Saturday, February 11, 2006

يه سكس تو پ




بعد از ظهر بود ، يه ناهار درست و حسابي خورده بودمو واسه خودم رو تختم ولو بودم و داشتم کتاب فوق علمي ، مفيد و وزين 17 روش کس کردن رو ميخوندم و از مطالب گهربارش استفاده ميبردم. درست و حسابي کيفور شده بودم که تلفن زنگ زد : (اي لعنت بر خرمگس معرکه و خروس بي محل ، اين کيه ديگه اين وقت ظهر زنگ زده.) --بله ، بفرماييد؟ - سلام ، هري خودتي؟ --شهرام ، تويي؟ - آره. --کس کيش اين چه وقت زنگ زدنه ؟ نميگي مردم خوابند؟ - کارت دارم.غروب بيکاري؟ --نه دارم درس مي خونم !!!! آخر هفته امتحان دارم ، کلي شوتم .اصلا ً وقت اضافه ندارم. - حيف شد .بابا اينا رفتن کيش يه يک هفته ايي نيستن.(در نتيجه ماشين بابا بي صاحاب مونده)ميخواستيم امروز با بچه ها بريم يه دوري بزنيم . (اي واي ، عجب کسي گفتم ها.گذشته از اينکه ممکنه برنامه ايي جور بشه و بالاخره ما هم به نون و نوايي برسيم ، سوار بي.ام.و آخرين مدل پدر شهرام شدن هم کلي صفا داره.بايد يه جوري درستش ميکردم) --خب حالا بذار يه نگاهي به برنامم بندازم .ا ِ ...، صب کن ، آها آره ، شب 2 ساعت وقت گذاشتم که به کلکده يه سري بزنم .اون رو بيخيال ميشم و جاش درس ميخونم .(حاشا و کلا که اون موقع من اصلا ً نميدونستم کلکده ديگه چه جونوريه.اصلا ً فکر نکنم اون موقع کلکده ايي موجود بيدي.) - ok ، ساعت چند بيايم دنبالت؟ --دم غروب بيا.ساعت 6. - باشه.سر ساعت 6 . آماده باشي ها ، معطل نشيم. غروب بعد از نيم ساعت معطلي ،شهرام سر ساعت 6 اومد (6:30).تنها تو ماشين نشسته بود.البته ماشين که نه ،يه عروسک آلبالويي ماماني. --پس بقيه؟ - کون لقشون پيداشون نکردم .دو تايي ميريم .صفاش بيشتره. --باشه ،پس بزن بريم. --ببينم ، يه کس چرخ معموليه يا خبرهايي هم هست ؟ - (بعد از کلي خنده) اي کس نديده ، تا گفتم کسي خونه نيست ، کيرت ياد کس کرد؟ (دوباره خنده) حالا يه دوري ميزنيم ، اگه پا داد و پيدا کرديم ، چشم در خدمتيم. آخ جون .يعني ميشه؟ اي خدا ، اگه امشب يه کُس پيدا بشه که ما بکنيم قول ميدم ، قول ميدم که ديگه جلق نزنم. .... اما نه ،مثل اينکه ماهنوزتو مايه هاي همون کير نداشتن هستيم(بدنيست يه سري به اين ماريان الجاسوسي بزنم ،شايد يک کم ازاون برجک شانسش به ما هم بده).دو ساعت داريم ميگرديم،ولي هيچ سوژه ايي پيدا نکرديم ،ياشايدم ديديم ولي تجربۀ کافي واسه تشخيص دادنشون رو نداشتيم.ديگه داشت حوصلمون سر ميرفت.(هر چند که به توصيه اساتيد محترممون در اين راه بايد صبر و حوصلۀ بسيار بخرج داد و زود ميدون روخالي نکرد)داشتيم دست از پا درازتر برمي گشتيم خونه که چشممون به کنارخيابون افتاد . ..... دو تا تيکه باحال ، خوشتيپ و با کلاس اون گوشه ايستاده بودن.يکيشون يکدست سفيد پوشيده بود که تو شب بد جوري خودشو نشون ميداد ، آرايش غليظي داشت و يک روسري حلقه بافي شده سرش کرده بود . اون يکي کوچيکتر نشون ميداد تقريبا ً 18 سال ، يه مانتو کوتاه آبي تنش بود که بد جوري هم تنگ بود. يه روسري حرير آبي هم سرش کرده بود که موهاش رو خيلي استادانه و قشنگ از زيرش بيرون انداخته بود. آرايش کم رنگي کرده بود ولي همينجوري هم از بزرگتره خوشگل تر بود. با اين وضعيت معلوم نبود چيکاره بودن؟ تکليف ما چي بود؟ به توصيه استاد تور زنيمون (رحيم پاس فِر) چند بار، طوري که تابلو نباشه دور زديم.معلوم بود که مسافر نيستند چون به تاکسي هايي که ميگذشتند محل نميگذاشتند. - چيکار کنم؟جلوپاشون نگه دارم؟ --نميدونم .به قيافشون که نميخوره اهل اين حرفها باشن. - خب ، پس و ِلِللِش . --نه ،حالا نگه دار.فوقش سوار نميشن و ما يک کم ضايع ميشيم. شهرام يه دنده عوض کرد ، به سمتشون حرکت کرد و جلوي پاشون نگه داشت. تو دلم آشوب بود.يعني سوار ميشدن؟اگه مي شدن که ديگه .... حتما ً هم لازم نبود بکنيمشون. چند ساعت لاس زدن با اين دو تا ، مي ارزيد وشرف داشت به کردن 1000 تا جنده. (واسه خودشون شب قدري بودن ، کس کيشا) يه نگاهي به هم انداختن ، معلوم بود که شک دارن سوار شن.خب ، پس اينکاره بودن.بالاخره بزرگتره اومد جلو و در عقب رو باز کرد .سرش رو خم کرد و يه نگاهي به ما انداخت : * سلام. - عليک سلام.بفرماييد ، در خدمت باشيم. بدون هيچ معطلي وبه قول داداي عزيزمون انگار که هراز باراين کار رو کرده باشه سوار شد و خودشو کنار کشيد تا دومي هم سوار شه. وارد ماشين که شد ، بوي ادکلنش تمام فضا رو پر کرد.اين ديگه چي بود؟ من خودم 10 سال تو کار عطر و ادکلن بودم ،(هرگونه اهل پيرپکاجک بودن و ارتباط با بهروز شديدا ً تکذيب ميشود.)ولي يه همچين بويي تا به حال نشنيده بودم.عقل و هوش رو از سر آدم ميپروند ،خودش تنهايي کار ويسکي و حشيش رو با هم انجام ميداد.آدم رو حالي به حالي ميکرد .کوچيکتره که سوار شد شهرام حرکت کرد. همينجوري خودمون کم با اين ماشين تو خيابون تابلو بوديم ، با حضور حضرات عليّه ديگه به بيلبورد هم ميگفتيم زکـّي.حتي مسئولين موزۀ لوور جنگي خودشون رو رسوندن تهران و پيشنهاد دادن که ما رو به جاي "مونا ليزا" بذارن تو موزشون.ولي از شانسمون(البته شانس شهرام ، ما که همانطور که ذکرش رفت کير نداشتيم)اون شب تخم ماموررو ملخ خورده بود .مثل الان هم که نبود که اين الگانسي ها و پاژيرويي ها همه جا ريخته باشن و به عالم و آدم(در يک کلام مــــلـــــت بچه باحال) گير بدن. شهرام سر صحبت رو باز کرد، به هر حال اون هم از من بزرگتر بود و هم باتجربه تر. اصلا ً يادم نيست که چي بهشون گفت و از کجا شروع کرد ، چون حواسم بهش نبود ، اونجا نشسته بودم ولي تو باغ نبودم ( شايد تو گلستون بودم).يه حال عجيبي داشتم .قبلا ً nها بار دختر سوار کرده بوديم و با هم ول گشته بوديم ، اما اين دفعه فرق داشت و قصدمون يک کم تفريح نبود.هدف مقدس و بزرگي داشتيم.انقد ميدونم که وقتي حواسم جمع شد، شهرام شام هم گرفته بود و تو راه خونه بوديم.توي راه فقط شهرام و شيما(چه جور هم در اومدن)صحبت ميکردن .من که معلوم الحال بودم وذکرم رفت ،ولي چراسارا حرفي نميزد؟ پشت سر من نشسته بود و صداش هم در نمي اومد. از آينه بقل نگاش کردم ،سرش رو انداخته بود پايين و برخلاف شيما که يه ريز حرف ميزد ، ساکت نشسته بود.ما که سر از کار اين دو تا در نياورديم. ******************** خونه شهرام اينا يه خونه ويلايي درندشته که از دو تا کوچه در داره. وقتيکه رفتيم تو و شهرام در روبست؛ همه پياده شديم و از پله ها رفتيم بالا.سارا و شيما مثل برق گرفته ها شده بودند.معلوم بود که با اين همه دک و پز ، تا حالا همچين خونه ايي نديده بودن. شهرام کليد انداخت و در ورودي رو باز کرد و همه وارد شديم.يه نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم.ديگه 9:30 شده بود .تازه يادم اومد که به مادرم چيزي نگفتم و احتمالا ً تا به حال از شدت دل شوره کارخونه نمک راه انداخته بود؛ اونم يد دار.شهرام و شيما رفتن تو آشپزخونه تا شام رو آماده کنند، يه جوري با هم گرم گرفته بودن که انگار صدساله همديگه رو ميشناسن و هر شب اين 100 سال رو با هم برنامه داشتن. سارا توي هال روي مبل نشست.