Monday, January 30, 2006

نازيلا-6




بعد از چند دقيقه كه حالش جا آمد بش گفتم حالا تو چي كار كردي بعدش. گفت.مونده بودم كار كي ميتونه باشه. بش گفتم چطور فهميدي خواهر شوهر خرته . گفت يك شب دمر خوابيده بودم. يك هو بيدار شدم ديدم انگار يكي خوابيده روم اونجاشم داره ميماله به پشتم. گفت مونده بودم چي كار كنم. يك لحظه تصميم گرفتم كاري كنم. با پشت آرنج دستم محكم كوبيدم تو صورتش كه نزديك گردنم بود . يك صداي آخي كرد كه كلي حال كردم. بعد زودي بلند شد از اتاق زد بيرون كه مثلا نفهمم كي هست.بعد كه رفت بيرون خندم گرفته بود. خودم ميدونستم شوهر خواهرم بود. چون اون شب فقط شوهر خواهرم با خواهرم خونه ما بودن و بابام كه خونه زن دوم خودش بود. ميخنديد ميگفت از اون شب ديگه فهميد با كي طرفه. ديگه نيومد طرفم. كلي هم مظلوم جلوه ميداد وقتي منو ميديد. از اينكه همچنان نازيلا هنوز فقط مال منه و به كسي اجازه نداده بش دست بزنه احساس غرور ميكردم. چنان با ناريلا رفيق و صميمي شده بودم كه همه حرفامون رو خيلي دوستانه به هم ميگفتيم. سعي ميكردم بي جنبه نباشم و به خواسته هاش احترام بزارم. تا بفهمه دوستي پسر و دختر فقط كردن نيست. همه جوره هواي نازيلا رو بعدها داشتم چه از نظر مادي. چه معنوي. دختر واقعا با جنبه اي بود. تو همه زمينه ها. به هر كسي اجازه نميداد به حريمش وارد بشه. نمونش شوهر خواهرش. بش گفتم خوب كاري كردي كه زدي تو صورتش مرتيكه خر رو. بعد يك هو لپشو گرفتم كشيدم . بش گفتم تو ناناز مني.كسي چپ نگات كنه كشتمش و بش ميخنديدم. بش گفتم كامپيوتر در اختيار شماست. هر كاري ميخواي كنيد. خندش گرفته بود. بش گفتم من ميرم بيرون يك سر تو خوش باش. داشتم ميرفتم بيرون. كه گفت چه عجب. گفتم عجب نداره. بي جنبه نيستم. يه بوس براش فرستادمو زدم از خونه بيرون. كلي از اين كارم خوشم آمد. داشتم به نازيلا ميفهموندم دوستي و رفاقت مهمتر از هر چيزي هست. همون شب پاي كامپيوتر بوديم داشتيم بازي ميكرديم. خواهرم هم كنارمون نشسته بود. نازيلا از اين كار من تعجب كرده بود.كه چرا به بودن خواهرم مثل چند ماه پيش اعتراض نميكنم. بعضي حرف ها رو كه نميشد به صورت مكالمه گفت . روي كاغذ و به صورت انگليسي ولي با تلفظ فارسي براي هم مينوشتيم. خواهرم تازه 13 سالش شده بود و هنوز از زبان انگليسي چيزي حاليش نبود و اين براي ما يك نعمت بوديادمه تو همون زمان كه براش به انگليسي رو كاغد مينوشتم. بعد اينكه كلي چيز نوشتيم . براش نوشتم : اين قيافه ات منو كشته . هلوي من و كلي حرف ديگه كه خودم خندم گرفته بود. تا خوندش قهقهه زد. خواهرم بلند شد ببينه چي نوشتم كه اين داره ميخنده ولي چيزي نفهميد. به خواهرم گفتم از اينكه نميتونه انگليسي كه نوشتم رو ترجمه كنه خندش گرفته. چند دقيقه بعد خواهرمو فرستادم پي نخود سياه . بره ليوان آب بياره. تا رفت بلند شدم به نازيلا گفتم ميرم بيرون بگردم تو باش خونه با خواهرم با كامپيوتر كار كنيد. گفت باشه . باز باش شوخي كردم . اومدم لپش رو بگيرم جا خالي داد دستم رفت تو دهنش. گفت عجب ضد حالي. ديدم اين جوريه گفتم الان درستش ميكنم. رفتم سمت لبش فهميد گفت الان مريم مياد . دستشو گرفت جلو صورتش كه نتونم كاري كنم. بش گفتم مريم اومد بي خيال . بعد داشتم ميرفتم سمت در گفت عجب ضد حالي بود . زبون درازي ميكردو ميخنديد. بعد شام اومدم تو اتاقم پاي كامپيوتر. چند دقيقه بعد هم نازيلا اومد. رفت جلو آيينه خودش رو ديد بزنه تا ديدم رفتم از پشت بش چسبيدم . بش گفتم خوشگلي بابا بي خيال. بعد بش گفتم فردا من صبح زود با دوستام قراردارم . زده به سرمون بريم جاجرود. تو خونه باش با مادرم و خواهرم و مادر خودت تا بابات هم بياد با اون زن نكبتش. كامپيوتر هم هست. بعد بش گفتم نازيلا نميزني تو گوشم . خندش گرفنه بود. بش گفتم هلوي خودمي . گفتم تلافي چند ساعت پيش رو الان در آوردم. لپشو گرفتمو رفتم نشستم پاي پي سي. صبح كه داشتم آماده ميشدم براي رفتن. از كنار اتاق خواهرم رد شدم ديدم نازيلا به پهلوخوايبده و بيداره . رفتم اذيتش كنم. يواش بش گفتم دمر نخوابي كه الان شوهر خواهرت پيداش ميشه يك چشمك تحويلش دادمو زدم بيرون از خونه.
