Friday, December 23, 2005

ميثم-1



قسمت اول:نقشه

ساعت بعد يكي از مهندسين شركت كه مشاور امور پيماني و قراردادهاي اجرايي ما بود به همراه يه مهندس ديگه وارد اتاق شدن و چهار نفري راجع به پروژه‌ي جديدي كه قرار بود در مناقصه‌ي اون شركت كنيم شروع به صحبت كرديم. همونطور كه گفته بودم، در شركت ما هم خيلي با ترس و احترام با من و سپيده صحبت مي‌كردن و ما دو نفر خيلي مقرراتي و سخت‌گير بوديم. شايد همين عامل هم باعث پيشرفت شركت شده بود. مهندس مشاور اجرايي شركت خيلي از من مي‌ترسيد و مي‌دونست كه بايد با احترام خاصي با من صحبت كنه و هرگز با من مخالفت نكنه. من در اجرا هم خيلي سخت‌گير بودم، كارگرهايي كه با ما كار مي‌كردن مي‌دونستن در پروژه‌هايي كه من بر اونها نظارت مي‌كنم، بايد درست 8 ساعت در روز كار كنن كه ساعت ناهار هم جزو اون حساب نمي‌شه. حتي سرسخت‌ترين كارگرها هم از من حساب مي‌بردن. مي‌دونستن كه تنبلي در كار مساوي با اخراج يا كسر حقوق يا افزايش ساعت كاري براي جبران ساعت از دست رفته. به هر حال با اين ديسيپلين، معمولاً كارهاي اجرايي ما به سرعت انجام و تحويل داده مي‌شد.
داشتيم راجع به پروژه‌ي ساختمان يك آپارتمان اداري در نزديكي ميدان پونك صحبت مي‌كرديم كه البته ساختمان كوچكي بود ولي به ظاهر بازگشت سرمايه‌ي سريعي داشت و مي‌تونستيم با انجام سريعتر كار، زودتر به مرحله‌ي تسويه حساب برسيم. من بعد از شنيدن توضيحات دقيق مهندس مشاور و با تاييد سپيده، با شركت در مناقصه موافقت كردم. سپيده قبلاً به من گفته بود كه نماينده‌ي كارفرما كه مناقصه هم توسط اون انجام مي‌شه، با نقشه‌ي بسيار قشنگي رام مي‌شه و مي‌تونيم به طور يقين در مناقصه برنده بشيم. البته من نمي‌دونستم كه اون شخص كيه و سپيده چه نقشه‌يي واسش كشيده...
فردا صبح، سپيده و من و مهندس مشاور شركت، به طرف شركت برگزاركننده‌ي مناقصه راه افتاديم. نزديكيهاي شركت كه رسيديم، سپيده به من گفت كه مي‌خواد چيزي رو قبل از رفتن به اون شركت به من بگه. ماشين رو پارك كرد. مهندس پياده شد و به طرف شركت كارفرما رفت و ما مونديم كه كمي بعد وارد شركت بشيم. و بعد از كمي مكث به طرف من كه مشتاقانه منتظر حرفهاي اون بودم برگشت و گفت: "ناتالي، مي‌خواي بهت بگم كه چطور مي‌خوام اون مهندس رو، منظورم نماينده‌ي كارفرما در مناقصه است، طرف خودمون بكشم؟"
گفتم: "خوب آره... خيلي واسم جالبه كه چطور اونقدر با اطمينان گفتي كه مي‌تونيم در مناقصه برنده بشيم."
سپيده گفت: "آخه... من اونو مي‌شناسم. از چند سال پيش... شايد باروت نشه اما..."
سپيده مكث كرد و بعد در حالي كه چشمش برق مي‌زد گفت: "اون قبلاً، با يكي از دوستاي من ارتباط سكس داشته، در حالي كه همون موقع ازدواج كرده بوده و همسرش از اين جريان خبر نداشته. بعدها هم اين رابطه رو با كساي ديگه ادامه داده، بدون اينكه خانمش چيزي بفهمه. افسون از اين ماجرا خبر داره. در حقيقت چند ماه پيش اين موضوع رو فهميده بود و خيلي دلش مي‌خواست اونو تو يه موقعيت مناسب دستگير كنه.
مي‌دوني كه افسون خيلي از اين تيپ مردها بدش مي‌ياد. بعداً كه ماجرا رو واسه‌ي من تعريف كرد، من همون موقع فكر كردم كه اي كاش به جاي استفاده از قانون مجازات قضايي، خودمون عدالت رو اجرا كنيم... اون خيلي آدم مغروريه و فكر مي‌كنه همه‌ي دخترا بايد بهش احترام بذارن و در مقابل خواسته‌هاش تسليم بشن. البته شخصيتش هم طوري هستش كه خيلي‌ها رو مجذوب خودش مي‌كنه."
من كه عميقاً به حرفهاي سپيده فكر مي‌كردم جواب دادم: "چه جالب! اين مي‌تونه يه موقعيت استثنايي باشه! درسته!؟"
