Saturday, January 07, 2006

بدترين كس


چند سال پيش آخراي تير ماه بود كه امتحانات ما تموم شده بود و داشتيم با يكي از بچه ها برميگشتيم تهران . از هر دري با هم صحبت كرديم تا اينكه رسيديم سر اصل مطلب. ـ بدجوري كف كردم. چند ماهه برنامه نداشتم. ـــ مكان داري؟ ـ بعضي وقتها آخر هفته ميريم شمال يه ويلا تو كلاردشت داريم. ـــ خوب؟ - اگه بتونم نرم،‌آره خونمون مكان ميشه. ـــ ماشين چي؟ داري؟ - اگه اونا برند كه ديگه ماشين ندارم. توچي داري؟ ـــ من آره منتها قبلش بايد بهم بگي. وقتي رسيديم تهران يه چند روزي گذشت. يه روز خونه بودم كه بهم زنگ زد. -- سلام ــ اقا فردا خونه خاليه. ماشين داري؟ -- نه ــ اي كير خــــــــــرو نه -- چيكار كنم. فردا ماشينو بابا ميخواد. ــ چه غلطي بكنيم كونده؟ -- آقا من يه سري شماره تلفن دارم كه از بچه ها گرفتم. نمي دونم جنده هستند يا نه ولي مي تونيم امتحان كنيم. ــ خوب امروز زنگ بزن. -- نه بذار فردا ميام خونتون از اونجا زنگ ميزنيم. اينا اهل قرار نيستند. همون آن بايد بكنيشون. ــ خيل خوب تا فردا . آقا زود بيايي ها . دير نكني. فردا صبحش زود از خواب بيدار شدم. يه دوش گرفتم و از خونه زدم بيرون. ساعت 8 صبح بود كه رسيدم در خونه رفيقم. هرچي زنگ زدم كسي درو باز نكرد. مجبور شدم زنگ طبقه بالا رو كه مستجرشون بود بزنم. يه زن خوش صدا از پشت آيفون جواب داد. بهش گفتم كه با صابخونتون كار دارم ولي مثل اينكه خوابند و بيدار نميشند. ازش خواستم بياد و درو از پايين بزنه. سه چهار دقيقه طول نكشيد كه يهو ديدم رفيقم اومد دم در. - بيا تو. ـــ خواب بودي؟ - بدكاري كردي طبقه بالا رو زدي. ـــ واسه چي؟ - براي اينكه فضولند. همه خبرا رو صاف ميذاره كف دست مامان. ـــ خوبه بذار بگند ما كه كار بدي نمي خواييم بكنيم. يه كس ميخواييم بكنيم. بده؟ - تلفنها كو كونده؟ ـــ تو برو يه آب به دست و صورتت بزن تا من زنگ بزنم. يه دفترچه تلفن دارم كه فقط پر از شمارس. از اون دوران مدرسه تا حالا همش شماره تلفن جمع كردم. هركدوم رو كه كرده باشم جلوش يه ستاره گذاشتم. جلوي هر شماره هم اسم و كلمه رمزشونو نوشتم . الان هم كه به بعضيشون زنگ ميزنم ميبينم كه شمارهاشون عوض شده و ديگه اونجا نيستند. اون روز اولين شماره اي كه به چشمم مي خورد يه شماره موبايل بود كه از يكي از بچه ها گرفته بودم. جلوشم توضيح كافي داده بودم:‹‹سن بالا كون گنده››. همونطوري كه دفترچه رو نيگا ميكردم داد زدم ـــ سن بالا كون گنده دوست داري؟ - هرچي باشه مهم نيست فقط كس داشته باشه. گوشي تلفنو برداشتم و شروع كردم به شماره گيري. رفيقمم كه تازه از دستشويي اومده بود بيرون زود دويد اومد كليد پيج دستگاهو زد تا گوش كنه. بعد از چند بار شماره گيري بالاخره شماره طرف جواب داد - بله؟ ـــ سلام - سلام بفرماييد ـــ من از آشنايان ممد مكانيك هستم. - امرتون؟ ـــ الان وقت داري؟ - كي تلفن منو بهت داده؟ ـــ يه آشنا. بابا جون مشتري هستيم. - خونتون كجاست؟ ـــ جنت آباد - خيل دوره ـــ حالا يه كاريش بكن ديگه. - چند نفريد؟ ـــ دو نفر. - ببين من زود بايد برگردم بيشتر از سه ربع يه ساعت نمي مونم. نفري پنج ميگيرم دو تومن هم كرايه آژانسمه. ميشه 12 تومن ميخواي؟ يه نيگاهي به رفيقم كردم ديدم دستش رو كيرشه و هي داره فشارش ميده. با علامت سر و دست اشاره كرد كه آره بگو بياد. ـــ زياده بابا. كرايه آژانس و ديگه ازمون نگير. - همينه. نمي خواي برو سراغ اين كنار خيابونيها...... چيكار ميخواي بكني؟ بيام؟ ديديم رفيقم اخماشو كشيد تو هم با دست اشاره كرد كه بذار بياد. ـــ خيل خوب. آدرسو بنويس... در ضمن زنگ طبقه پايينو ميزني. يه وقت طبقه بالا رو زنگ نزني. - من يه ساعت تا يه ساعت و نيم ديگه اونجام. بالخره بعد از 5/1 ساعت خانم سروكلش پيدا شد. يه زني بود كوتاه قد تقريبا 160 سانت با موهاي بور كه كاملا تابلو بود. از 20 كيلومتري داد ميزد من جندم. يه كون داشت به چه گندگي. تا اومد تو خيل راحت با ما دست داد و روبوسي كرد. شروع كرد به حرف زدن. منو ياد اين مهندسهاي سر ساختمون ميداخت كه با عمله هاشون حرف ميزنند و هنگام حرف زدن هم هي دستاشونو بالا و پايين ميكنند و دستور ميدند. - من بايد زود برم. اتاق خوابتون كجاست؟ ـــ ايناهاش - خوب بذار بگم اسپري و پماد و اين چيزا اگه در كار باشه من نيستم. اول پولاتون بديد. من و رفيقم همينطوري هاج و واج نيگاش ميكرديم. من خودم يه خرده خجالت كشيده بودم . آخه اولين بارم بود كه با يه زني به اين سن و سال ميخواستم برنامه داشته باشم. تقريبا 45 سال و داشت. با خودم فكر ميكردم ببين اوضاع مالي مردم چقدر خرابه كه اين زن با اين سن و سال بايد هنوز كس بده. حداقل ميتونست سمت خاله رو بخودش بگيره تا اينكه خودش دست بكار بشه. مانتوشو در اورده بود. يه شلوار استرچ مشكي پاش بود. اينقدر چسبون بود كه ميشد تشخيص داد شورت پاش نيست. يه پيرهن ركابي هم پوشيده بود كه دو بند خيل نازك داشت بطوريكه ميشد بند كرستشو زيرش ديد و با اون مقايسه كرد. ما پولامونو داديم بهش. اونم بعد از شمردن پولامون شروع كرد به لخت شدن. 5 دقيقه طول كشيد تا بشماردشون. اول از 500 تومني شروع شد تا رسيد به 100 تومني و پنجاه تومني. ديد دو تاييمون وايساديم داريم نيگاش ميكنيم. خيل راحت پيرهنشو در اورد و كرستشو باز كرد. بندش سفيد بود. پوست صاف و تميزي داشت. پستوناش مثل مشك اويزون بودند. بعدش كه اومد شلوارشو در بياره يه نيگا به ماها كرد - اول كدومتون مياييد تو؟ رفيقم با سر اشاره كرد و گفت من. منم يواش شروع كردم كه بيام بيرون از اتاق اونم يواش يواش شلوارشو داشت در مياورد. يه نيگا كردم ديدم عجب بدن سفيدي داره. ولي همينطوري كه دولا شده بود كه شلوارشو در بياره شكمش 300 تا چين برداشته بود. ميشد فهميد كه تا حالا چند تا شيكم زاييده. از اتاق اومدم بيرون و درو بستم. پشت در اتاق فالگوش وايسادم. از سوراخ كليد چيزي معلوم نبود. صداي رفيقم و ميشنيدم كه داشت مثل مگس وز وز ميكرد. حرفاش برام مفهوم نبود ولي ميتونستم تصور كنم كه چي ميگه. چند دقيقه گذشت يهو صداي جيغ زنيكه رو شنيدم. درست مثل فيلمهاي سوپر آه و اوه ميكرد. دقيقا صداي همون ها رو ميداد. خيلي دلم ميخواست برم و تو منظره كس دادن و تماشا كنم. حدود پنچ دقيقه بعد يهو در باز شد. ديدم زنيكه از در اومد بيرون. وقتي را ه ميرفت كسش لاي رونهاي گنده و سفتش قائم ميشد. اصلا چيزي معلوم نبود. رفت سراغ كيفش يه سيگار دراورد و با يك فندك روشنش كرد. رفيقمم با شورت از تو اتاق اومد بيرون. من همينطور هاج و واج نيگاش ميكردم. اونم اومد جلوم وايساد و نيگام ميكرد. - بيا بريم. در همين حين صداي در خونه اومد. من سريع و دست زنه رو گرفتم و بردمش تو اتاق . رفيقم حول شده بود. نميدونست چيكار كنه. با شورت داشت تو خونه قدم ميزد. ما رفتيم تو اتاق و در و بستيم. زنيكه جنده كه تا اون موقع واسه خودش عظمتي داشت مثل موش شده بود. رنگش شده بود عين كچ. رفت سر وقت لباساش. شروع كرد به پوشيدن اونها. ـــ چيكار ميكني؟ اصلا جوابمو نداد . همينطوري به كارش ادامه ميداد. خيلي سريع همه لباسشو پوشيد. پولهاي مارو هم كه رو دراور بود برداشت و با كمال پرويي گذاشت تو كرستش. بعد از چند بار زنگ زدن بالاخره رفيق ما درو باز كرد. من چيزي نميديدم. از پشت در گوش ميدادم. - سلام ـــ سلام حالتون چطورة؟‌مزاحم شدم؟ مهمون داشتي؟ صداي همون زني بود كه از پشت آيفون باهاش صحبت كرده بودم. - نه داشتم ميرفتم حموم ببخشيد كه با لباس زيرم ـــ خواهش ميكنم. خواستم بگم ناهار حتما بيايي بالا. عظيمي و بچه ها هم ظهر مياند. منتظرت هستم ها. - نه مزاحم نميشم. مامان همه چي برام گذاشته. غذا تو يخچال هست داغ ميكنم و ميخورم. ـــ نه بيا حتما منتظرم. بچه ها كه اومدند ميفرستم بيان دنبالت - تا ببينم -- نه ديگه حتما بيا. خداحافظ بعد صداي بسته شدن در و شنيدم. زود در اتاقو باز كردم ديدم رفيقم با شورت وايساده. انگشت دستشو به علامت سكوت گذاشت رو دماغش. ـــ رفت؟ - كس كش فكر كنم بو برده بود. ـــ به اون چه. ديدم زنيكه جنده هم داره دنبال مانتوش ميگرده. - من بايد برم. ـــ كجا من كه نكردم - من چيكار كنم؟ من آبرو دارم(؟؟) اگه بگيرندمون پدرم در مياد. ـــ آخه الان هم كه نميشه بري. ممكنه اين زن مستاجره هم هنوز همين نزديكها باشه. بذار يه ربع بگذره بعد برو. تا اون موقع هم منم كارم تموم شده. بدون اينكه حرفي بزنه رفت طرف اتاق خواب و مانتوشو در اورد. - بيا پس. زود باش تروخدا. رفتم تو. تا وارد شدم زود در و بست و دستشو گذاشت رو كيرم و فشار داد. - اينكه كوچيك شده شروع كردم به لباس در اوردن. هنوز كاملا لخت نشده بودم كه زود كيرمو گرفت و همشو كرد توي دهنش. همچين با مهارت ميك ميزد كه نگو. خيلي حال ميداد. اب دهنش داغ داغ بود با زبونش با كيرم بازي بازي ميكرد. منم همونطوري دستمو بردم و دست كشيدم روي كونش. صاف و صاف بود. دست كردم تو شلوارش داغ بود. وقتي چنگ ميزدم. احساس كردم خيلي سفته. كيرم بزرگ شده بود ديگه نميتونست همه اونو توي دهنش نگه داره. بلند شد و راست وايساد. دست كردم سينه شوگفتم. - صبر كن. كاندوممو ازم گرفت و كاغذشو با دندون باز كرد. بعدش تيكه كنده شدشو تف كرد رو فرش. سريع كشيدش رو كيرمو فرصت نداد من كاري بكنم. زود شلوارشو تا زانو كشيد پايين و چهار دست و پا نشست رو زمين. - بيا بجنب ــــ من اينطوري دوست ندارم. دوست دارم موقع كردن صورتتو ببينم. - تروخدا بيا زود باش لباي كسش باز شده بودن و راحت ميشد ديدشون. سياه بودند و بزرگ. نشستم و يه دست روي كون صافش كشيدم. لاي كونشو باز كردم. يه سوراخ كوني داشت به چه تنگي چند تا تار مو دور و برش بود. - يالا ديگه. كيرمو گذاشتم در كسش. تا فرو كردم توش يهو شورع كرد به سروصوا كردن - اوف بكن بكن يالا يالا از ته دلش اه و اوه ميكرد. مي دونستم كه الكيه ولي براي من بي تاثير نبود. لاي كونشو باز كردم و انگشت شصتمو فرو كردم توي كونش. يهو از جا پريد. - نكن بي شرف دوباره همونطوري روي چهار دست و پا قرار گرفت و منم كردم توش اين دفعه از زير دستامو بردم و سينه هاشو گرفتم. روي سينه سمت چپي يه چيز سفت و قلمبه اي بود. خوب كه دست زدم فهميدم كه پولاي ماست كه گذاشته توي كرستش. چند دقيقه نگذشت كه ديدم آبم داره مياد. سفت كونشو فشار دادم. به خيال خودم تا دسته توش فرو كردم. ابم با جهش زياد ميومد. وقتي كارم تموم شد،‌هنوز سفت نگهش داشته بود. - ول ديگه. مگه ابت نيومد؟ ولش كردم. اونم زود بلند شد. پنج شش تا دستمال كاغذي برداشت و خوشو خشك كرد. بعد اونا رو همونطوري انداخت كف اتاق. بدون اينكه نگاهي بكنه. از اتاق رفت بيرون. تا من شورتمو بپوشم بيام بيرون ديدم ديگه نيستش. رفيقم با شورت رو مبل نشسته بود و سيگار ميكشيد. وقتي به خودم اومدم ديدم 6 تومن پول بي زبونو الكي دادم رفت. حالم گرفته شده بود. بازم دلم كس ميخواست اصلا بهم حال نداد. فكر كنم اين بدترين كسي بود كه تا حالا كردم

1 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی داداصاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد روحش شاد

12:57 PM

 

Post a Comment

<< Home