Sunday, December 11, 2005


این داستان بر میگرده به 3 ساله پیش که ساکن اصفهان بودیم اون موقع من یه دختر مغرور بودم که با هیچ پسری دوست نمیشدم و همشون رو سر کار میزاشتم یعنی یه جورائی سر خودم معطل بودم از نظر قیافه هم همه بهم میگفتن خوشکلی حتی بعضی وقتها میگفتن از همه بچه های خونه من خوشکل ترم البته نا گفته نماند که اعضای خانواده من همشون خوشکل هستن (مشخصاتم رو میگم خودتون نظر بدید قد 172 وزن 60 رنگ پوست برنزه روشن چشم کشیده عسلی روشن با یه کم گونه های بر جسته ) خوب تا این که یه روز من خودم تنها رفتم کوه اونجا با دوستام قرار داشتم اونها یه کم دیر کرده بودن من جای همیشگی مون منتظرشون بودم که یه هو سر کله 2 تا پسر پیدا شد من اصلابهشون توجهی نکردم یکی شون که قیافه بهتری داشت شروع کرد به حرف زدن می تونم وقتتون رو بگیرم تا همی حالاش هم گرفتی خوب حالا که گرفتم دیگه فرقی نمی کنه پس بزارید حرفم رو بزنم من که اصلا توجهی بهشون نداشتم یه نیم نگاه بهشون انداختم و روم رو برگردوندم او که فهمیده بود من اصلا پا نمیدم با پوروئی کنارم نشست گفت سکوت علامت رضاست من یه پوز خند زدم گفتم روتهم که زیاده پورو ادم برای حرف زدن با دختر ی مثل تو باید هم پورو باشه حالا نمی خواد واسه من نمک بریزی نه واسه شما بایاد طلا ریخت حالا چیه چرا تو فکری حیف تو نیست اگه کمکی بخوای رو من حساب کن خفه شو من از تو کمک نخواستم بد بخت تئ برئ به خو دت کمک کن من پسرها برام مثل سگ هستن که باهاشون بازی کنم اگه میخوای تو هم اونجوری باشی بسمه الله خیلی ناراحت شده بود میخواست پاشه بره که یهونگاهامون به هم گره خورد 10 دقیقه تو چشم های من زل زد بعد تمام صورتش قرمز شد سرش رو بر گردون و بعد یه کاغذ در اورد رو ش شمارش رو نوشت گفت زنگ زدی منت گزاشتی نزدی هم براتون ارزوی سلامت میکنم بعد هم رفت من موندم تو این کارش با این همه توهین باز هم دست بردار نبود ثتا به اون موقع هیچکس بهم اونجور نگاه نکرده بود خلاصه اون روز گزشت تا اینکه چند روز بعدش که داشتم تو کوله پشتیم دنبال چیزی میگشتم چشمم خورد به شماره اون پسره ورش داشتم و رفتم بهش زنگ زدم الو سلام سلام شما سرت هم که شلوغه توای نه باورم نمیشه شناختی مگه میشه نشناسم صدات هم مثل خودت خوشکله مخ زنی دیگه نه نه به خدا نه خوب اون روز چت شد یهو چی اون روز هیچی اهان کسی تا بهال بهت گفته چشمای فوق العادهای داری اره پ من هم میگم چشمات محشره اهان خوب من برم کجا نه زوده نه برم باشهولی زنگ بزن باشه بای بای این بود مکالمه ما نمی دونم من چیم شده بود خیلی زود دلم براش تنگ میشد تا اینکه قرارهامون هم شروع شده او اسمش امیر بود و دانشجوی شیراز 1 سال هم از من بزرگتر بود تا اینکه یه شب که با هم رفتیم بیرون بهم گفت من عاشقت شدم از همئن روزه اول میخوام بیا خونتون چی بچه شدی تو دلم کلی بهش خندیدم ولی به روی خودم نیاوردم تا ناراحت نشه اخه من هیچ احساسی بهش نداشتم گفتم صبر کن بهت میگم کب باشه یه چند مدتی هم گزشت یهشت که با هم رفته بودیم بیرون بارون هم شروع کرئ به باریدن وقتی که از هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم یه هو یه چیزی تو دلم یههو خالی شد با اینکه هنوز چند قدمی از من دور نشده بود ولی احساس میکردم بد جور دلم براش تنگ شده بود فوری خودم رو به یه تلفن رسوندم و بهش زنک زدم الو امیر چیه چی شده چرا گریه میکنی هیچی امیر میخوام یه چیزی بهت بگم مسخرم نکنی یا نه بگو من