و همچنان ساکت بود. همونطوري که روي يه مبل ولو ميشدم،گوشي تلفن رو برداشتم و يه زنگ زدم به خونه: --الو،مامان سلام. - سلام و زهرمار.هيچ معلوم هست کجايي؟(البته مادرم به جاي واژه کجايي ،از قبرستون استفاده کرد) --خونه شهرام اينا هستم.سعيد هم هست.داريم با هم درسامون رو ميخونيم.براي امتحان آخر هفته. - شام خوردين؟ --نه. - بگم بابات براتون شام بياره؟ --(بميرم واسه مادر مهربونم)نه نمي خواد.يه چيزي درست ميکنيم ، ميخوريم. - باشه.هر جور راحتي. "کار نداري بري بميري؟"(آقا گير ندين.مادر من "برره ايي" نيست) --نه. - پس خداحافظ . --خداخافظ . گوشي رو که گذاشتم سر جاش ، ديدم سارا زل زده به من و يه جور عجيبي نگام ميکنه.حکما ً تو دلش ميگه اين ديگه چه خالي بنديه.خجالت کشيدم . حس ميکردم که صورتم سرخ شده ، ولي اصلا ً به روي خودم نياوردم. تلويزيون رو روشن کردم و منتظر شدم تا شام حاضر شه. ******************** بعدازشام ،اومديم توهال نشستيم(بي خيال ظرفها).شهرام رفت وازاتاقش يه کيف سي دي (ازاون40تايي ها) آورد و بعد از کلي معطلي يکيش رو انتخاب کرد و گذاشت تو دستگاه ، بعد هم 2 تا قوطي ودکا با 4 تا گيلاس گذاشت روي ميزو کنارما نشت.نميخواستم بخورم .ميخواستم کاملا ً هوش و حواسم سر جاش باشه. آدم فقط يک دفعه براي اولين بارکس ميکنه،دفعه هاي بعد ديگه اولين بارنيستند،دومين،سومين،چهارمين،....بار هستند و من ميخواستم اين اولين بار هميشه تو ذهنم بمونه.سارا ، همانطور که فکرش رو ميکردم بهش لب نزد.ولي اون دو تا ، تا جا داشتن خوردن.البته به تدريج و در طول فيلم.فيلمش هم تکراري بود ، يعني در واقع خودم براي شهرام رايتش کرده بودم.از اون فيلمهايي بود که بعد ازديدنش تا يه هفته از شنيدن هر کلمه ايي که توش حروف_ ک.ي.ر.ک.س _به کار رفته باشه حالتون بهم ميخورد ودر واقع ؛ في المجموع و نتيجتا ً تا يک هفته در بيت الخلاءبه سرميبرديد، ولي با اين حال شيمابا کمال پررويي و"سنگ پايي"مشغول تماشابود ،انگارنه انگارکه دو تا "مرد" اونجاکنارش نشستن.ولي سارا،نه. معلوم بود که راحت نيست ، يه نگاه به تلويزيون ميکردبعد سرش رو مينداخت پايين يااطراف رونگاه ميکرد. همه چيز ديده بوديم ، جز جنده با حيا. من ديگه کم کم داشت روم باز مي شد.به خودم گفتم بابا اين شيما که دختره ،عفت و حيا رو گذاشته درکوزه يه آبم روش ، پس تو از چي خجالت مي کشي؟ زير چشمي يه نگاهي به شهرام کردم.کونده اين همه ودکا خورده بود ولي هنوز تعادلش رو حفظ کرده بود. يه دستش رو انداخته بود دور گردن شيما و اون رو محکم به خودش چسبونده بود.شيما هم متعاقبا ً دستش روي پاي شهرام بودوباانگشت اشارش روش دايره ميکشيدوبازي ميکردوشهرام هم مثل خر کيف ميکرد. ديگه يواش يواش کيرم داشت بلند ميشد.ميخواستم برم طرف سارا و بغلش کنم ولي هنوز جرأت اين کار رو نداشتم.تو همين فکرها بودم که ديدم شهرام و شيما از جاشون بلند شدن: - ما تو اتاق خودم ميخوابيم.شما اگه خواستين برين اتاق بابا اينها. فقط زياد کثيف کاري نکنيد ها.(خنده) با اشاره سر بهش گفتم باشه.شيما يه نگاهي به سارا و بعد به من انداخت و گفت: * سارا جون دفعه اولشه،زياد بهش سخت نگيرين،باهاش راه بياين. براي اون هم يه سر تکون دادم که يعني چشم. واي دفعه اولش بود.با همين يک کلمه تبديل شدم به سمبل اعتماد به نفس.ديگه خيالم راحت شده بود. پس بگو چرا انقد خجالت ميکشيد.