Saturday, February 11, 2006

ستاره




3،4 ماهي بود كه ميشناختمش اسمش ستاره بود و خوشگل هم بود . چشمهاي آبي يخورده خمار با موهاي هاي لايت كرده و بلند تا كمرش قد كوتا حدوداً 156 و يخورده هم بگي نگي تپل و گوشتي وزنش فكر كنم 50 كيلو بود شايد هم بيشتر اما رو هم رفته فرم بدنش هماهنگ بود و خوشگل بود طرفهاي 22 بهمن بود كه توي خيابون بوعلي ديدمش اما خوب به راحتي از كنارش رد شدم و بي خيال شدم. عصر بود و بي خيال داشتم از خونه ي دوستم ميومدم كه برم خونه كه اينو ديدم كه رفت تو ساختمون خود ما . ما طبقه 6 بوديم اين طبقه 3 طبقه ي سوم پياده شد و رفت . شبش توي پارك قيطريه ديدمش هم من به اون هم اون به من يه جورايي نگاه ميكرديم و انگار ميشناسيم همديگه رو اما باز هم چون با 3،4 تا از رفيقها بوديم بي خيال شديم. خونه ي ما دور تر از همه ي بچه ها بود و قرار شد من تنها برم خونه و بقيه كه خونشون پايين پارك بود با هم رفتن و من تو اون شب سرد زمستوني تنها رفتم طرف خونه..... تو راه خونه ديدم يه دختري با مانتوي جين تنگ با روسري آبي داره جلوم راه ميره به فاصله ي 5،6 متر سرعتم رو حفظ كردم ببينم كجا داره ميره ..... داشت طرف خونه ي ما مي رفت رفت و تا من برسم به در ورودي اون در رو باز كرده بود و ديده بود كه من دارم ميام در رو باز نگه داشت و من خيلي مودبانه گفتم :‌ممنون اونم همچي با ناز گفت خواهش مي كنم . دكمه ي آسانسور رو زد تا بياد پايين تو همين موقع من گفتم : خوب پارك بهتون خوش گذشت؟ - بد نبود، به شما چي ؟ -- خوب بود بعد از 4،5 ماه دوستاي قديمي رو ديدن يه صفاي ديگه داره - آره خوب ، مگه شما اينجا زندگي نمي كنيد؟ -- نه من خارج از ايران زندگي مي كنم و براي يه كاري 1 ماه اومدم اينجا - خونه ي خودتونه؟ -- آره اما ميگم كه ، زياد اينجا نيستيم - پس همونه كه نديدمتون -- كم سعادتي ما بوده (تا حال انقد مودبانه حرف نزده بودم) آساسنور اومد و من در آسانسور رو باز نگه داشتم كه اول اون بره - بفرماييد (اون گفت) --نه خواهش ميكنم laidies first - (با خنده نخودي) ممنون رفت تو آسانسور و من هم روزاي بعدي اكثراً ميديدمش نمي دونستم براي چي ميره بيرون به منم ربطي نداشت و زياد كنجكاوي نكردم تا اينكه يه روز تو زمين اسكيت پارك قيطريه ديدمش من كنار پيست وايساده بودم و اون تو پيست بود منو كه ديد اومد كنار من گفت : - سلام -- سلام چطوري خوبي؟؟ - ممنون شما خوبي؟؟ --مرسي .... فكر نمي كردم اسكيت بلد باشي ! --مگه من چمه ؟؟؟ ..... تو نمياي تو؟ - نه بلد نيستم يعني بلدم اما خوب بلد نيستم، ميترسم آبرو رويزي بشه -- باشه هر طور راحتي بعد از دو سه دور زدن اومد پيشم و گفت :‌ - راستي اسم شما چيه ؟ -- من ادموند - اِ .... پس شما ارمني هستين؟ -- با اجازتون ، اسم شما چيه ؟ - ستاره --خوش بختم (دستمو دراز كردم طرفش ) - به همچنين (دستم رو محكم فشار داد ) ميخواستم برم كه صدام كرد : - ادموند -- بله؟ - اگه ميشه با هم بريم خونه ، بيكاري؟؟ -- آره با كسي نيستم -باشه پس صبر كن من كفشم رو عوض كنم كفش رو عوض كرد و شروع كرديم با هم راه رفتن زمستون بود و بسيجي ها و نيرو انتظامي هم فكر جشن 22 بهمن و اين صحبتها بدون ترس باهم ميرفتيم تازه من كه زياد ايران نبودم پس بسيج و نيرو انتظامي رو نديده بودم كه گير بدن بهم پس بي خيال راه افتادم انگار همينجا دارم با كسي راه ميرم دستم رو كرده بود تو جيب اوور كتم و داشتم با سرعتي كه اون داشت ميرفتم اونم دستش تو جيب مانتوش بود يه كفش اسپرت پوشيده بود -- هميشه مياي اسكيت ؟ - آره ، چطور؟ -- آخه نديده بودمت - چشم بصيرت ميخواد -- كه من ندارم - اتفاقاً داري ، خوب دنبال من بودي پريشب -- بابا راه من اون وريه ، خونمون كه تو يه ساختمونه - آره اما ميتونستي سرعت رو زياد كني ... -- پاهام درد ميكرد نمي خواستم فشار بيارم بهش -- راستي ستاره خانوم ميتونم يه سوال بپرسم؟ - بفرماييد -- شايد خصوصي باشه اما خوب شما با كسي دوست هستين؟ - نه ، تا حالا نشده از كسي خوشم بياد -- از من چي ؟؟ - -- حرف من انقدر خنده دار بود؟؟ - نه آخه جالب فوري داري پيشنهاد ميدي !! (انگار منتظر بود ) -- خوب كار بدي كه نكردم ، اگه دوست داري جواب بده ، اگر هم نه كه هيچي - به من اجازه بده فكر كنم -- تا كي؟ - فردا ساعت 8 جلو پيست اسكيت --باشه اون روزا انقدر سرم شلوغ بود و كار داشتم كه اصلاً وقت نكردن ساعت رو ببينه يهو ديدم ساعت طرفاي 7 شده و من هنوز بيرونم دنبال كار مهر خروج مكرر و اين حرفها مي خواستم قبل از اينكه برم بيرون از ايرن اين مشكل رو حل كنم البته اداره گذرنامه ساعت 1 بست و من رفتم تا يه ناهاري بخورم و برم دنبال كار يكي از بچه ها كه كار كامپيوتري داشت شده بود ساعت 7 گفتم برم خونه يه دوشي بگيرم و برم سمت پارك تو راه خونه بودم كه دوستم زنگ زد كه : - ادموند امشب چيكاره اي ؟ -- دارم ميرم خونه بعد هم ميرم پارك - منم ميام --باشه پس ساعت 7:30 جلو در اصلي پارك -باشه خيلي وقت بود ميشناختمش قبل از اينكه محلمون رو عوض كنيم همسايه ي ما بود و كلي با هم جور بوديم ساعت 7:30 رفتم در پارك و با هم رفتيم تو تاساعت 8 شد و رفتيم جلو پيست انگار داشت دنبالم ميگشت - سلام --سلام ، دوستم فرشاد ، ستاره خانوم -خوشبختم +به همچنين -- خوب چي شد ؟ - تا كي اينجايي؟؟ -- معلوم نيست شايد همينجا ادامه بدم تا آخر امسال - جدي؟ -- آره، تازه دارم با سرماي تهران تو زمستون اخت ميشم - خوبه -- ستاره - جونم ؟؟ (چه زود فاميل شده بود) -- جواب من چيه؟؟ +عروس خانوم رفته گل بچينه (فرشاد با ناز گفت) - نه عروس خانوم همينجاس جوابشم مثبته -- امشب كي ميري؟ - با هم بريم؟ -- ميتوني؟ - آره ××××××××××××× اينجوري با هم دوست شده بوديم و طرفاي تير بود مدرسه ها 2،3 روز بود كه تعطيل شده بود 1 سال از من كوچيكتر بود اما برام جالب بود چطوري تونسته بود موهاشو هاي لايت كنه با اينكه مدرسه ميرفت - كاري ندارن به ما ، اونجا هتله -- خوبه ، جامعه ي مدني تحقق پيدا كرده ديگه !! -دقيقاًً اينجوري فهميدم كه چطور موهاشو هاي لايت كرده و كسي هم چيزي بهش نگفته يه روز اومد گفت: چندتا CD MP3 از ابي و داريوش ميخوام ، داري؟ -- آره فول آلبوم دارم - فردا برام بيار پايين خونه --باشه CD رو بهش داده بودم و 2 هفته اي گذشت سراغ CD رو نگرفته بودم تا اينكه يه روز منو توي خيابون ديد و گفت ادموند بيا CD ها رو بدم بهت --باشه من پايين منتظر ميمونم - نه بيا بالا -- نه بابا ضايع س بابا مامانت خونه هستن - نه نيستن رفتن مهموني من تنها خونه ام، رفته بودم خونه دوستم تازه اومدم اونا هم تا صبح اونجان -- تو چرا نرفتي؟ - يه مشت پير و پاتال مي شينن مشروب ميخورن و شعرهاي حافظ ميخونن و منم اصلاً حوصله ندارم -- جالبه - بيا تو -- ممنون - بيا بشين ، يه شربتي چيزي بيارم. رفت شربت آورد و شربت آلبالو بود و حسابي چسبيد ميدونست من تو چله ي زمستون هم گرمم ميشه پس شربت آورد ، تازه ميدونست چاي هم نمي خورم . رفت CD رو آورد و نشست پيشم گفتم: -- خودت نميخوري؟ - چرا ميرم درست ميكنم براي خودم(بلند شد رفت طرف آشپزخونه) --ستاره من ديوونه ام و يه تخته كم دارم وسط زمستون شربت ميخورم، تو چرا؟ - كارهاي تو رفيق ناباب -- من؟؟؟ من به اين مظلومي - آره جون خودت اومد و كنار من نشست شروع كرديم حرف زدن . پدر مادرش رو ديده بودم خوب تو عالم همسايگي سلام عليكي ميشناختمشون اما عكس يه نفر ديگه هم اونجا بود -- خواهرته ؟؟ - آره ، سودابه -- اينجا نيست ، نه ؟ - نه ازدواج كرده رفته فرانسه -- اين داداشته؟ - آره ، اونم سوئد زندگي ميكنه ، مرتيكه 36 سالشه هنوز زن نگرفته --فقط تو موندي؟؟ ـ آره ، درست مثل تو -- نفرين نكن من زن بگير نيستم - مثل سامان؟ -- نه به اون حد اما تا 26 سالگي دور زن گرفتن رو خط ميكشم - حتي اگه من باشم ؟؟ اومد پيشم نشست زياد با هم فاصله نداشتيم ، ميخواست عكسهاي تو آلبوم رو تشون بده دست چپش رو گذاشته بود رو شونه ي من و با دست راست مي گفت اين كيه اون كيه بعد عكس يه نفر رو ديدم كه آشناس -- اين كيه ؟ - دوست بابامه ، رازميك ، اونم ارمنيه -- ميدونم شوهر خاله ي منه - جدي؟؟؟ -- آره - خوب گفتي زن نميگيري .. نه ؟ -- نه دستش رو حلقه كرد دور گردنم ، دوزاري افتاد يه سفر سانفرانسيسكو رفتيم دستش رو كه انداخت دور گردنم فهميدم يه سفر به سانفرانسيسكو رفتيم لبم رو آروم گذاشتم رو لبش و شروع كردم لب بالاش رو مكيدن اونم عيناً داشت كار من رو تكرار ميكرد نميدونم قبلاً تجربه داشت يا نه اما رو هم رفته شاگرد خوبي بود دستم رو حلقه كردم دور كمرش اونم خودش رو انداخت رو كاناپه آلبوم رو انداختم رو زمين و بالا تنه ي خودم رو ول كردم روش اونم چنان با ولع داشت لب منو مي مكيد كه انگار از قحطي در اومده بي اختيار زبونم رو بردم تو دهنش تا زبونش رو پيدا كنم وقتي پيدا كردم اونم منظور من رو فهميد و شروع كرد تا اينكه من آروم آروم ازش جدا شدم . دست راستم رو گذاشتم زير سرش و دست چپم رو زير زانو هاش اونم دستش رو حلقه زد دور گردنم -- كجا بريم؟؟ - اتاق من رفتم به سمتي كه يادم بود خونه ي اونا دقيقاً زير واحد ما بود و من اونو از پنجره اتاقش ديده بودم و فهميدم همون جاييه كه اتقا من هست يه تخت بزرگ كه راحت دو نفر توش جا ميشدن -- غير تو كسي رو اين تخت مي خوابه ؟ - نه ... چطور؟ -- آخه خيلي بزرگه - تو خواب زياد غلت ميزنم تخت رو بزرگ گرفتن نخورم زمين ....آخه خونه قبليمون دو بار از رو تخت افتادم زمين -- بيچاره همسايه پايينيتون - (آروم زد زير گوشم گفت : بدجنس) همون موقع انداختمش رو تخت و اوور كتم رو در آوردم شروع كردم به لبش رو بوسيدن و اومدم پايين و رسيدم به چونه اش سر من رو محكم گرفته بود و آروم آروم ناز ميكرد اومدم پيرهنش رو در بيارم كه انگار منو برق گرفته بود سريع بالا تنه ي خودم رو از رو تنه اش بلند كردم و اوور كتم رو پوشيدم و به سمت در خونه حركت كردم - كجا ؟ -- باش همينجا ميام - تنهايي ميترسم --در رو قفل كن نترس 5 دقيقه اي ميام - باشه ولي جون ستاره زود باش -- باشه عزيزم (يه بوس آروم از لباش كردم ) رفتم بيرون و سريع در ورودي كل ساختمون رو باز كردم نفهميدم چطوري سوار آسانسور شدم و اومدم پايين در رو كه باز كردم سوز سرما زد تو صورتم هميشه عادت داشتم تند راه برم اين دفعه براي اينكه ستاره نترسه تند ترش كردم و رسيدم به داروخونه ساعت 7:30 بود كه ديدم داروخونه فقط 3 نفر مشتري داره و يه نفر هست كه بيكاره يه مرد 50 ساله كه معلوم بود از اون خوش تيپاس و اهل حال آخه يه كراوات هم زده بود . -- سلام ×سلام جانم بفرمايين -- ببخيشد يه كاري داشتم ×بفرما --يخورده اينور تر تشريف بيارين × بفرما آروم سرم رو نزديك گوشش كردم گفتم :‌ يه بسته كاندوم durex پرتقالي × چشم رفت و اومد و كاندوم رو آروم داد دستم كه منم سريع گذاشتمش تو جيب داخلي اوور كتم × راه افتاده؟ -- چي ؟ × ميگم پا داده ؟ -- آره جاي شما خالي ×دوستان به جاي ما -- خداحافظ بدو بدو از در داروخونه نفهميدم چطوري رسيدم در خونه و كليد رو انداختم و آسانسور رو باز كردم و رفتم جلو در خونه اما صداي موزيك ميومد ستاره هاي سربي ... فانوسكهاي خاموش ....... من و هجوم گريه از ياد تو فراموش زنگ در رو زدم در رو باز كردم: -- ستاره چه خبرته كل راهرو رو صدا برداشته - ترسيده بودم (خودش رو لوس كرد و انداخت بغلم ) لبم رو گذاشتم رو لبش و تو همو حين كفشم رو در آوردم - كجا رفتي؟ --بعداً مي فهمي دوباره بغلش كردم و بردمش رو تخت و اين دفعه اوور كتم رو در نياوردم دوست داشتم اون در بياره يخورده كه لب پايينش رو مكيدم دست برد و اوور كت من رو در آورد بعد هم نوبت به پيرهن من رسيد ديگه بالا تنه ام لخت بود تو هواي سرد زمستون هم عادت نداشتم زير پيرهن بپوشم بعد من رفتم سمت چونه اش و بعد هم گردنش اومدم پايين و رسيدم به لباسش يه پيرهن آستين بلند زنونه پوشيده بود رنگش هم صورتي بود تقريباً كلفت بود پيرهنش دونه دونه دكمه هاي پيرهنش رو باز كردم و كامل در آوردم سينه هاي برجسته اش روي تن سفيدش داشت كيرم رو از جا ميكند دستم رو انداختم دور كمرش و بند سوتينش رو باز كردم سينه هاش به نسبت سنش خوب بود و نه كوچيك بود و نه خيلي بزرگ زبونم رو چرخونم دور نوك سينه اش آهي كشيد كه داشت منو حشري ميكرد