Friday, February 03, 2006

الهام-1



يادمه پار سال برادرم بعد از 2 سال كه پيش ما زندگي كرد.تونست به خودش سرو ساماني بده و خيلي زود از خانواده پدري جدابشه. براي خودش تونست تو حوالي پيروزي يك خونه آپارتماني دست و پا كنه. كه رفت اونجا مستقر شد. طبقه هم كف خونه ما خالي شده بود و بدون استفاده . بابام براي اينكه طبقه پايين بدون استفاده نباشه. پيشنهاد آوردن مستاجر داد كه همه به خصوص من موافقت كرديم. من چون در صدد خريد يك موتور هوندا بودم مقداري پول كم داشتم. ميتونستم اين طوري كسري پولم رو جبران كنم. البته ما يك خونه ديگه هم حوالي تهران پارس داريم كه مادر بزرگم اونجا زندگي ميكنه و بعضي وقتها براي من تبديل به مكان ميشد. درست يك ماه بعد از رفتن داداشم. چون به بنگاه دار سپرده بوديم هر روز يكي براي بازديد خونه مي آمد. و ما هم شرايط رو براش باز گو ميكرديم. كه يا مبلغ پيشنهادي ما براي آنها زياد بود و يا خونه باب ميل آنها نبود. ديگه داشتيم بي خيال مستاجر مي شديم. من هم كه دندون تيز كرده بودم براي مقداري از اون پول كيرم خوابيد. يكروز رفته بودم بيرون نزديك عصر بود آمدم خونه كه خواهرم گفت مستاجر ميخواد بياد. خوشحال شدم . رفتم پيش مادرم بش گفتم جريان چيه . گفت يك زن و مردي آمدن همه چيز رو هم قبول كردن. خونه رو هم پسنديدن شب ميخوان بيان با بابات حرف بزنن.قرار داد رو امضا كنن. تو كونم عروسي شد. موتور رو جلو چشمم ميديدم.با خونه قرار گذاشته بوديم كه از اين پول مقداري به من برسه و بقيه هم خرج ساختمان و دست بابام. قرار بود مبلغي كه بابت كرايه هر ماه گرفته ميشه . جمع بشه كه وقتي مستاجره خواست بره پولشم بديم بش ببره. شب كه شد پسره آمد خونه ما و قرار داد بسته شد و حدود 1 ميليون تومان ابتدا دادو گفت بقيه رو پس فردا مياره. گفت اين مبلغ رو فعلا داشته باشين و خونه رو ديگه به كسي ندين. 2 روزي گذشت و من چون كلاس داشتم و سرم شلوغ بود بيشتر بيرون بودم. شب كه آمدم خونه ديدم مستاجره اسباب اثاثيه رو آورده و داره جا سازي ميكنه . ديگه خيالم راحت شد كه پول دستم مياد. تو همون چند روز اول كه مستاجره ساكن شده بود همه چيز عادي پيش ميرفت. يك روز صبح آمدم از در خونه برم بيرون كه زن مستاجرمون رو ديدم كه داره از تو دالان مياد سمت در. باش سلام و احوال پرسي كردمو زدم بيرون . يك دختر 18 19 ساله و هيكل ميزون و خوشگل. از طرز حرف زدنش معلوم بود ترك باشن. كلي هم آرايش كرده بود. همون روز رفتم تومحل پيش دوستام كه قرار بذاريم براي خريد موتور . تا منو ديدن كلي فحش بارم كردن . با خنده گفتم چي شده باز. گفتن كلي خوش به حالت شده. گفتم چطور . گفتن اين بابا كه آمده مستاجر شما شده بذاره. بشون گفتم جدا. گفتن آره خاك بر سرت كه از هيچ چيز خبر نداري. باور نكردم. اين حرف ها رو گذاشتم به پاي كس خليشون. چون ميدونستم دوستام براي اينكه كسي حرفشون رو باور كنه همه با هم موضوع رو تائيد ميكردن كه جاي شك براي طرف مقابل آنها نمونه. از اين كارها زياد كرده بوديم. ولي تو دلم هم كمي كنجكاو شده بودم. شب كه رفتم خونه به مادرم گفتم مستاجره چطوره. گفت تو اين 2. 3 روز كه معلوم نميشه. گفت پسره تو صدا و سيما كار خدماتي ميكنه و دختر هم بچه سراب. يك بچه 1 ساله هم دارن به نام حميد.

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

سلام دختر خانومهایی که داستان رو خوندند و حشری شدند اگه تمایل به کس دادن دارند به شماره 09356849769 اس ام اس بزنند اگر هم نگران آیندشون هستند میتونم از کون بکنمشون یا حتی لاپا باهشون حال کنم در هر صورت در خدمتم

2:12 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:40 PM

 

Post a Comment

<< Home