Tuesday, December 06, 2005

سميرا و عشق نافرجام


ماجرا از اونجايي شروع شد که من با حسن رفيق بودم و خيلي دوستش داشتم - به همديگه قول ازدواج داده بوديم و البته از طريق مدرسه با هم آشنا شديم دوستيمون خوب داشت پيش مي رفت که من حسن رو دعوت کردم خونمون به رسم اينکه بتونيم راحت تر با هم صحبت کنيم و در مورد آينده با هم تصميم بگيريم و قرار گذاشتيم که فلان روز سر ساعت فلان همديگرو در خونه ي ما ملاقات کنيم و اون روز رسيد و من نسبت به حسن هيچ ترسي از طريق تجاوز نداشتم و بدون ترس در را واسه حسن باز کردم و با حس عاشقي دست همديگرو گرفتيم و رفتيم خونه ي ما که خانوادمون رفته بودن شهرستان و من به بهونه درس خوندن مونده بودم خونه . اول با هم خيلي صحبت کرديم که کجاها با هم مي ريم و دو زوج عاشق مي شيم کنار هم نشسته بوديم که حسن اومد نزديکتر و گفت ميخوام قبل از همه ي اين حرفها يه بوسه از لبات بزنم من هم کمي فکر کردم و قبول کردم خلاصه يه بوسه حدوداً 1 دقيقه اي ما رو برد تو يه عالم ديگه که ديدم حسن دستشو به طرف پستونهاي من آورد و گفت بيا با هم حال کنيم کسي که اينجا نيست ولي من گفتم که از تو چنين انتظاري نداشتم ما با هم خيلي خودموني هستيم ولي نبايد اين کا رو انجام بديم ولي باز هم ديدم حسن اصرار بر اين کار داره و ميگه حالا با هم حال کنيم تا موقع ازدواج و با من حدود 10 دقيقه صحبت کرد و من گفتم فقط در حد مالوندن و نه در آوردن لباسها و اونم قبول کرد و رفتيم تو کار همديگه اون پستونها و کس منو مي ماليد من هم با دستان نرم خودم کير اونو مي ماليدم که حسن دست کرد تو شرط من و يه لب محکم از لبانم گرفت تا چيزي نگم من هم با گرفتن اون لبي که از من گرفت خام شدم و دست کردم تو شرت اون در عرض 10 دقيقه اينقدر همديگرو ماليديم تا حسن گفت بسه ديگه بيا لباسها رو در بياريم من هم که اون موقع مست کرده بودم قبول کردم و من لباسهاي حسنو در آوردم اونم لباسهاي منو در آورد و واقعا که کير بزرگ و تميزي داشت و به من گفت بيا مال همديگرو ساک بزنيم و شروع کرديم به ساک زدن که من زود مست شدم بخاطر اينکه اينقدر باحال کس منو ميخود که در عرض 30 ثانيه سست شدم بعد بلند شد و منو خوابوند و گفت که کسمو شل کنم تا دردم نگيره ولي من گفتم که از کون بکنه تا پرده کسم پاره نشه اونم قبول کرد و منو خوابوند و تف کرد رو سوراخ کونم و يه ذره مالوند و يه تف گنده تر کرد رو کير خودش و آروم آروم کرد تو کونم و احساس کردم که دارم جر مي خورم ولي تحمل کردم يه دفعه يه فشار داد و من گفتم آخ دردم گرفت در بيار و اون گفت خفشو خوار کسه رنگم عوض شد اصلاً باور نمي کردم حسن اين کاره باشه با همون فشاري که داده بود و گريه من در اومده بود زدم زير گريه و گفتم که ول کن بذار برم ولي يک دفعه ديدم کيرشو تا آخر فشار داد و من يه داد محکم زدم و چشمام سياهي رفت و بيهوش شدم و وقتي بهوش اومدم ديدم با تلفن داره دوستاشو خبر مي کنه و من که با اون کون درد گرفته نمي تونستم کاري بکنم شروع کردم به التماس و به دستو پاش افتادم که کير تو کس من نکنه ولي اون با تمام نا مردي به من گفت الان ميخوايم خوارتو بگاييم با دوستام و من شروع کردم به جيغ زدن و اون با دستاش داشت منو خفه مي کرد که ديدم از تو جيب شلوارش يه کاندوم در اورد و بست رو کيرش و من که حدود يک دقيقه فقط با التماس ضجه مي زدم و اون خوابيد رو من و کرد تو کسم ديگه داشتم ميمردم از زور درد کس که کيرشو در اورد و يه خلط انداخت رو کيرش و شروع کرد به کردن اول آروم آروم ميکرد که يه دفعه ديونه شد و تا آخر کيرشو کرد تو کسم و من از حال رفتم و وقتي بهوش اومدم ديدم يه کير تو کسم و يه کير تو کونم و يه کير هم ميون پستونهام داره غلط مي خوره و چشمهامو که باز کردم ديدم اونيکه زيرم خوابيده و ميکنه تو کون حسن و اوناي ديگه رفيقاشن و به نامهاي ممد و علي صداشون ميزنه و اونيکه مي کرد تو کس که کير خيلي کلفت و بلند داره ممد و اون يکي علي و نگاه کردم به فرشهامون و ديدم پر شده از خون و يه نگاه به اونها کردم که ديدم هر کدوم با يه کاندوم دارن منو مي کنن تازه متوجه شده بودم که اون خونها از کس منه و رو پاهام هم پاشيده شده و اونها با الفاظ خوارکسه و مادرجنده منو صدا ميکردن و يه اسپري هم روي فرش افتاده بوده و فهميدم اسپري زدن تا زياد حال کنن و هر کدام نوبت به نوبت جاهاشونو عوض مي کردن و اينقدر کردن تو کس من که فکر کنم يک ساعت فقط کير تو کس من رفت و آمد داشته نامردها اينقدر منو کرده بودن که فکر کنم کمرهاشون تا يکسال خالي باشه به قدري فشار ميدادن که با يک بار عقبو جلو کردن من يک صداي آخ از درد ميگفتم و اون علي شروع کرد به کير کردن تو دهن من و موهامو گرفته بود و ميگفت خوارتو ميگام ساک بزن و انگار نه انگار که حسن منو ميشناخت حتي علي آبشو ريخت تو دهنم و مجبورم کرد که آبشو بخورم و اما بعد از اونا که حدود سه ساعت با من حال ميکردن و لباسهاشونو پوشيدن و رفتن به فکر اين افتادم که فرشهامونو تميز کنم زنگ زدم به همکلاسيم تا بياد خونمون و وقتي اومد ماجرا رو براش تعريف کردم و اون گفت که نميشه هيچ کاري بکني و با هم شروع کرديم به شستن فرش و فرش تموم شد و حالا شما بگيد من بايد چيکار کنم آيا کسي ديگه با من ازدواج ميکنه و نتيجه اينکه دوستيهاي خيابوني تا حدي خوبه . دخترا مراقب باشيد - پسرا نامردي نكنيد

3 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

9:53 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

10:06 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

10:06 PM

 

Post a Comment

<< Home