بعد از ظهر كه اومديم باباي نكبتش يعني همون داييم با زن دوم خودش اومده بودن. زنش رو كه ديدم. دلم به حال مادر نازيلا سوخت . زن دوم داييم از نظر قيافه از مادر نازيلا پايين تر بود ولي جوان تر. يك بار ازدواج كرده بود ولي شوهرش مرده بود. زياد داييم رو تحويل نگرفتم چه برسه به زن دوم اون . نازيلا برادر نداشت. اگه داشت به باباش اجازه نميداد همچين غلطي كنه بره سر مادرش زن بگيره. هر چند جدا از هم زندگي ميكردن. خواهر نازيلا هم كه 2 سالي بود با اون مردك خر ازدواج كرده بود. دلم براي نازيلا مي سوخت . بعد اينكه چند دقيقه نشستم پيش داييم پا شدم رفتم پاي پي سي. منتظر بودم نازيلا هم بياد تا در مورد مادر ناتني اش نظر بدم. ولي نيومد. از ترس باباش نمي تونست بياد. كلي پكر بودم. عيدم خراب شده بود انگاري. شب همون روز خاله ام هم اومد خانه ما با اون دختر كونده اش. شوهر خالم هم يك ساعت بعد از اومدن خالم با پسر خرش اومدن. بازم شلوغ شده بود. دنبال اين بودم كه اين پسره نگاه چپ به نازيلا نكنه. در كل يك خانواده كونده پر رو بودن. خيلي دوست داشتم اين دختر خاله كونده رو بكنم. كه كردم بعد ها. خاله ام غير مهديه يه دختر ديگه هم داشت كه پارسال نامزد كرده بود . اون نكبت هم با نامزدش اومده بود. ديگه كار من شده بود نگهباني از نازيلا. بش ميگفتم تو برو تو اتاق من پاي پي سي . نشين اين جا . ميخنديد. چون خودم تو اتاق پذيرايي بودم . اين بدن نازيلا همه رو هوايي ميكرد. فقط مونده بود شوهر خواهر نكبتش بياد كه جمع كونده پر رو ها تكميل شه. پسر خاله رفته بود تو نخ نازيلا كه بش گفتم بره تو اتاق با خواهرم پي سي كار كنن. وقتي رفت منتظر بودم اين نكبت ها گورشونو زود تر گم كنن. تا نازيلا رفت تو اتاق من دختر خاله جاكش ما هم دنبالش رفت. بعدش هم داداش خرش ديدم انگار بدتر شد. من زيادي بودم. رفتم تو اتاقم. اين دختر خالهه بد جوري داشت حالم رو ميگرفت. داداشش هم كه ول كن نبود. دختر خالهه تا اومد بشينه كنار نازيلا رو صندلي بش گفتم اين جا كه ميخواي بشيني قبلا پسر روش نشسته. تو هم كه از پسر ها بدت مياد. يه نگاه به داداشش كردم خنديدم. يك هو گفت حالم بد شد. گذاشت رفت بيرون. اين مثلا از پسر ها بدش ميومد ولي دوست داشت كون بده به پسر ها. تو فاميل يكي دونفر مهديه رو كرده بودن. اين رو قبلا ميدونستم. اون رفت به نازيلا گفتم تو هم برو. يواشكي بش علامت دادم كه بره. بعد به پسر خالهه گفتم بشين فوتبال بزنيم. خرش كردم تا خانواده خالهه زودتر گورشون رو گم كنن.
نزديك غروب بود كه رفتم پاي پي سي. خاله ام رفته بود. و من يه نفس راحتي كشيدم. دوست نداشتم خونه ما شلوغ باشه. داييم شب چند ساعتي با دو تا زن هاش گپ زد و سعي داشت يك جو دوستي بين دو تا زنش ايجاد كنه كه بعد ها بتونه تو يك خونه هر دو زنش رو داشته باشه. شب هم دعوت بودن مهموني كه ميخواستن نازيلا رو هم ببرن كه پيش مادرش موند و بهتر هم بود كه بمونه. شب بعد رفتن داييم نفس راحتي كشيدم . رفتم تو اتاقم نشستم پاي پي سي. تو اينترنت مي چرخيدم. دنبال اين بودم به يك بهونه اي نازيلا رو بكشم تو اتاقم . خودش هم خوش نداشت پيش مادرش و مادر من باشه. صداش كردم كه مدل خياطي از تو اينترنت پيدا كردم . اگه ميخواد ببينه بياد. كه اون هم منتظر خلاصي از دست مادرش بود زودي اومد.