بيچاره تا حالا کيــــــــــــر نديده بود.(نه اينکه من خودم کس ديده بودم!) 3 تا نفس عميق کشيدم.بعد از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم.خودش رو جمع کرد گوشه مبل. عجب گيري کرديم ها.حالا بايد دو ساعت روش کار ميکردم تا خجالت و ترسش بريزه.شايد براي يه حرفه ايي ،کار چندان سختي نبود اما براي من که تازه کار بودم موضوع فرق ميکرد. خودمو بهش چسبوندم و يه ماچ آبدار از لپاش گرفتم.صورتش سرخ سرخ شده بود و داغ بود.ميتونستم بفهمم چه حالي داره.خودم هم دست کمي از اون نداشتم. --نميخواي سرت رو بالا بياري؟ ميخوام شکل ماهت رو ببينم؟ سرش رو آروم آورد بالا و نگام کرد.زل زدم توي چشماش.عجب قشنگ بودن.سياه و درشت.ازهمون هايي که منصور ميگه "قربانت شوم".مژه هاي فردار بلندي داشت.پوست صورتش سفيد بود.سفيد سفيد ، مثل برف.لپاش گل انداخته بود و يه دماغ نقلي و کوچولو هم وسط صورتش بود که نوکش برق ميزد.عجب تيکه ايي بـيد.حيف نبود که ميخواست خودش رو خراب کنه؟آخه يه همچين دختري که نبايد جنده بشه. همينطوري نگام ميکرد.نه حرکتي ميکرد و نه حرفي ميزد.منتظر بود که من سر صحبت رو باز کنم.بيچاره خبرنداشت که من هم کس اولي هستم.(عجب اصطلاحي به کار بردم ها)براي 5دقيقه همونجوربه هم زل زده بوديم.اگه يکي ما رو تو اون حالت ميديد از بس ميخنديد يحتمل خودش رو خيس ميکرد. آخ که چقدر دلم کس ميخواست.کاش من هم از همون اول سر صحبت رو باز ميکردم و حالا بدون معطلي ميرفتم سر اصل مطلب. --شما..چرا....چرا...(اخمخ آخه اين سئواله که داري ميپرسي.به توچه که طرف چرا ميخواد کس بده) # چرا چي؟(هورا ، بالاخره حرف زد) --اِ .... هيچي.اصلا ً ولش کن. --موافقي که بريم تو اون اتاق؟ # ............... (باز هم سکوت) --خب سکوت علامت رضاست.پاشو ،پاشو خوشگله.... ناز نکن ديگه.يالا(دستش رو گرفته بودم و ميکشيدم) بالاخره پا شد.دستم رو دور کمرش حلقه کردم و با هم به طرف اتاق خواب رفتيم.وارد که شديم در رو بستم. اومد جلوم وايساد که يعني آماده ام.من هم معطلش نکردم ، خيلي آروم روسريش رو در آوردم و گل سرش رو هم باز کردم.موهاي بلند و سياهش روي شونه هاش ريخته شد.حالا خوشگل تر هم شده بود. با کمک من مانتوش رو هم در آورد.(بگذريم که شيما،همون اول که اومديم روسري و مانتو و "مايتعلقه به"رو در آورده بود.)يه بلوز زرشکي رنگ تنگ تنش بود.حالا سينه هاش بهتر معلوم بودن.زياد بزرگ نبودن ،ولي کوچول (همون کوچولو) هم نبودن.درست متناسب سنش،وزنش،قدش و هيکلش.دوتادستش روگرفتم توي دستم و دوباره زل زدم به چشماش.اين صحنه بد تريپي شبيه يکي از صحنه هاي تايتانيک شده بود. سرم رو بردم جلو تا ازش لب بگيرم.طبق توصيه هاي معلم هامون موقع لب گرفتن بهتره که سر يکي از طرفين يه 30-40 درجه نسبت به سر اون يکي انحنا داشته باشه تا کار بهتر صورت بگيره. سرش رو کنارکشيد ،اما من ول کن نبودم.سرم رو بردم جلوتر و يه بوس کوچولو رو لبهاش کردم.و بعد شروع کردم به لب گرفتن ازش.اولش زياد وارد نبود ولي کم کم اونم ياد گرفت که بايد چي کار بکنه. همينطور که ازش لب ميگرفتم يه دستم رو آوردم بالا و سينشو گرفتم ، اون يکي دستم رو هم انداخته بودم دور کمرش و اونو به خودم چسبونده بودم.بعد همون دستم رو از پشت بردم و کونش رو چنگ زدم.خيلي نرم بود،انگار که روي يک کوسن نرم و تپل دست بکشي.خيلي حال ميداد. چند دقيقه ايي تو همين حالت بوديم، بعد دستام رو آوردم جلو و بلوزش رو زدم بالا.