"بله. البته بايد از افسون هم كمك گرفت. من مي‌خوام حسابي غرورش رو خرد كنيم و بعد برنده‌ شدن در مناقصه‌ رو به عنوان حق‌السكوت از اون بخوايم!"
"عاليه! حالا مي‌خواي چه برنامه‌يي اجرا كني؟"
"خوب... من قبلاً فكرشو كردم! افسون در قالب يه پليس مخفي كه مي‌خواد يكي رو غافلگير كنه وارد ماجرا مي‌شه و وانمود مي‌كنه كه توسط اون اغفال شده. بعد درست در لحظه‌ي حساس، يعني وقتي اون مي‌خواد از افسون سوءاستفاده‌ي جنسي كنه... معلوم مي‌شه كه افسون يه افسر زن پليسه! بعد اون رو دستگير مي‌كنه. تا همينجا اون چند بار سكته كرده و چنان مي‌ترسه كه حاضره به خاطر حفظ موقعيتش هر كاري بكنه! آخه مي‌فهمه كه علاوه بر آبرو ريزي، پاي قانون هم در ميونه! بعد... من، تو و افسون، هر كاري دلمون بخواد باهاش مي‌كنيم ! چطوره !؟"
"يعين سوء استفاده از قدرت پليسهاي زن ! عاليه!"
من باورم نمي‌شد كه چنين موقعيت جالبي پيش بياد... از مايشن پياده شديم و رفتيم توي شركت. مهندس ما داشت با اون مهندس مسوول برگزاري مناقصه صحبت مي‌كرد. اسمش ميثم بود. قد بلند، موهاي سياه و ابروهاي نسبتاً پري داشت. كت و شلوار خيلي مرتبي پوشيده بود و بوي ادوكلن تندش آدمو حسابي تحريك مي‌كرد. صورتش ولي اصلاح شده بود و خيلي صاف بود و هيچ مويي توش نبود. خيلي مودب و با كلاس صحبت مي‌كرد و البته، مغرور! همونطور كه با مهندس صحبت مي‌كرد نگاهي زيرزيركي به ما انداخت و تا ديد كه ما هم داريم اونو نگاه مي‌كنيم، نگاهش رو برگردوند.
من ازش خيلي بدم ميومد... احساس مي‌كردم با سر و وضع مرتبش و چهره‌ي جذابش مي‌تونه چه دخترايي رو فريب بده... به نظر 28 يا 29 ساله ميومد. بين صحبتاش به ما فهموند كه تحصيلات بالايي داره و خيلي با سواده!! مهندس شركت ما اسناد مناقصه رو از اون گرفت و از شركت بيرون رفتيم...
شب سه تايي خونه‌ي ما جمع شديم و راجع به نقشه‌ي خودمون صحبت كرديم. افسون نقشه‌ي بسيار قشنگي چيده بود! افسون بارهاي ديده بود كه ميثم بعد از ظهرهاي چهارشنبه، يعني آخرين روز كاريش، در حال رفتن به خونه، اگه دستش برسه چند تا دختر هم سوار ماشينش مي‌كنه و باهاشون هر كاري دلش بخواد مي‌كنه. افسون ظاهراً اين موضوع رو بارها ديده بود و اونو تعقيب كرده بود...
چهارشنبه‌ي هفته‌ي بعد ساعت 4 بعد از ظهر ما كمي پايينتر از شركتشون توي ماشين من نشسته بوديم. من با تازگي يه ماشين پژوي 206 تيپ 4 خريده بودم و به نظرم مي‌رسيد كه شايد لازم باشه با ماشين تندرو تري وارد عمل بشيم، واسه همين من خودم پشت فرمون نشسته بودم و سپيده كنار من نشسته بود. افسون هم عقب ماشين بود. من طبق معمول لباسهاي مورد علاقه‌ي خودم رو پوشيده بودم... مانتوي تنگ سياه، دامن بلند و كفشهاي سياه پاشنه بلند. سپيده هم شلوار چرمي سياه و مانتوي كوتاه و تنگ. افسون هم اين دفعه بر خلاف هميشه يه شلوارلامباداي سياه رنگ و لخت پوشيده بود و بوتهاي سياه كوتاهي به پا كرده بود كه تا بالاي قوزك پاش بود و در فاصله‌ي پايين شلوارش تا بالاي بوتهاش، يه خورده از پوست سفيد پاش معلوم مي‌شد. به نظرم خيلي سكسي ميومد. افسون مانتوي سفيد تنگ چسبوني پوشيده بود كه يه خرده بلندتر از مانتوهاي من و سپيده بود با يه روسري كوتاه خيلي نازك كه موهاي سرش رو كه از پشت رو جمع كرده بود كمي از زيرش بيرون مي‌زد. افسون موهاي سرش رو هايلايت كرده بود. آرايش خيلي تندي داشت و ناخنهاش رو هم لاك قرمز رنگ خيلي خوشرنگي زده بود. من و سپيده لاك سفيد براق زده بوديم...