تا اومد ديدم با شلوار خيلي شل و نازك اومده . بش گفتم حتما اين جوري جلو شوهر خواهرت ميگردي كه ميخواسته ترتيبت رو بده. كلي خندش گرفته بود. بش گفتم نازيلا من دارم ديوانه ميشم برو عوضش كن بد بيا تا كار دست خودم ندادم. ميخنديد . گفت حالا ميرم . اين مدل ها رو كه گفتي نشونم بده اگه سر كاري نيست. گفتم سر كاري كه نيست ولي دوست داشتم تو پيش من باشي. كيرم از ديدن اون بدن ناز سيخ شده بود كه از چشمان نازيلا هم پنهون نمونده بود. خيالم راحت بود كه خواهرم با خالم رفته بود. نميدونم چرا دختر خاله مهديه اين قدر با خواهر من جور بود. البته بعدها فهميدم جريان رو كه كلي خواهرم رو جلو مهديه كتك زدم . يك كاري با مهديه كردم كه هيچ وقت فراموش نكنه. تو ياهو سرچ كردم مدل لباس . چند تا مدل نشونش دادم. در حال ديدن مدل ها دستمم انداخته بودم دور گردنش و بعضي وقتها سرشو ميكشدم طرف خودم و صورتش رو ميچسبوندم به صورت خودم. بش ميگفتم فقط هلوي خودمي . كلي ميخنديد. نگاش ميكردم بعد بش گفتم جون نازيلا خواهر شوهرت كه كاري با تو نكرد. يك لحظه ناراحت شد از اين حرفم. گفت باور نميكني نكن. البته ميخواستم دستمو بكنم تو شرتش اين حرف رو بهونه قرار داده بودم. بش گفتم الان معلوم ميشه خيلي راحت كمي پيرهنش رو دادم بالا بعد دستم رو كردم تو شرتش. ديدم نميتونم بيشتر از يك مقدار دستمو ببرم جلو. چون رو صندلي نشسته بود. دستمو انداختم دور گردنش كشيدمش طرف خودم تا كج بشه و يك طرف صندلي خالي شه تا دستمو برسونم به سوراخش. بعد كمي با سوراخش بازي كردم. خيلي حال ميداد. دوست نداشتم كه فكر كنه ميخواهم بكنمش. چون تصميم نداشتم اين كار رو كنم. تا بفهمه فقط دنبال كس و كونش نيستم. ولي نامرد بدن رو فرمي داشت. هر كار ميكردم جلو خودمو بگيرم زياد موفق نبودم.
بعد سوراخش رو همين جور ميماليدم و به صورتش نگاه ميكردم. گفت خر خودتي ميدونستم . ديگه تحملم تموم شده بود بش گفتم من فدات شم و با دست ديگم صورتش رو آوردم جلو و از لبش بوسه گرفتم . چند لحظه همين طور ازش لب گرفتم و از طرف ديگه سوراخ كونش رو ميماليدم. بش گفتم واي نازيلا چه چيزي هستي تو. بعد دستمو در آوردم مثل بچه آدم با كامپيوتر كار كرديم. بعد شام داشتم براي خودم يك نقشه ميكشيدم. همش با خودم كل كل ميكردم كه نازيلا رو بكنم يا نه. چون از قبل تصميم داشتم اين كار رو نكنم. ولي هر كاري ميكردم جلو خودم رو بگيرم نميشد. آخرش اون قول به خودم رو شكستم. فكر كردم مگه نازيلا هميشه تهران هست كه هر وقت بخوام بتونم كاري كنم. نازيلا بره ديگه تا چند ماه نه ما ميريم شيراز نه زن داييم مياد تهران. بالا خره تصميم گرفتم براي بار دوم بكنمش. شام كه خوردم به نازيلا گفتم من خوابم مياد . تو خواستي برو تو اتاق من با پي سي كار كن. خنديد گفت من ديگه تو رو خوب ميشناسم. اين هم يك كلك ديگس. بش خديدمو گفتم نه بابا كلك چيه. گفتم اگه يك وقت فيلم سكسي يا عكس خواستي نگاه كني حتما در رو ببند تا يك وقت كسي نياد تو آبرومون بره. گفت باشه. همون لحظه بش گفتم اگه يه وقت خوابت اومد همون جا تو اتاق من بخواب من تو هال ميخوابم. بعد بش يه چشمك زدم . رفتم گوشه هال . مادرم و زن داييم تو اتاق اصلي پذيرايي داشتن فيلم ميديدن. همون جا چراغ يك گوشه از هال رو خاموش كردم. دراز كشيدم . جدي جدي خوابم برده بود . بيدار شدم ديدم همه چراغها خاموش هست و يه پتو هم رو من انداختن. از خصلت مادرم بود وقتي ميديد كسي خوابش برده بيدارش نميكرد. يك لحظه ياد كاري كه ميخواستم بكنم افتادم. تمام تنم لرزيد. سردم شده بود. دندونم به هم ميخورد.

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی داداصاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

1:13 PM

 

Post a Comment

<< Home