Friday, November 11, 2005

پریسا


سلام اسم من پريساست.من الان 23 سال سن دارم.اين خاطره ای كه براتون می خوام بگم ماله چند ساله پيش است.علی پسر دايی من است من و علی خيلی با هم خوب بوديم.از 15 سالگی يادم مياد كه باهم عشق بازی و از اين حرفا می كرديم.علی من را خيلی دوست داشت.از وقتی كه مادرم وقتی 12 سالم بود فوت كرد من خيلی خونه ی داييم اينا می رفتم و همين بهونه ای بود برای نزديكی من به علی..اينم بگم كه علی 2 سال از من بزرگتره.يه روز كه علی داشت تو درسا به من كمك ميكرد(سال 3 دبيرستان بودم).ديدم كه يكدفعه يك كادو از جيبش در اورد و داد به من..من خيلی خوشحال شدم.و ازش تشكر كردم.به من ميگفت خيلی دوستم داره.منم باور می كردم...كه يه دفعه ديدم لبهاش رو روی لبهای من گذاشت ولبام را بوسيد..منم گفتم علی!!!!!!!!گفت مگه چيه خوب دوست دارم...منم چيزی نداشتم بگم~چند روز بعد ديدم تلفن داره زنگ می زنه .علی بود گفت:پريسا امروز با دوستم می خوايم بريم بيرون من گفتم كه تو رو هم ميارم..انقدر اصرار كرد كه قبول كردم..گفتم كی بيام؟گفت همين الان بيا...منم سريع آماده شدم و با يه آژانس خودم رو به خونه ی علی اينا رسوندم..زنگ زدم ديدم كسی جواب نمی ده..دوباره زدم اما فايده ای نداشت.بعد از 2-3 دقيقه ديدم علی جواب داد.گفت كيه..وقتی فهميد منم در رو باز كرد..وقتی رفتم تو ديدم حوله رو تنشه فهميدم كه حموم بوده...كلی ازم معذرت خواهی كرد ...منم قبول كردم..گفت الان ساعت 5:30 است و پدرام قراره ساعته 7 بياد .گفتم دوستت اسمش پدرامه؟گفت آره..علی گفت تا من يك آبميوه می ريزم برو تو اتاقم لباست رو در آر..منم رفتم ..در اتاقش رو كه باز كردم ديدم كه يك فيلم سكسی گذاشته...فهميدم كه خيلي حشري است.خودم رو زدم به اون راه رفتم تو حال روی كاناپه نشستم..علی امد پيش من و چسبيده به من نشست ..آبميوه رو داد و گفت بخور.وقتی خوردم گفت ببين من و تو ديگه بزرگ شديم...گفت خوب يعنی چه؟گفت:ببين من تو رو می خوام...گفتم خوب منم می خوات...گفت من الان تو رو می خوام...گفتم يعنی چه؟..كه ديدم لباش رو اينداخت روی صورت من و بعد لبام رو می خورد..هر كاری كردم كه عقبش بزنم نشد..گفتم نكن يه دفه يه كی مياد..گفت نه...همينطور ادامه می داد منم داشتم می مردم..بعد رفت از روی تی شرتم سينه ها رو مالش داد.خيلی باحال بود..گفتم پس اون فيلمه كه گذاشته بودی به اين خاطر بود؟خنده ای كرد و گفت :شايد!بعد به كارش ادامه داد هی می گفت خيلی دوست دارم..4-5 دقيقه سنه هام رو از روی تی شرتم مالش می داد..ديدم خسته شده...اما يك دفعه ديدم كه تی شرتم رو دراورد و يه آهی كشيد ..تمام بدنم رو می خورد از روی كرستم سينه هام رو می خورد و می مالوند...ديگه داشتم كم می اوردم..كرستم رو در اورد اينقدر خوردشون كه ديگه داشت درد می گرفت..بعد رفت پايين تر و مثل سينه هام مالش می داد..وقتی می خواست شلوارم رو در بياره ترسيدم و خودم رو كنار كشيدم اما علی شلوارم رو در اورد.شرتم رو كنار زد و شروع به ليسيدن كرد ..2-3 بار كه ليس زد فهميدم كه به ارگاسم رسيدم..اما اون به كارش ادامه داد..گفت ديگه نمی تونم ..گفت حالا تو بيا..منم افتادم روش و ازش لب گرفتم زير گردنش رو می خوردم...بعد شلوارش را كشيدم پايين...الان كه ياد اون صحنه می افتم می خوام به ارگاسم برسم...خيلی علی تميز بود معلوم بود تويه حموم اينكارا را كرده بود..كيرش رو گرفتم و سرش رو كردم تويه دهانم دو سه بار كه مك زدم گفت ديگه بسه...دوباره شروع به خوردن سينه هام كرد.بعد ديدم لای سينه هام رو خورد و كيرش رو گذاشت لای سينه هام وقتی چند بار بالا پايين كرد من ديدم خيلی حال می ده و دوباره به ارگاسم رسيدم.بعد از چند ثانيه حس كردم لای سينه هام داغ شد..علی ديدم سرش پايين بود و خودش را روی زمين انداخت...فهميدم كه آبش رو ريخته لای سينه هام..ازم معذرت خواهی كرد گفت دست خودم نبود..بعد رفت و يك دستمال اورد و شروع به پاك كردن كرد...در همين حين بهم گفت عاشقتمم!تا ساعت 7:10 شد و پدرام اومد سراغمون و با هم رفتيم بيرون

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:45 PM

 

Post a Comment

<< Home