Tuesday, December 06, 2005


من زماني كه كلاس 5ابتدائي بودم معلمي داشتيم كه فقط 18 سال داشت. من اون معلمم رو خيلي دوست داشتم. تا اين كه اون ازدواج كرد و من هم بخاطر اين مسئله از اون مدرسه رفتم. سال 9 بعد پس از اين كه خدمتم تموم شده بود يه روز جلوي كارگاهم وايساده بودم كه يهدفعه چشمم به زني افتاد كه قيافش خيلي برام اشنا بود. يه دفعه يادم اومد كه اون صورت خوشگل مال همون معلم كلاس 5 من. رفتم و سلام كردم او هم من رو شناخت. كمي با هم صحبت كرديم كه متوجه شدم 4 ساله مه طلاق گرفته و تنها زندگي ميكنه. موقع خدا حافظي شمارمو بهش دادم كه بهم زنگ بزنه. بعد از مدتي كه خيلي با هم دوست شده بوديم يك روز من رو به خونش دعوت كرد. وقتي وارد خونش شدم ديدم كه يك لباس قرمز يقه باز تنگ و كوتاه تنش كرده. توي اين لباس اصلا قابل قياث با اون قيافه با لباس فرم معلمي نبود. راستي يادم رفت بگم اون يه دختر 8 ساله داشت كه اون شب به خونه ي دائيش رفته بود. خلاصه ما با هم شام رو خورديم و مدتي با هم صحبت كرديم . وقتي گفتم كه ميخوام به خونه برگردم ازم خوهست كه شب اونجا بمونم. منم قبول كردم. شب موقع خواب از من خواست كه تا اتاقش همرههيش كنم. وقتي وارد اتاق شديم. دستم رو گرفت ومن رو به داخل اتاق كشيدو درر رو بست. من رو به در چسبوند و صورتش رو به صورتم نزديك كردو لبهاش رو به لبهام چسبوند. من اول كمي هول شدم ولي خودم رو جمع كردم و با ولع تمام شروع به مكيدن لباش كردم. دستاي اون رفت دور گردن من و دستاي من دور كمرش. چند لحظه بعد دستمو كمي پايين تر لغزوندم وبردم رو لمبر كونش اما هنوز لب ردو بدل كردنمون ادامه داشت. عجب لمبر سفتي داشت.!! دستم رو كمي پايينتر بردمو دامن كوتاهش رو كمي بالا اوردم تا لمبرش رو از نزديك تر لمس كنم.اون هم يواش يواش زيپ شلوارم رو پايين كشيد و دستش رو كرد تو تا كيرم رو تو دستش بگيره. تو همون حال بوديم كه من اون رو به سمت تخت هل دادم پاهاش كه به لب تخت رسيد دستام رو لاي دوتا پاش بردم بلندش كردم و روي تخت انداختمش و خودم هم افتادم روش. در حالي كه از هم لب مي گرفتيمو همديگرو ميماليديم شروع كرديم به در اوردن لباسها شورتشو در اوردم كسش مثل بلور سفيد و مثل توپ قلمبه و مثل اتيش داغ ومثل يه درياچه پر از اب بود. بعد از يك ساعت لب كرفتنو كس ليسيدن هالا وقتش بود از خجالت كسش كه انگار ميخواست از شدت تجمع خون زير پوستش بتركه در بيام.همونطور كه به پشت خوابيده پاهاشو كمي بالا دادم و كيرمو به كسش نزديك كردم. وقتي كيرمو در كسش گذاشتم كسش كيرمو مثل پمپي كه ابو به داخل ميكشه كشيد تو وصداي جيغش به هوا رفت نيم ساعتي روش طلمبه ميزدم كه ابم داشت مياومد خودمو عقب كشيدم جلو رفتمو روي شكمش نشستم. كيرمو لاي دوتا سينهاش كه عين طالبي گردو سفت بود گذاشتمو با دو دستم به هم فشارشون دادمو جلو و عقب كردم صداي اه و اوهش ديگه به اوج رسيده بود. يه دفه ابم با شدت به صورتش پاشيدو چند قطره هم توي دهنش


1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این وبلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:47 PM

 

Post a Comment

<< Home