تنش هم مثل صورتش سفيد بود.بلوزش رو در آوردم و شروع کردم به مالوندن سينش،ديگه کم کم داشتن سفت ميشدن. خودش بند کرستش رو باز کرد، من هم شلوارش رو در آوردم و با اشاره بهش گفتم که بره رو تخت بخوابه تا من هم لباس هامو در بيارم.تا شورت لخت شدم و بعد رفتم روش خوابيدم و دوباره شروع کردم به لب گرفتن.تو يه فيلم ديده بودم که زنه اول تموم تن مرده رو ماچ کرد و ليسيد ، بعد شروع کرد به ساک زدن. من هم يه همچين چيزي تو فکرم بود.برا همين اومدم پايين تر، چونه اش رو يه بوس کردم وزيرش رو زبون زدم .قلقلکش ميومد و مي خنديد.همونطور ادامه دادم تا به سينه هاش رسيدم و شروع کردم به خوردنشون. سينه هاش فرم جالبي داشتن ، دقيقا ً يه نيمکره بودن.گردِ گرد.چند بارميک ميزدم وبعد خيلي آروم روش دندون ميکشيدم.ديگه حسابي حشري شده بود و از شرم و حياي اول کار خبري نبود.يه جا خونده بودم که شهوت و هوس يک زن 9 برابر مرده،و اگه يه زن هوسي بشه ، ديگه تا ارضاء نشه دست بردار نيست.خوب ، پس تا اينجا کارم روخوب انجام داده بودم.تنش بوي خوبي ميداد.بوي عطر عجيبي داشت.ا ُد يا اِس نبود،عطر بود. از اون عطرهاي باحال که يه شيشه اش هوارتومن بود،شايد عطر کويتي. اومدم پايينتر و پايينتر و پايينتر.خيلي آروم شورتش رو در آوردم و بالاخره مصداق عيني اين کلمه مقدس و بزرگ رو از نزديک ديدم : کـُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس. لبهاي کوچولو،تميزومرتبي داشت.مثل پوست بدنش سفيد بود ومثل همه جاي ديگه بدنش يه خال موهم نداشت. ديگه از اين به بعد بلديّت نميخواست و همه چيز رو غريزه پيش ميرفت و من اينو ميدونستم.ديگه ما از مرغ و خروس که کمتر نيستيم. لباي کسش رو بين دو تا انگشتم گرفتم و سرم رو بردم جلو وشروع کردم به(بدون خجالت ميگم) کس ليسي. انگشت شصت اون يکي دستم رو گذاشته بودم پايين کسش و روش دست ميکشيدم.معلوم بود که خيلي بهش حال ميده.چشماش رو بسته بود و لباش رو گاز ميگرفت.با شور واشتياق بيشتري به کارم ادامه دادم. بعد اومدم لاي کسش رو باز کنم و انگشتم رو بذارم توش که يهو چشمم به يه موجود ناشناخته افتاد. يا اللعجب.اين ديگه چي بود.تا حالا نديده بودم. باباايول . طرف پرده هم که داشت.اصلا ًبه اينجاش فکرنکرده بودم.اوس کريم بدجوري سنگ تموم گذاشته بود ، ديگه بايد واقعا ً جلق زدن رو بيخيال ميشدم.ديگه معطل نموندم .پاهاشو دادم بالا و اومدم جلوي کسش نشستم .کيرم رو گذاشتم دم کسش.چند بار سرش رو يواش گذاشتم تو و بعد خيلي آروم فرو کردم توش . اول يک کم سفت بود ، يک کم فشار رو بيشتر کردم .با "آي" بلندي که گفت فهميدم که پردش پاره شد . خيلي سريع کيرم رو در آوردم و لاي کسش رو باز کردم تا آثار جنايتم رو ببينم. گوشه ديواره کسش خونريزي کمي داشت.تازه حواسش سر جاش اومده بود.ميدونستم که خيلي درد داره. يه دستمال برداشتم وگذاشتمش روي محل خونريزي و فشارش دادم.دوباره يه آه بلند کشيد. بعد از يکي ،دو دقيقه دستمال رو برداشتم، ديدم خونش بند اومده.اومدم کنار، اونم دستش رو آورد وگذاشت روي کسش. بد جوري ضدحال خورده بودم و ديگه از دماغم در اومده بود. يه نگاه به صورتش انداختم وزل زدم به چشماش.چقدر قشنگ بودن.يه جوري نگام ميکرد.دلم براش سوخت. پا شدم از اتاق اومدم بيرون و رفتم تو آشپزخونه.در يخچال رو باز کردم و يه ليوان آب ريختم که بخورم، ولي عين برق گرفته ها همونجا وايساده بودم و فکر ميکردم. تواين حيص وبيص دردستشويي بازشد و شيما اومد بيرون.