هم عاشق تو شدم نه باورم نمیشه خلاصه اون شد تا دیر وقتبا هم حرف زدیم وقرار گزاشتیم که 3 روزه دیگه امیر با خانوادش بیاد خانواده اون من رو دیده و راضی بودن ولی خانواده من پدرم کلی مخالفت کرد تا اینکه من دست به خود کشی زدم تا رضایت داد من وامیر نامزد شدیم تا 2 هفته اول هیچ رابطه ای با هم نداشتیم تا این که یه روز رفتم خونشون کسی نبود من نشستم پیش امیر وبا هم داشتیم ماهواره نگاه میکردیم امیر دستش رو انداخت دور گردن من و سر منرو گرفت تو بغلش من که تا اون موقع هیچ رابطه ای با پسر نداشتم ودم رو یه کم جمع جور کردم برگشتبه چشمام نگاه کرد گفت چشمات عاشقم کرد و بعد من رو بوسید من هم در جواب بوسیدمش بعد اروم لبش رو گزاشت رولبهام و شروع کرد به لب گرفتن من یه کم ترسیده بودم یه هو اشکم در اومد تا اشک منرو دید از کارش دست بر داشت من رو گرفت تو بغلش اشکم رو پاک کرد کففت چیه چرا گریه میکنی ناراحتت کردم من رو ببخش من که خیلی دوستش داشم واسه این که ناراحات نشه گفتم نه عزیزم منرو تو بغلش گرفته بود و ارومنوازشم میداد گفت میدونی چیه به خدا این کاره من از روی حوص نبود من عاشقتم بااین کاررابطمون صمیمی تر میشه البته اگه تو هم راضی باشی منکه دلم نمییومد دلش روبشکونم گفتم باشه و بعد خودم لبم رو گزاشتم روی لبش و او ن اروم شروع به لب گرفتن کرد و با دستش تمام بدنمرو لمس میکرد یه حس عجیبی بهم دست داد بعد کمکم لبا رو ول کرد زیر گردنم و گوشهام رو شروع به خوردن کرد منهم خیلی خوشم اومده بود شروع کردم به نوازش اون بعد شروع کرد به در اوردن لباسهام اولش خجالت میکشیدم ولی بعد دیگه هیچی دست خودم نبود و او لباسهای بالام رو در اورد و شروع به بوسیدنسینه هام کرد ومکیدن منهم کهدیگه صدام داشت در مییومد و نفس نفس میزدم سینه هام رو ول کرد دوباره اومد ولب ازم گرفت و بعد خیلی اروم شلوارم رو در اورد و رفت پائین از نوک انگشتام تا زیر گردنم رئشروع به لیس زدن کرد من بر خلاف صورت برنزم پوست بدنم خیلی سفیده اصلا نمیتونستم جلوی صدام رو بگیرم نفس هام به اه های ضعیف تبدیل شده بود بعد از اینکه تمام بدنمرولیس زد شرتم رو در اورد و شروع به خوردن اونجام کرد من دیگه داشتم از حال میرفتم اومد بالا منهم لباسهاش رو براش در اوردم و بعد که لخت شد رو من خوابید و مالش رو گزاشت لای پام و تند تند بالا پائین میرفت و از هم لب میگرفتیم اه های منتبدیل شده بود به جیغ های کوتاه اونقدر تند تند تلمبهزد که یههو تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد واونکهدید من دارم ارضاع میشم تلمبهزدنش رو تند تر کرد و با هم ارضاع شدیم وبعد از هم لب گرفتیم و تو بغل هم خواب رفتیم وقتی بیدار شدیم یه2 ساعتی گزشته بود اول او بیدار شد و اروم من رو نوازش کرد و بوسید من هم از خواب بیدار شدم و 2 تائی با هم رفتیم حموم و بعد از اون روز علاقمون به هم بیشتر شد توری که هفته ای 3 بار با هم سکس داشتیم و من روز به روز بیشتر عاشقش میشدم خوب امیدوارم اگه جمله بندی هام خوب نبود منرو ببخشید از دفعه های بعد سعی میکنم بهتر باشه فعلا تا بعد یا حق

3 Comments:

Blogger سكس با مامان جونم said...

galbe

2:55 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:58 PM

 
Anonymous farzin said...

اسمم فرزین 44 سالمه از خانمهای عزیز ساکن تهران خواهشمندم به تلفن من بزنگن شاید بتونیم رفیقهای خوبی برای هم بشیم مرسی 09381027986

11:09 PM

 

Post a Comment

<< Home