Friday, February 03, 2006

الهام-2



بعد اينكه از بچه ها شنيدم فقط كنجكاو شده بودم. ولي احساس ميكردم از اون دختراس كه تنش ميخواره. چند روز بعد با بچه ها نشته بوديم تو يكي از فضاهايي كه شهر داري به عنوان فضاي سبز هر جا كه ساختماني ساخته نشده بود‌‌، درست كرده بود. ديگه دوستام هر وقت منو ميديدن كلي ميخنديدن. و كلي حرفاي ناجور ميزدنو هي ميگفتن هر روز ميري رو كار، كمرت نشكنه و كلي كس شعر. به يكي از دوستام گفتم تو از كجا ميدوني اين بذاره . گفت بابا جون اين بابا قبلا خونه اكبر رشتي ميشسته. اين قدر تابلو كرد خودشو؛ كه صاحب خونه 2 ماهه انداختنش بيرون. حالا نون ؛ تو روغنه. بكن بكن كلي چرت ميگفتن به ما. به بچه ها گفتم اكبر هم كاري كرده با اين. گفتن آره بابا ظهركه ميرفتيم در خونش مادرش ميگفت خوابه و كلي مي خنديديم. به دوستام ميگفتم خود اكبر هم تائيد كرده كه ميره رو كار. گفتن نه تا ميگيم رو كار بودي ديشب به ما فحش ميده. منو بگي يك جورايي شده بودم. كس با پاي خودش آمده بود تو خونه ما . از اون روز ديگه حواسم جمع بود كه يك جورايي اين بار خيلي دقيق هيكل و كس كونشو نگاه كنم ببينم چند مرده حلاجه. من اون موقع چون تابستان بود و هوا گرم با اينكه كولر تو خونه بود و هواي اتاقم خيلي خوب بود ولي دوست داشتم كه پشت بام بخوابم. يك درخت تو حياط بود كه شاخه هاش تا پشت بام هم امتداد داشت و همين جون ميداد كه آدم بره بالا رو پشت بوم بخوابه. از وقتي كه فهميدم اين خانم اهل حال هست و كسش ميخواره. بارو بنديل رو بستمو آمدم يك طبقه پايين تر و تو بالكن كه مشرف به حياط بود . مادر ساده ما هم فكر كرد حتما بالا سردم ميشه كه اومدم پايين. بابام هم كه صبح زود ميرفت شركت كار كنه. خواهرم هم كه صبح ميرفت مدرسه. ديگه از اون روز آمدم تو بالكن خوابيدم . صبح كه بيدار ميشدم. به همون شكل كه دراز كشيده بودم تو حياط رو نگاه ميكردم . براي اينكه مادرم بويي نبره سرمو كرده بودم زير پارچه اي كه رو صورتم گذاشته بودم تا پشه هاي درخت تو خونه صورتمو اذيت نكنن. و تو همون حالت تو حياط رو ديد ميزدم. اين كس خانم بعد اينكه فهميد من تو بالكن ميخوابم. از فرداش به هر بهونه اي ميومد تو حياط . فقط يك دامن مي پوشيد بدون جوراب . من هم كه ديگه تو نخ اون پرو پاچه سفيدش بودم. خودش هم انگار فهميده بود يواشكي ديد ميزنم. براي همين لباس بدن نما مي پوشيد. چند روز كارم همين بود و اون هم كارشو فهميده بود. شوهر ساده بد بختش هم يا ميدونست يا جدا خر بود كه تو اين مدت زنش رو نشناخته بود. من خودم اگه همچين زني داشتم قبل از اينكه طلاقش بدم اول با يه ميله داغ كنار سوراخ كسو كونش رو داغ ميكردم كه ديگه نتونه شوهر كنه و هر كي هم ميكنه بدونه اين چي بوده. پسره خيلي ساده بود . اين جنده خانم هم كلي اين وسط استفاده ميكرد. يك روز تصميم گرفتم صبح كه از خواب پا شدم براي امتحان طرف كه شده يك كاغذ كه توش چيزي نوشته نشده باشه رو از تو بالكن بندازم تو حياط تا ببينم عكس العملش چيه. اگر جنده نبود خوب اين فكر رو ميكرد كه كاغذ تصادفي افتاده پايين و چون توش چيزي هم ننوشته بودم ديگه مطمئن ميشد تصادفي بوده. اگه هم كه جنده بود كه من از اون بالا ميديدم حركاتشو. و يك جوري چراغ سبز نشون ميداد. جالب اين جا بود كه آمد طرف كاغذ ولي نديدم برداره . نزديك هاي ظهر آمدم خونه كليد انداختم بيام تو كه ديدم داره تو دالان رو جارو ميزنه. تا منو ديد اشاره كرد كه برم پيشش رفتم گفتم بله . گفت شما با من كاري داشتي . من گفتم نه براي چي . گفت كاغذ رو شما انداختي پايين. من رو بگي گفتم اين از اون كس ده هاي تيره كه طاقت نداره كنارش كير نباشه. انكار كردمو گفتم من ننداختم . بعد ببخشيد گفتمو امدم تو خونه . به مادرم گفتم در مورد اينا تحقيق كردي كين چي كاره هستن؟ گفت دختره گفته جاي قبلي تنگ بود برامون دنبال خونه بوديم از اونجا بلند شديم. در صورتيكه من ميدونستم اين طور نيست و اين جنده بازي در آورده بوده. آنها هم جوابش كرده بودن تمامي حرفهايي كه دوستام به من گفتن اينجا ثابت شد كه اين بابا جنده تشريف داره.

2 Comments:

Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:42 PM

 
Anonymous Anonymous said...

کس ننت اگه تابستون بوده چطوری آبجیتون میرفته مدرسه

3:27 PM

 

Post a Comment

<< Home