يه نگاهي به من و کيرم انداخت وپرسيد : * خوب بود؟ يه نگاه عاقل اندر سفيه و حق بجانب بهش کردم. --نگفته بودي که پرده هم داره؟ اونم يه نگاه مرموزانه ايي به من کرد و گفت: * گفتم که اولين بارشه. * خب حالا اشکال نداره.حالا ميشه منم بيام با شما باشم؟ --پس شهرام چي شد؟ * شهرام ، هيچي ، رفت که بخوابه. بابا اين ديگه چه کسي بود که شهرام هم نتونسته بود سيرابش کنه.حرفي نزدم.حالا کس ،کس بود ديگه. يه سوراخي که ما توش فرو کنيم.سارا و شيما و سيما و زهرا و ... ،زياد فرقي نميکرد. شيما رفت تو اتاق پيش سارا و شروع کرد به حرف زدن.نمي فهميدم که چي ميگه، صداش نامفهوم بود. يه چند دقيقه ايي تو همون حالت بودم.بعد سارا رو ديدم که از اتاق اومد بيرون و رفت دستشويي. يه نگاهي به ساعت انداختم ،12:30 ،ولي نميدونم چرا اصلا ً خوابم نميومد.تو همين فکرها بودم که يه دفعه ديدم جلوم وايساده. # چيه؟ تو فکري؟ --هيچي .تو فکر تو بودم.خيلي درد داري؟ # اولش آره.ولي الان کمتره.پاشو ديگه. --يعني خوبي؟ميتوني؟ # آره .پاشو.يالا. جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون. اين دفعه اون دست من رو کشيد وبلندم کرد و رفتيم تو اتاق.ديدم شيما رو تخت نشسته.سارا هم رفت پيش اون نشست.بعدشيما پاشداومد جلوم نشست.کيرم روکه ديگه وارفته بود گرفت تو دستش و شروع کرد به مالوندش و بعد که سفت شد ((خيلي راحت))اونو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. با شور وحرارت خاصي کارش رو انجام ميداد و صداي ملچ و مولوچش ،کل فضاي اتاق رو پر کرده بود. يه احساس خاصي داشتم ، هيچ وقت تا حالا اينجوري نشده بودم.حس کردم اگه يک کم ديگه ادامه بده آبم مياد و ميريزه تو دهنش، براي همين سعي کردم سرش رو بزنم کنار ، ولي دست بردار نبود.تازه گرم شده بود. بالاخره شد آنچه نبايد ميشد.آبم با فشار پاشيد روي صورتش و کف اتاق.مثل اين فيلمها زبون زد و خوردش. ا َيي .... ... ... ريده شد به حالم. ما که بالاخره نفهميديم که چرا اينقد اين زنا ساک زدن رو دوست دارن؟چه فلسفه اي داره؟ نکنه خبرهاييه و ما نميدونميم؟ بدبختي ، نه دهنمون به کيرمون ميرسه و نه کيرمون به دهنمون که ببينيم جريان چيه؟ تو اين"بتي باتز با طعم همه چي" هم که طعم کير و کس نيست. يه نگاه به کيرم انداختم.خيس خيس بود.يه نگاه هم به سارا کردم که دستش تو کسش بود.کيرم رو با دستمال خشک کردم و رفتم رو تخت و جلوش نشستم.هنوز انگشتش تو کسش بود.صورتم رو بردم جلو و رو دستش رو بوسيدم.دستش رو کشيد کنار.حالا راه باز بود.شيما هم اومد روي تخت وسر سارا رو گرفت وگذاشت روي پاهاش.فرصت نشده بود که يه نگاهي به شيما بندازم ولي حالا که روبروم نشسته بود ميشد براندازش کرد. هيکل درستي داشت.مثل اين زنايي که تو مزون ها مدل لباس ميشن.يحتمل باشگاهي ، چيزي ميرفت. پوستش ، پوستش يه رنگ خاصي بود .رنگ کهربا .شايد برنزه کرده بودش .چميدونم ،طبيعي نبود.ميخواستم بيشتر نگاش کنم که داد سارا در اومد: # چرا معطلي؟ کيرم روگذاشتم رولباي کسش ،يک کم بازي بازي کردم و بعد هلش دادم تو.خيلي تنگ بود و به زحمت تو ميرفت .چند بار عقب جلو کردم ، ولي واقعا ً سخت بود و بايد فشار زيادي به خودم مي آوردم.کشيدمش بيرون، با آب دهنم خيسش کردم و دوباره گذاشتمش تو. آخيش ،حالا بهتر شد.افتادم روش و شروع کردم به کردن.شيما هم دستش رو گذاشته بود رو سرم و با موهام ور ميرفت.اگه بدونيد که چه حالي داشت.(کون اونهايي که تا حالا کس نکردن بسوزه) سارا تند تند نفس ميکشيد. من هم همينطور.