Friday, December 23, 2005

میثم-2


قسمت دوم: تعليمات اوليه

خونشون يه ويلاي نسبتاً كوچيك بود. ميثم جلوي در وايساده بود و ما رو به داخل هدايت كرد. افسون جلوتر از ما داخل شد. خونه دوبلكس بود. در هال طبقه‌ي دوم روي يه سري مبل راحتي نشستيم. ميثم از ديدن من و سپيده خيلي تعجب كرد و مي‌خواست بدونه كه توي شركت اونا چي كار مي‌كرديم؟ سپيده گفت كه اون معاون يكي از شركتهاي شركت كننده در مناقصه‌ي ساخت اون آپارتمانه و من هم دوستش هستم. ميثم خيلي تعجب كرد و كمي از ما و شركت ما پرسيد. بعدش گفت كه خانمش رو فرستاده مسافرت و چقدر زحمت كشيده كه بتونه خونه رو خالي كنه!
روي ميز همه چيز مهيا بود. انواع نوشيدني، كيك و سيگار و ... ماهواره هم روشن بود و يكي از كانالهاي سكسي مشغول پخش برنامه بود...
افسون به دقت به همه چيز نگاه مي‌كرد. من به ميثم گفتم: "لطفاً واسه‌ي من يه زيرسيگاري بيارين."
روي ميز زيرسگاري نبودي و ميثم بلند شد و به طبقه‌ي پايين رفت كه يه دونه زيرسيگاري بياره. وقتي برگشت بالا سپيده طرف ديگه‌ي اتاق رو به پنجره ايستاده بود و افسون داشت توي كيفش دنبال چيزي مي‌گشت. من با لبخند به ميثم اشاره كردم كه بشينه. وقتي نشست، سپيده كه حالا مانتوش رو درآورده بود و فقط يه تاپ استرچ نايلوني و شلوار سياه چرمي به پا داشت، به طرف ميثم برگشت و با دوربين ديجيتالي كه توي دستش بود از ميثم و ما عكس گرفت. زاويه‌ي اون طوري بود كه من و افسون رو از پشت و كنار نشون مي‌داد و ميثم كاملاً توي تصوير مشخص مي‌شد. ميثم يهو بلند شد و گفت: "اه! چرا عكس مي‌گيري خانم؟ دوربين رو بده به من... يعين چي؟"
در همين موقع افسون در حالي كه اسلحه‌يي از توي كيفش در ميآورد و به طرف ميثم نشونه مي‌گرفت خيلي تحكم آميز به ميثم گفت: "حركت نكن! بشين! من يه افسر پليس زن هستم. ما مدتها است كه شما رو تعقيب مي‌كنيم. شما چند نفر شاكي خصوصي در مورد روابط نامشروع دارين و من، سروان آگاهي تهران هستم و ماموريت دارم كه شما رو در حين ارتكاب جرم دستگير كنم. همه‌ي اينا هم نقشه بود واسه‌ي ثابت شدن جرم شما."
ميثم اولش باور نمي‌كرد. ولي بعدش از ترس داشت مي‌مرد. همينطوري خشكش زده بود و روي مبل افتاد. دستهاي لرزونش رو بلند كرد و به طرف افسون اشاره كرد و با صداي خيلي لرزوني به اون گفت: "ش.ش.ش.شما....؟ شما افسر آگاهي هستين...خوا...خوا...خواهش مي‌كنم...حتماً اشتباه شده... آخه من كه؟"
افسون با لحن محكمي دوباره گفت:" هيچ اشتباهي نيست. شواهد و قراين صحنه‌ي جرم كاملاً واضحه و با عكسي كه از شما داريم، مدتها ميرين پشت ميله‌هاي زندان. به علاوه‌ي چندين ضربه شلاق و شايد هم حكم سنگسار يا اعدام!"
ميثم با شنيدن دو كلمه‌ي آخر آه بلندي كشيد و سرش رو با دوتا دستش گرفت و روي زمين نشست و شروع كرد به التماس كردن. من بلند شدم و در حالي كه افسون هفت‌تيرش رو به سمت ميثم گرفته بود من ميثم رو با حركت خشني روي سينه روي زمين خوابوندم و دستهاش رو روي كمرش از پشت جمع كردم و بعد روي كمرش نشستم.
سپيده چند قدم جلو اومد و به ميثم گفت: "مي‌دوني با اين مدارك و عكسهايي كه از تو داريم مي‌تونيم چه كارايي بكنيم؟"
ميثم در حالي كه به زور حرف مي‌زد و خيلي ترسيده بود التماس كنان گفت: "خانمها... خواهش مي‌كنم... هر كاري بگين مي‌كنم... خواهش مي‌كنم منو ببخشين... غلط كردم."
افسون با لحن محكمي گفت: "چه كاري واسه‌ي آزاديت حاضري انجام بدي؟"
"هر كاري شما بفرمايين خانم. هر كاري... هر چقدر بخواين حاضرم... پ.پ.پپول بدم..."
"رشوه!؟ به يك افسر پليس زن؟ مي‌دوني مجازاتش چيه؟؟"
ميثم كه خيلي ترسيده بود با لكنت گفت: "ن...ن...نه خانم! منظورم اينه كه... اينكه يه ج...ج...جوري جبران كنم..."
افسون با صداي محكمي گفت: "بايد مجازات بشي. از اون جايي كه تو هميشه به فكر اغفال و سوء استفاده از دخترها و خانمها هستي، بايد در مورد تو عدالت اجرا بشه. اما به تو يك انتخاب مي‌دم. عدالت مي‌تونه توسط من و خانمهاي محترم اينجا اجرا بشه يا اينكه تو رو با دستبند و همين حالا تحويل نيروهاي خودمون بدم و در دادگاه تكليف تو معلوم بشه."
