Tuesday, December 27, 2005

ويندوز

14 سالم بود و کلاس سوم راهنمايي بودم. روز جمعه بود و رفته بودم براي دوستم تو خونشون ويندوز نصب کنم. ويندوز رو نصب کردم و ازش خداحافظي کردم و از خونشون راه افتادم تا بيام خونمون. ساعت حدودا ۱۲ ظهر بود و خيابونها خلوت خلوت بود.داشتم تو خيابون ميرفتم که يهو يک پرايدي که رانندش يک پسر جوون خوش تيپي بود جلوم ترمز زد.شيشه رو داد پايين و يک نگاهي به من کرد و بهم گفت:آقا پسر خيابون انقلاب کدوم طرفيه منم که داشتم اونوري ميرفتم گفتم بايد مستقيم بريد و پنج شيش تا خيابون پايينتره. گفت من بلد نيستم ميشه بياي بالا و من رو راهنمايي کني!؟ من هم که اون وري ميرفتم گفتم باشه و سوار شدم.اون هم راه افتاد. انقدر آروم ميرفت که من ديگه مشکوک شده بودم. يهو بهم گفت داشتي ميرفتي پيش دوست دخترت ديگه نه؟! من هم گفتم اي بابا کي مياد با من دوست بشه؟ گفت چرا؟ گفتم بابا اين دخترا ادعاشون اون جاي آدم رو پاره ميکنه! اونم يک خنده اي کرد و گفت راست ميگي من هم دوست دارم با پسرا بگردم! اصلا تمام پسرا اينو دوست دارند.تو چي ميگي؟منم به نشانه نميدونم صورتم رو تکون دادم. گفتش تو پسر به اين خوشگلي دخترا سگ کي هستند که برات ناز کنند؟! منم يک خنده مصنوعي کردم. دوباره گفت تو تو خونه چطوري وقتت رو ميگذروني؟ گفتم با کامپيوترم ورميرم و اينترنت و اين جور چيزا؟ گفتش من هم اتفاقا تو اينترنت زياد ميرم. تو سايتاي سکسي هم ميري؟! گفتم نه بابا! گفت:چرا؟ اصلا بزار ببينم دودول داري يا نه؟! دستش رو گذاشت رو کير من و ماليد.منم دستش رو پس زدم. البته خودم خوشم اومده بود ولي ازش ميترسيدم. خيلي قشنگ داشت حرف ميزد.انگار داشت با حرفاش منو جادو ميکرد. گفت ناراحت شدي بچه خوشگل؟! هيچي نگفتم. دوباره دستش رو گذاشت رو کيرم ايندفعه هيچي نگفتم و گذاشتم کارش رو بکنه.آروم داشت ميماليد برام.داشتم ميرفتم فضا انقدر اين کار رو جالب انجام ميداد. آروم با ماشين مسيرش رو تغيير داد. من خيلي ترسيدم.گفتم کجا ميري؟ گفت نترس عزيزم.من دوستت دارم.کاري باهات ندارم. تو خيابونهاي متعددي پيچ در پيچي رفت و جلوي يک خونه نگه داشت.موبايلش رو از تو جيبش درآورد و به يک جايي زنگ زد. گفت بهروز جان!سلام.در پارکينگ رو بيا باز کن. راستي يک مهمون هم داريم. و زد زير خنده! بعد از دو دقيقه در خونهه باز شد و يکي اومد ازش بيرون.اون هم يک جوون بيست و پنج شيش ساله بود.اومد طرف ماشين و گفت مهمونمون اينه رضا؟ من فهميدم که اسم پسره که ما رو بلند کرد!رضا است. رضا گفت آره خودشه و دو تايي با هم زدند زير خنده!ماشين رو بردند تو پارکينگ و منو هم با خودشون بردند تو خونه.يک خونه بزرگ بود که معلوم بود خونه مجرديه.چون دروديواراش تمام عکس چسبيده بود و ته مونده سيگار و اين جور چيزا همه جا ريخته بود. رضا و بهروز بعد از چند دقيقه اومدند تو و گفتند خوب آقا پسر خوشگل اسمت چيه گفتم پژمان. گفتند بهبه چه اسم قشنگي.چرا نميشيني؟گرفتم نشستم.محو تماشاي پوسترهاي روي ديوار ها شده بودم.از بريتني بگير تا مدونا و متاليکا و خلاصه از تمام گروههاي مختلف پوسترهاي خيلي زيبايي داشتند.رضا اومد پيش من رو مبل راحتي نشست و بهروز هم رفت يک سي دي آورد و گذاشت تو ويديو و روشنش کرد. يک فيلم سوپر بدجور بود که چند نفر داشتند گروهي يک دختر رو ميکردند.بهروز گفت آقا پژمان تاحالا از اين فيلمها ديدي؟ من هم گفتم نه ولي قبلا چند بار با همکلاسيهام ديده بودم!بهروز اومد طرفم و دستم رو کشيد به طرف خودش و من رو بقلم کرد.منم هي تقلا ميکردم.خيلي ترسيده بودم.رضا هم بهش ملحق شد و دو تايي داشتند من رو ميماليدند.من داشتم جيق و داد ميکردم که بهروز گفت خفه شو.