتشو بيشتر كرد منم كه ديگه از شدت درد نه صدام در مي اومد و نه نفسم بالا مي اومد فقط دعا مي كردم ابش زودتر بياد تا راحت شم كه يهو حس كردم كه داره مياد و مسعود كيرشو كشيد بيرون و خودشو روي كمرم خالي كرد و بعدم افتاد روم و يه لب ازم گرفت و رفت دستشويي و بعدش لباساشو تنش كرد و باهام خداحافظي كرد و رفت بيرون منم تا فردا صبح از رو تختم بلند نشدم .







9 Comments:

Anonymous ehsan said...

khosh be hale masood

2:48 PM

 
Anonymous ehsan said...

damat garm in dastan va chantaye ghabli kheily bahal boodan vaghean lezzat bordim

2:50 PM

 
Anonymous Anonymous said...

dastet dard nakone ba ein dastanaye ghashanget , fadat besham , kireto bokhoram

9:26 PM

 
Anonymous Anonymous said...

rayane!! :D
:)))))))

11:59 AM

 
Blogger Lilian said...

mesle hamishe kheili ghashang bud ! makhsusan basijie mobareze ma !
vaghe'an mahdoodait haminghadr adam ro khol mikone haa !

12:20 PM

 
Blogger سكس با مامان جونم said...

salam
khobin
iy val kart doro ste baba joon

7:17 PM

 
Blogger سكس با مامان جونم said...

سلام بزم من
راستی ادامه داستان در سفر رو کی می نویس زود تر بنویسش

7:34 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:44 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:45 PM

 

Post a Comment

<< Home