معلوم بود كه ميثم از دادگاه و عدالت خيلي مي‌ترسيد و ترجيه مي‌داد كه ما عدالت رو اجرا كنيم. اما اشتباهش همينجا بود...
افسون به ميثم امر كرد: "خيلي خوب... تو خيلي مغرور هستي. بايد قبل از هر چيز ياد بگيري كه چطور جلوب چند تا خانم محترم رفتار درستي داشته باشي. من تو رو مدتي تحت آموزشهاي ويژه و سخت خودم قرار مي‌دم و در پايان از تو يك پسر مطيع، رام و فرمانبردار خانمها درست مي‌كنم. تو ياد مي‌گيري كه به خانمهايي كه مانتوي تنگ مي‌پوشن و يا لباسهاي سكسي به تن دارن به چشم احترام نگاه كني و از اونها حرف شنوي داشته باشي."
و سپيده ادامه داد: " و ياد مي‌گيري كه هرگز به خانمت خيانت نكني و به خصوص به ما سه نفر احترام ويژه بذاري."
من از روي ميثم بلند شدم و بهش دستور دام سر پا وايسه. افسون همونطوري كه اسلحه رو روبروي ميثم گرفته بود با صداي تحكم آميزي به اون فرمان داد: "از همين حالا شروع ميشه. لباسهات رو در بيار و خبردار جلوي من وايسا."
ميثم در كمال نا باوري لباسهاي روي خودش رو درآورد و با زيرپيراهن و شلوار جلوي ما سه نفر ايستاد. افسون دوباره دستور داد: "همه‌ي لباسهات رو در بيار. زود باش."
ميثم شلوار و زيرپوشش رو درآورد. خيلي ترسيده بود و خجالت مي‌كشيد. افسون روي مبل كنار من نشست. با چهره‌يي جدي به ميثم نگاه مي‌كرد و دوباره بهش دستور داد كه آخرين تكه‌ي لباسش رو يعني شرتش رو در بياره.
ميثم التماس كرد كه اين كار رو نكنه كه در همين موقع صداي يك سوت و بعد ضربه‌ي شلاق سپيده از پشت سر اونو به خودش آورد. سپيده با شلاقي كه از قبل همراهش آورده بود پشت ميثم ايستاده بود و منتظر بود كه اونو بزنه. ميثم كمي مردد شد. داشت درد مي‌كشيد. ضربه‌ي دوم شلاق باعث شد كه به سرعت آخرين لباسش رو هم دربياره.
افسون در حالي كه نگاه تحقير آميزي به سر تا پاي اون مي‌انداخت بهش امر كرد: "حالا خبردار جلوي من وايسا. بعد از بازرسي بدني بايد به سوالات من جواب بدي."
ميثم خيلي ترسيده بود و روحيه‌ي خودش رو از دست داده بود. مشخص بود كه خيلي تحقير شده و خجالت مي‌كشه. پرسيد: "با...با...بازرسي بدني؟" افسون به سپيده گفت:" ميسترس سپيده، لطفاً تمام بدن برده رو بگردين."
سپيده با سر تاييد كرد. جلوي ميثم ايستاد و با بي تفاوتي چشمهاش رو با دست كمي باز كرد و نگاه كرد. بعد دهان ميثم رو نگاه كرد و رو به ما گفت: "سالمه." سپيده از پشت گردن ميثم رو گرفت و با فشاري كه به پشت گردنش آورد ميثم رو روي ميز انداخت. بعد يك جفت دستكش نازك از كيفش درآورد و پوشيد.
بعد از اون به ميثم دستور داد تا پاهاش رو از هم باز كنه. خودش هم با پاي راستش ضربه‌يي به پاهاي ميثم زد و اونها رو از هم كمي بازكرد. با دو تا دستش وسط پاهاي ميثم رو در ناحيه‌ي نشيمنگاهش از هم باز كرد. بعد انگشت دست راستش رو داخل سوراخ پشت ميئم كرد و فشار داد و چرخوند. ميئم كمي فرياد زد ولي افسون با نگاه سنگيني بهش فهموند كه بايد آروم باشه. حالا سپيده انگشت دومش رو هم وارد كرد و با دو تا انگشت كه تقريباً به طور كامل در پشت ميئم فررفته بود شروع به جستجوي مقعد اون كرد. اين جستجو حدود سه دقيقه طول كشيد و تحريك غده‌ي پروستات ميئم باعث شد تا كيرش راست بشه و حالت تحقير آميزي پيدا كنه. سپيده به ميثم دستور داد كه برگرده و روي پشت بخوابه. اون برگشت و كير راست شدش رو به هوا و با زاويه‌ي كمي نسبت به بدنش ايستاده بود. سپيده لبخندي زد و گفت: "مثل اينكه بدتون نمياد كه يه خانم چيزي رو به شما فرو كنه يا شما رو انگشت كنه!"
بعد كير راست شده‌ي ميثم رو كه حالا قرمز شده بود در دست چپش گرفت و با انگشت دست راستش سوراخ نوك كيرش رو باز كرد و توي اون رو نگاه كرد. بعد از اين كار بلند شد و رو به افسون گفت:" خانم، مشكلي نيست. اون آماده است."

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:59 PM

 

Post a Comment

<< Home