منم گوش نکردم و ادامه دادم که يهو يک کشيده تميز گذاشت زير گوشم!گفت حيوون کثيف حتما بايد اينطوري رام بشي؟!خيلي ترسيده بودم.يهو شروع کردند به لخت کردن من و سريع دوتايي باهم تمام لباسام رو درآوردند. لخت لخت شدم. کونم رو ميماليدند محکم.و هي ميزدند بهش.من داشتم سکته ميکردم و هي به خودم لعنت ميفرستادم که چرا سوار ماشين شدم.منو خوابوندند رو زمين اول رضا افتاد روم و هي با دستاش با کونم بازي ميکرد و ور ميرفت.انگشتش رو ميکرد تو سوراخم.دردم اومده بود و دادم رفت هوا که بهروز هم اومد کيرش رو گذاشت تو دهنم.داشت حالم بهم ميخورد ولي هيچ چاره اي نداشتم.رضا دو سه تا انگشتش رو کرد تو کونم و بهروز هم کيرش رو تو دهنم عقب جلو ميکرد.گريم گرفته بود و هي اشک ميريختم و او دو تا داشتند حال ميکردند و ميخنديدند.رضا گفت خوب آقا پسر کوني خوشگل خودت رو آماده کن که الان گاييده ميشي! من خيلي ميترسيدم.کيرش رو تو دستش گرفته بود و ميماليد و خوابيد پشتم و آروم کيرش رو کرد تو کونم.سر کيرش رو کرد تو وقتي سرش رفت تو يهو تمام کيرش رو با فشار کرد تو سوراخم.کير بهروز هم تو دهنم بود.يهو با دندونم به خاطر درد خراشش دادم.بهروز يک دادي کشيد کيرش رو درآورد و با مشت زد تو سرم.من ديگه تقريبا از حال رفته بودم.نميدونستم گريه کنم يا بخندم!اصلا گريه کردن يادم رفته بود.بهروز پشت سر هم بهم فحش ميدادو رضا هم ميخنديد.و هي تلمبه ميزد.اون لحظه تو زمين نبودم و تو آسمونا از درد و ترس داشتم بالا پايين ميپريدم!خلاصه يک ده دقيقه اي گذشت تا اين که آب رضا اومد و اون رو تو کونم خالي کرد.کيرش رو درآورد و گرفت جلوي دهنم گفت بخورش.منم هيچ چاره اي نداشتم جز اطاعت.يک آهي کشيدم و پيش خودم گفتم که تموم شد و راحت شدم.غافل از اين که بهروز هنوز مونده بود.بهروز که اونطرف نشسته بود و داشت کيرش رو معاينه ميکرد تا ديد آب رضا اومده اومد نزديک من و يکي خوابوند تو گوشم و گفت نه آقا پسر شانس آوردي کير عزيزم هيچيش نشده وگرنه اين خونه رو ميکردم تو کونت.حالا آماده شو که من ميخوام بگاهمت!منم که اينو شنيدم زدم زير گريه و اون نامردها هم باهم خنديدند.رضا گفت راستي اصل کاري رو يادم رفت. رفت توي اتاق و دوربين هنديکم رو برداشت آورد. به بهروز گفت حالا کارت رو شروع کن! بهروز اومد پشت من و کيرش رو با سوراخم تنظيم کرد و محکم کرد توش.من هم ديگه دردي حس نميکردم.اصلا تو اون دنيا نبودم که بخوام دردي حس کنم! فکر کنم صد بار اون روز تا مرز مرگ رفتم و برگشتم. بهروز يک پنج دقيقه اي من رو به اون حالت کرد. دوباره جاشو تغيير داد.منو بلند کرد و نشوند و از جلو پاهام رو باز کرد و خودش هم نشست جلوم و کيرش رو کرد تو سوراخم دوباره انگار که داره کس ميکنه.رضا هم داشت فيلم ميگرفت.من هم ديگه آروم شده بودم چون داد و بيداد هيچ فايده اي نداشت.بهروز منو به شيوه هاي مختلفي کرد يعني گاييد!بعدش رفتند خودشون رو شستند و من رو هم همونجور ول کردند.يکمي حالم سر جاش اومد. دو تايي اومدند دوربين رو به تلويزيون وصل کردند و فيلم رو نشون ميدادند.من هم داشتم نگاه ميکردم.رضا گفت تو کدوم مدرسه ميري.بهروز گفت ديوونه اينجاها يک دونه مدرسه راهنمايي بييشتر نيست که.اون هم اسمش .... رضا گفت خوب پس از اين به بعد هر روز ميام دنبالت جلوي در مدرسه!ميارمت بهمون حال بدي!اگر خودتو ان کني هم يهو ديدي تمام مدرسه و پدر مادرت نشستند و دارن فيلم سوپرتو نگاه ميکنند!منم دوباره گرم دراومد.انگار دنيا داشت رو سرم خراب ميشد!

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

bahalboodjeegar

7:46 AM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

10:03 PM

 

Post a Comment

<< Home