Friday, February 03, 2006

الهام-4



چند روزي همين طور چه با شوهرش و چه با جنده خانم فيلم رد و بدل ميكردم. .مونده بودم چي كار كنم آيا برم رو كار يا نه. از يك طرف دوست نداشتم با زن شوهر دار حال كنم و از طرفي اين خودش ميخواست بده. جواب كيرمو چي بايد ميدادم. هر كار كردم كه با اين جنده خانم كاري نداشته باشم نشد كه نشد. بد جوري خودشو تابلو ميكرد جلو من. سعي داشتم زياد جلو نرم و دلم به حال اون شوهر ساده خرش ميسوخت كه نميدونست با كي ازدواج كرده. موتور رو خريده بودم . و اين خودش كلي حال ميداد. ولي تا زماني كه اين جنده خانم جلو من ظاهر نميشد . فكر كردنش هم نبودم. ولي وقتي تا از در خونه بيرون ميرفتم يا وارد ميشدم يك جوري هميشه تو راهرو خونه الكي چرخ ميزد و به هر بهانه بدنشو نشون من ميداد. من پيش خودم يك سري افكاري دارم و اون اينكه همون طور كه پسر ها دوست دارن قيل ازدواجشون حال كنن؛ دختر ها هم دوست دارن. من هيچ وقت به دختر هايي كه قيل ازدواجشون حال ميكنن نسبت جنده نميدم. دختر ها هم مثل ما پسرها حق دارن حال كنن. ولي وقتي كه دختري ازدواج كرد و باز دنبال كير ديگه بود اين جا ديگه قضيه فرق ميكنه. يك روز كه كنار در خونه ايستاده بودم و با يكي از دوستام حرف ميزدم جنده خانم اومد از خونه بيرون و گفت بيا كارت دارم. رفتم تو خونه گفتم بفرما. گفت اين رو بگير بخون. گفتم عاشقانه هست .يك جوري نگام كرد و گذاشت رفت. رفتم پيش رفيقم بش گفتم جنده خانم نامه داده . باز كرديم و خونديم . كلي به من توهين كرده بود كه خيلي ترسو هستي. وجود نداري. و كلي كس شعر تحويل ما داده بود. دوستم كه كلي از حرفاي اون به من حال كرده بود ميگفت حقت هست. اون جريان گذشت و تصميم گرفتم يك نامه بدم بش كه بدبخت؛ من كلي با دخترها تا امروز حال كردم. ولي تا حالا زن شوهر دار نكردم و كلي چيز ديگه. نامه رو دادم دستش. كونده پرو تا ميخوند سريع ميرفت مينوشت . دوباره يك جوري نامه رو ميداد به من. يادمه تو يك نامه اش دليل جنده بازي رو براي من گفته بود كه مادرم منو به زور شوهر داده . من سعيد رو نميخواستم. و كلي چرت ديگه. ميدنستم اين قدر جنده بازي در آورده كه مادرش براي اينكه آخرش كسشو به باد نده زودتر شوهرش داده. وگرنه هيچ مادري بد فرزندشو نمي خواد.
يك روز تو كوچه داشتم با موتور حال ميكردم ديدم اين جنده خانم داره با يكي از بچه محل ما حرف ميزنه. يك فكري مثل برق آمد تو سرم. فكر كردم نكنه اين جنده خانم كسي رو بياره تو خونه ما. خونه ما كه آخرش بود .بابام كه ميرفت سر كار. مادرم كه بيشتر خونه خواهرش بود . خواهر مبيچاره ما هم چون چند تا از درس رو نمره نياورده بود مجبور بود تو تابستان بره كلاس جبراني براي امتحانات. صبح ميرفت ظهر ميومد. خونه خالي براي جنده بازي جنده خانم. مونده بودم چي كار كنم. بعد كه اين جنده خانم رفت. رفتم پيش پسره.