ميثم رو در آيينه‌ي ماشين ديدم كه از شركت بيرون اومد. به اون دست خيابون رفت و سوار پژوي پرشياي سياه رنگش شد. خيلي آروم از توي پارك در اومد و وقتي داشت از كنار ما رد مي‌شد، يه نگاه به ما كرد و ... البته من و سپيده رو نشناخت. چون عينك آفتابي زده بوديم. افسون از بالاي عينك به اون كه حالا تقريباً كنار ما ايستاده بود نگاهي انداخت و من ماشين رو روشن كردم و خيلي سريع راه افتادم. نقشمون گرفت و ميثم پشت سر ما راه افتاد. من سرعتم رو بيشتر كردم و اون هم پشت سر ما اومد. يه دفعه كه داشت به ما مي‌رسيد، من يه خورده آروم كردم تا به كنار ماشين ما برسه. افسون كه حالا از پنجره‌ي ماشين داشت با لبخند به اون نگاه مي‌كرد، شيشهآي ماشين رو كمي بالا برد و توجهش رو از ميثم به جاي ديگه‌يي معطوف كرد. من هم همين موقع يه دنده‌ي معكوس عوض كردم و ماشين كه شتاب فوق‌العاده‌يي داشت با صداي زوزه ‌مانندي از جاي خودش جهيد و خيلي تند از ماشين ميثم دور شد. ميثم كه حالا ظاهراً بهش برخورده بود با سرعت داشت دنبال ما ميومد و از پشت واسمون چراغ مي‌زد. ما الان در بزرگراه همت بوديم و به سمت شهرك غرب مي‌رفتيم. در خروجي بزرگراه به شهرك غرب، من سرعت ماشين رو كم كردم و ميثم خودش رو به كنار ما رسوند و در سمت راست من قرار گرفت... سرش رو از شيشه در آورد و گفت: "من تسليم هستم! حالا خانمها افتخار مي‌دن كه مهمون من باشن!؟" افسون بهش جواب داد: "بستگي داره مهموني چي باشه!"
ميثم دوباره جواب داد: "اون واسه‌ي من فرقي نمي‌كنه... هر جور شما بخواين... ما همه جوره در خدمتيم!"
افسون بهش گفت: " خيلي خوب! پس دنبال ما بيا!" و به من اشاره كرد و من كه منتظر اشاره‌ي اون بودم سرعت ماشين رو بيشتر كردم و به طرف شمال شهرك غرب حركت كردم. بالاي شهرك، يه جاي خلوت پيدا كرديم و من كنار زدم. شيشه‌ي ماشين رو بالا كشيدم كه ديد كمتري داشته باشه و منتظر وايسادم. ميثم پشت ما پارك كرد و از ماشينش پياده شد و امود و كنار شيشه‌ي عقب ماشين كه پايين بود ايستاد.
افسون بهش گفت:"ما داريم مي‌ريم مهموني. اگه بخواي مي‌تونيم بعد از مهموني يك ساعت هم پيش شما مهمون باشيم!"
ميثم گفت: "شما هر وقت بخواين مي‌تونين تشريف بيارين! قدمتون روي چشم! الان هم من تنها هستم. تا فردا بعد از ظهر هم تنهام. مي‌تونين هر موقع خواستين بياين. شب هم پيش من بمونين! من هر بهايي رو حاظرم واسه‌ي اين مهموني پرداخت كنم!"
افسون با نگاه سردي بهش گفت: "بعداً معلوم ميشه!"
ميثم يه كارت كوچيك از جيبش در آورد و به دست افسون داد و با خنده و كمي آروم گفت: "امشب يه سورپريز واستون دارم...روي كارت شماره‌ي موبايلم رو نوشتم. خونه‌ي ما فاز يكه شهركه غربه. به من زنگ بزنين و من بهتون آدرس رو مي‌دم. تو مهموني هم زياد شيطوني نكنين. انرژيتون رو نگه دارين واسه امشب!"
افسون بهش گفت: "شما بهتره فكر انرژي واسه‌ي خودتون باشين!" كارت رو در كيفش گذاشت، شيشه رو بالا كشيد و من راه افتادم...
وسط راه به افسون گفتم: "فكر نمي‌كردم انقدر راحت قبول كنه."
سپيده گفت: "معلوم ميشه خيلي سخت مي‌گذره. اين مورد، مورد جالبيه. نبايد به راحتي از دستمون در بره."
افسون خيلي آروم گفت: "نه... از دستمون در نمي‌ره... تازه اول كارشه." و به فكر فرو رفت.
شب ساعت 11 از به تلفن عمومي به ميثم زنگ زديم. آدرس رو گرفتيم و اومديم خيابون ايران زمين. ناراخت بود كه چرا با موبايل زنگ نزده بوديم. مي‌خواست شماره‌ي ما رو داشته باشه. گفت 3 ساعته كه منتظره و همه چيز هم آماده كرده، اعم از انواع نوشيدني و ...

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:59 PM

 

Post a Comment

<< Home