Friday, November 11, 2005

بسیجی


سلام داستانی راکه میخواهم برایتان بگم ماله 2ساله قبل که من تازه ازخارج آمده بودمآن سالی که من رفته بودم دختر خاله من خیلی کوچک بود ولی وقتی که برگشتم دیدم که چه دختره زیبايی شده است خانواده خاله من خیلی حزب الهی وچادری هستن ونرگس عضو بسیج محله بوداز همان روزهای اول فهمیدم که نرگس از شیطانی كردن بدش نمیاد بهمین خاطر منهم رفتم تو نخش اول با یک تلفن ساده شروع شدمیدانستم کسی جز او خانه نیست تلفن را برداشت وسلام کردم اوهم خوشحال شد بعد کمی حرف زدن گفتم نرگس چرا ازدواج نمیكنی؟ گفت کی مارا میگیره؟ خلاصه چنان مخ زنی کردم که همانجا حاضر شد بامن عروسی كنه. من هم از رابطه دختر پسر خارجی برایش می گفتم واوهم خجالت میکشید ولی چنان می گفتم که آب از لب ولوچش آویزان می شد . یک روز در خانه بودم که تلفن زنگ زد برداشتم ودیدم نرگسه با کمی حرف زدن گفت می خواهم به بهانه رفتن به مرقده امام بیایم خونتون من هم فورا استقبال کردم قرار شد صبح ساعت6 خانه من باشه من هم شبانه رفتم حمام یک حالي به كيرم دادم و حسابي تميزش كردم خودم حال کردم تا صبح نخوابیدم چون فکر می کردم چه حالتی باید بكونمش . صبح راس ساعته6زنگ خانه زده شد عین برق درراباز کردم نرگس با همان حجاب همیشگی آمد توبا هم خیلی حرف زدیم که من گفتم چرا چادرتو درنمیاری گفت تو نامحرم هستی گفتم ای بابا این حرفها چیه مگه قرار نیست ما باهم عروسی كونیم گفت چرا ولی باید اول محرم شویم گفتم حالا به خاطره چند ساعت باید برم آخوند بیارم گفت نه من خودم صیغه را بلدم من هم از خدا خواسته گفتم بخون گفت تو راضی هستی گفتم من که از خدامه گفت مدتش چی گفتم تو بخوان مدتشو خودت بگو منهم راضیم آن وقت کاغذ را دراورد و خواند من در آخر گفتم قبلت بعد گفت من وتو به مدته2سال زنوشوهر شدیم گفتم حالا چی کار كنيم گفت زنوشوهراچی کار میكنند تازه فهمیدم چه گندی زدم آرام آرام رفتم طرفش بدنش میلرزید بوسه ای آرام از لبش کردم چه لبه گرمی داشت چادر را ازسرش در آوردم چیزی نمیگفت انگار مرده بود مقنه سرشو در آوردم چه موهای خرمائی بلندی داشت چه گردن کشیده وسفیدی کیرم داشت از حلقم میزد بیرون دستش را گرفتم بردم به سینه ام گذاشتم خلاصه چنان لختش کردم که خودم باورم نمیشود دیگر جز شورت سوتین چیزی نداشت بدن سفید تپلی داشت شورت مشكی وسوتین همان رنگ منهم لخت شدم دیگر نه او چیزی تنش بود نه من چه کسی داشت خوردنی تا میشدخوردم زبانم را میکردم تو کسش واوهم ناله میکرد کیر من را چنان می ما لیدکه دردم میامد با زور کیرمرا خورد آنقدر خوشش آمده بود که حاضرنبود ول كنه برشگردوندم وبا کونش بازی کردم کرم آوردم وبه سوراخ کونش زدم يه كمي هم به کیره خودم زدم تا بخودش بیاد کیرم تا دسته تو کونش بود آرام آرام تلمبه میزدم چه کونه تنگی داشت آخو اوفش به هوا رفته بودکیرمو در آوردم و گفتم بیا روش بنشین اونم آمد وخودش کرد تو کونش ونششت روش خودش تلمبه میزد 5 دقیقه بعد حس کردم داره آبم میاد کیرمو در آوردم وگفتم بخواب دوباره کردم تو کونش چند دقیقه بعد تا قطره آخر ریختم تو کونش خلاصه نرگس اون روز و شب رو پیش من ماند و به خانه زنگ زد و گفت من شب را در مرقد می خوابم فردا صبح رفتاز آن روز به بعد من و نرگس هفته ای یک بار عروسی می كونیمامید وارم که همه از این دختر خاله ها داشته باشن .

2 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:45 PM

 
Blogger Mehdi Mohamdi said...

خانمهای‌داغ‌وشهوتی‌کیرکلفت ومناسب‌اندام شما بااولین تماس درخدمت‌شماست
۰۹۳۹۳۶۳۱۲۹۸

6:28 AM

 

Post a Comment

<< Home