اصلا ً اختيارم دست خودم نبود.اگه آبم ميومد چيکار ميکردم؟ همين موقع شيما گفت: * مواظب باش.يهو آبت رو نريزي توش. حواسم اومد سر جاش.خيلي سريع کيرم رو از تو کسش کشيدم بيرون ، نشستم و گرفتمش تو دستم. سرش رو محکم فشار داده بودم تا بيرون نريزه.حالا کجا خاليش ميکردم؟ديگه فرصت فکر کردن نداشتم ، بي اختيار دستم باز شد و آبم با شدت بيرون پريد و تمام ملحفه هاي روي تخت رو خيس کرد.همونجوري روي تخت ولو شدم .احساس ميکردم که با اون آدم چند دقيقه پيش فرق دارم.حالا کار مهمي کرده بودم که خيلي ها نکرده بودن. من حالا يک مرد بودم .يک مرد واقعي . بعد از چند دقيقه سارا پا شد و رفت بيرون.من هم پا شدم تا کيرم رو تميزکنم.بعد هم ملحفه ها رو عوض کردم تا بخوابيم. * پس من چي؟ مگه قرار نبود من هم با شما باشم؟ --يعني تو هنوز؟ * خب آره. خيلي دلم ميخواست که يه بارديگه برام ساک بزنه. --باشه.بيا شروع کن. * دوباره ساک بزنم؟ --آره ديگه.نمي بيني مگه؟(به کيرم که ديگه وا رفته بود اشاره کردم) ----بابا من از بس تايپ کردم خسته شدم.شما ديگه از من هم کسخل ترهستين که هنوزدارين ميخونين.---- ----ديگه انگشتام جون نداره ، ولي چه کنم که بايد ادامه بدم.---------------------------- اومد جلو و دوباره کيرم رو گرفت تو دستش و يک کم فشارش داد و بعد دوباره گذاشت تو دهنش. واقعا ً که تو کارش مهارت داشت.دوباره همون احساس عجيب.خيلي خوب بود.دلم ميخواست همينجور تا صبح من اونجا وايسم و اونم برام ساک بزنه.ديگه کيرم سفت شده بــود ، سارا که اومد تو دست از کارش کشيد و رو به طرف سارا کرد و گفت : * سارا جون ، بيزحمت از تو کيفم يه کاندوم بيار. --براي چي؟ ميترسي حاملت کنم؟ * خب ... ببين ، تو نوبت سارا خيلي دير بيرون کشيدي ، به هر حال احتياط شرط عقله. --باشه.هر جور راحتي. تو پرانتز بگم که اون موقع مثل الان نبود که هر وقت ميري بيرون محض کاردرستي کاندوم هم تو جيبت بذاري. اين HIV سگ پدرهم که مثل الان شناخته شده نبود وتنها کاربرد کاندوم همون چيزي بود که به خاطرش کاندوم اختراع شد :جلوگيري از بارداري .تازه اصلا ًاون موقع کارخونه کاندوم سازي تو ايران نداشتيم . هرچي بود وارداتي بود ومعمولا ً گرون .تازه ، کاندوم خريدن به اين آسوني نبود که ،اگه ميرفتي تو داروخونه و ميگفتي کاندوم ميخوام يارو همچين چپ چپ نگات ميکرد که از زندگي کردن پشيمون ميشدي ، مثل حالا نبود که بچه 16ساله بره و راحت کاندوم خاردار با طعم آناناس و عطر موز بخره که. برگرفته از بيانات ارزشمند استاد "قادر سه خوايه"در دومين همايش بين المللي کس زني ،اکتبر 2000 سارا که اومد کاندوم رو ازش گرفت و تو ايکي ثانيه بازش کرد وکشيد رو کيرم .بعد همونطور منتظر ايستاد تا من بهش بگم که چيکار بکنه و چه جوري ميخوام بکنمش .تو همون حالت ايستاده برگردوندمش و پاي راستش رو گذاشتم روي تخت و پاي چپش هم که روي زمين بود .خودم هم به همين حالت پشت سرش قرار گرفتم.فهميد که چه جوري ميخوام بذارم ، کونش رو داد عقب و با دستهاش ميله تخت رو محکم گرفت. کيرم رو گذاشتم لاي پاهاش و با چند بار عقب و جلو کردن ، سوراخ کسش رو پيدا کردم و فرو کردمش تو. همونطور که جلو و عقب ميکردم يه دستم رو بردم و از پشت سينشو چنگ زدم.خودمو بهش چسبوندم و خيلي محکمتر وسريعتر کيرم رو تا ته تو کسش فرو ميکردم ، سينه هاش رو محکم فشار ميدادم بطوريکه دادش بلند شده بود .