خندش گرفته بود . بش گفتم چي ميگفت. گفت بش گير داده بودم تلفن خونه مادرشو بده به من. گفتم اگه فكر ميكني ما تلفن رو به اين جنده خانم هم داديم كه استفاده كنه . اشتباه كردي. گفت خودش هم گفت. كه تلفن ندارن براي همين تلفن مادرش رو داد. داشت ديگه كفريم ميكرد. شب تو يك نامه نوشتم يك وقت فكر آوردن كسي تو خونه به سرت نزنه كه اون وقت مثل جاي قبلي بايد اسبابت رو جمع كني بري و كلي حرف ديگه. صبح كه شد از تو بالكن انداختم تو حياط براش. بعد جواب داد كه تو خيلي ترسو و بي عرضه هستي. ديگه قاطي كردم براش. الكي از خونه ميزدم بيرون كه اين بياد تو راهرو يك حالي ازش بگيرم. بالاخره آمد بش گفتم از من چي ميخواي گفت هيچي. گفتم پس نگو بي عرضه هستي. تا اين رو گفتم . گفت امروز ساعت 10 شب بيا پايين كارت دارم. سريع گفتم باشه. زدم از خونه بيرون . ولي بعد افكار زيادي پيدا كردم كه اين منظورش چي بود. 10 شب كه همه بيدارن و همچنين شوهرش . بيرون پيش بچه ها كه رفتم موضوع رو براشون گفتم. يكي گفت من ميدونم برنامش چيه . گفت اين بابا ميخواد جلو شوهرش كس بده كه كلي خندمون گرفت.شب به بهونه ور رفتن با موتوره رفتم پايين. تا ديد اومدم پايين . از اتاقش اومد بيرون. اومد سمت من گفت چه عجب. بد دسمتو گرفت انداخت دور گردن خودش و يك جوري آخ آخ ميكرد كه انگار اون ميخواست منو بكنه. ديدم اين جوريه . دستمو بردم رو سينه هاش فشارش دادم. لبشم غنچه كردم يك لب جانانه ازش گرفتم بعد بش گفتم . ديگه بي خيال. خواستم بگم عرضه دارم ولي نه براي هر كسي. همون لحظه برگشت گفت امشب ساعت 2 شب بيا اگه مردي . مونده بودم چي بش بگم . خواستم بش بگم جنده خانم كير شوهرت سيرت نميكنه كه اومدي دنبال كير ديگه يا اينكه شوهرت كير نداره كه جرت بده . بي خيال شدمو داشتم ميرفتم كه صدام كرد چي شد مياي يا نه گفتم ميام باشه. رفتم بالا. كلي افكارمختلف اومد به ذهنم. رفتم ساعت رو تنظيم كردم براي ساعت 2 شب . خودم ساعت 11 بود كه خوابيدم. دوست نداشتم با يك زن كه شوهر داره حال كنم. ولي جواب مظلوم هميشگي تاريخ ايران(كيرم) رو چي ميدادم كه داشت خودشو هلاك ميكرد. ساعت رو تنظيم كردم براي ساعت 2 شب و ساعت 11 خوابيدم. چون ميدونستم اين ساعت صداي زنگ خفني داره و ممكنه كه كسي بيدار بشه. ساعت رو گذاشتم زير پتو خودمم خوبيدم كنارش. حدودا ساعت 1.30 شب بود كه خودم بيدار شدم. و اين از يك نظر خوب بود كه ديگه احتياجي نبود ساعت زنگ بزنه. 10 دقيقه بعد رفتم با جوراب بدون كفش كه صداي پام رو كسي نشنوه. كلي ميترسيدم. يك جاي شكر اين جا بود كه اتاقم جدا بود و اين كلي امتياز داشت براي من تو همه سكس هام. در اتاقمو قفل كردم كه اگه يك وقت مادر يا پدرم خواستن بيان تو اتاقم قفل باشه كه حداقل نفهمن من تو اتاق هستم يا نه. رفتم با هزار دلهره طبقه پايين. هزار فكر و خيال تو سرم بود . از يك طرف فكر ميكردم نكنه اين ميخواد من كاري كنم . بعد سر كار گرفتن شوهرش بياد . بعدش هم كه ديگه معلومه.از اين چيز ها تو روزنامه و مجلات زياد خونده بودم. ولي با توجه به سابقه اي كه داشت اين فكر رو از ذهنم بيرون كردم.

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:43 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:44 PM

 

Post a Comment

<< Home