ميتونست هر چقدر که بخاد داد بزنه چون خونه انقد بزرگ بود که محال ممکن بود صداش به همسايه ها برسه. من هم با جديت بيشتري به کارم ادامه دادم.ديگه عرقم در اومده بود ، ولي خب آبم نميومد .عوضش آب اون اومد و ريخت رو کيرم.کم کم ساکت شد.تمام کسش خيس شده بود و کيرم توش سُر ميخورد و نميتونستم درست و حسابي بکنمش .دست از کار کشيدم و رفتم رو تخت کنار سارا نشستم.يه نگاه به کيرم کردم، قرمز ِ قرمز شده بود ودرد ميکرد. * چي شد پس؟ --ديگه نميتونم.تمام بدنم درد گرفته. * بيام روش بشينم؟ حرفي نزدم.يعني اصلا ً حالشو نداشتم.اول رفت وکسش رو با چند تا دستمال خشک کرد و بعد اومد و رو پاهام نشست.کيرم رو گرفت تو دستش و يک کم باهاش ور رفت .بعد پا شد و اومد جلوتر و يواش يواش اون رو تو کسش فرو کرد وبعد شروع کرد به بالا و پايين کردن .دستم رو گذاشتم رو صورت سارا و اونو به طرف خودم برگردوندم .نيم خيز شد و صورتش رو آورد جلو.لبش رو گذاشت رو لبم و من هم ازش لب ميگرفتم . ديگه هيچي حاليم نبود.کيرم داشت از درد تو کسش ميترکيد. # اومد؟ --نه. * پس چرا نمياد؟ --بابا اين کيره.فوارۀ پارک ملّـت نيست که. جفتشون خندشون گرفت.اي کوفت.من دارم ميميرم اينا ميخندن.ديگه بايد آخرين تلاشم رو ميکردم اگه نميومد ديگه بيخيالش ميشدم.دو تا دستهام رو گذاشتم رو کمر شيما و اونو کشيدمش به طرف خودم .اون هم خم شد و اومد روي من خوابيد .کمرم رو تاب دادم و جلو تنه رو آوردم بالا و کار رو ادامه دادم . خيلي تند و سريع تو کسش فرو ميکردم .ديگه به هن هن افتاده بودم .ميخواستم ولش کنم که حس کردم اگه ادامه بدم آبم مياد ، تمام قدرتم رو جمع کردم و به کارم ادامه دادم و موقعي که آبم داشت ميومد تا آخر تو کسش فرو کردم و همونجا نگهش داشتم. # اومد؟ --آره. * ديدي فواره پارک ملته.(باز هم خنديد) --پاشو ديگه.دارم له ميشم. بالاخره پاشد و ازاتاق رفت بيرون .کيرم سوزش عجيبي داشت .شايد به خاطراينکه بعد ازسارا نرفتم نشاشيدم. از من به شما نصيحت بعد از هرگونه کس زدن ، جلق زدن و ... بعد از اينکه آبتون در اومد ،حتما ً برين بشاشين.حتي اگه چند قطره هم باشه ، بازم مفيد فايده است .خيلي بي حال بودم .با هر بدبختي بودپاشدم و رفتم دستشويي .کاندوم رو درآوردم و انداخت تو توالت و يه شاش حسابس هم کردم و کيرم رو هم شُستم و سيفون رو هم کشيدم و برگشتم تو اتاق .شيما و سارا رو تخت خوابيده بودن .پريدم وسطشون دراز کشيدم و چشمامو بستم . نميدونم کي خوابم برد. ******************** صبح بعد از صبحانه ازشون خداحافظي کرديم.البته قبلش شماره سارا رو ازش گرفتم و شمارمو هم بهش دادم .بعدا ً به درد ميخورد .ماجراي ديشب رو براي شهرام تعريف کردم. نزديک بود از حسادت بترکه. - اي ديّوس.ما اين همه کس کرديم .هيچ کدومشون فابريک نبودن ، حالا تو ، تو چُلمن هنوز از راه نرسيده ، دوتا دوتا مي کني اونم با پرده؟ اي کس کيش ، بي شرف ، نامرد ، خرشانس (بالاخره ما هم کير در آورديم)،...... شهرام همينجور فحش ميداد که از در اومدم بيرون.نسيم صبحگاهي وزيدن ميکرديدندي و صورت مرا همي نوازش ميداد و موهام را رو صورتم پخش ميکرد و من با خاطره يک شب خوب به خانه ميرفتم.

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

manam miiiiiiiiiiiiiikham . vali delam vase sara sooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooookht . bye

2:41 PM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:50 PM

 

Post a Comment

<< Home