يعني بد تر حشري ميكرد رفتم رو سينه ي راستش و شروع كردم همون كار ها رو با سينه هاش كردم بعد دوباره اومدم بالا و لبش رو بوسيدم اين دفعه اون بود كه ميخواست بياد بالا اومد و سرش رو گذاشت رو سينه ي من آروم آروم موهاش رو داشتم نوازش ميكردم انگار تازه رفته بود حموم و هنوز بوي شامپو ميداد اما اين بو با بوي عطر هم قاطي شده بود مارك عطر كاشمير بود (اينو بعداً ازش پرسيدم) داشت با موهاي سينه ام بازي مي كرد و گفت امشب شب خوبه گفتم : مهتابيه دوباره لبش رو گذاشت رو لبم و اين دفعه نوبت اون بود كه از بالا بره پايين رفت پايين و شروع كرد گردن و شكم و خورد تا رسيد به شلورام آروم آروم سگك كمربند رو باز كرد و دكمه ي شلوار من رو باز كرد و شلوار رو كشيد پايين و انداخت كنار اوور كتم ميخواست دست بزنه به شورت كه دستش رو گرفتم تكيه دادم به پشت تخت (اسمش رو نميدونم) اونم اومد رو رون من نشستو داشت منو ميبوسيد و من هم داشتم دستم رو مي كردم توي شلوارش از شورتش عبور كردم و رسيدم به كونش چه كون نرم و لطيفي داشت با دست چپم شروع كردم دكمه ي شلوارش رو باز كردن شلوارش از اينا بود كه 4 تا دكمه داشت خنده ام گرفت و گفتم : نميشد اين دكمه ها رو نميزاشتن به جاش همون زيپ ميزاشتن ؟ - اينو گذاشتن براي آدماي فضولي مثل تو ادو جونم -- من از اين پر رو ترم دكمه هاي شلوارش رو كه باز كردم هولش دادم سمت اون ور تخت و رفتم روش خوابيدم شروع كردم سينه ها رو خوردن تا رسيدم به شلوار و من هم شلوار رو در آوردم و شورتش رو هم در آوردم انگار ميدونست قراره امشب يه كارايي بكنه پشم كسش رو تازه زده بود و كس خوشگلش جلوي من بود خيس خيس بود يه مقدار بوش كردم و شروع كردم ليسيدن و بعضي وقتا هم مكيدنش با هر بار مكيدن جيغش ميرفت هوا هيچ تنها و غريبي طاقت غربت چشمات و نداره .... هر چي دريا رو زمينه قد چشمات نمي تونه ............. اومدم پايين و شروع كردم رونش رو ليسيدن همن موقع انگار جني شده باشه سر من رو بلند كرد و با خنده گفت :‌عشق من حالا نوبت منه خودم رو طاق باز خوابوندم رو تخت و اون شروع كرد همه ي كار ها رو تكرار كرد و به شورتم كه رسيد دو سه تا ضربه به كيرم زد -- فيلم سوپر زياد مي بيني ؟؟ انگشتش رو گذاشت روي لبم و گفت : هيس شورتم رو با يه ظرافت خاصي در آورد و كيرم يهو اومد جلو روش چشاي آبيش هنوز يادمه كه داشت كيرم رو بر انداز ميكرد -- خيلي عجيبه؟؟ كجو كوله اس - با خنده گفت خفه تا حالا انقدر خوشگل نشده بود كيرم رو با يه ولع خاصي كرد تو دهنش شروع كرد مكيدن جوري مي مكيد انگار تجربه داره آروم گفتم :‌ معلومه زياد فيلم ديدي - آره دوباره روع كرد مكيدن كير من اين دفعه نوبت من بود كه اون رو بخوابونم و شروع كنم ليسيدن سر تا پاش به كسش كه رسيدم كيرم رو گرفتم دستم و چند ضربه با كيرم زدم رو كسش - ادو زودتر دارم مي ميرم از صبر كردن -- صبر كن رفتم كاندوم رو از جيب اوور كتم باز كردم و يهو ديدم اومد از دست من قاپيدش و نشست رو تخت باز كرد بسته و گذاشت رو كيرم همينجوري هول ميداد تا بره ته و وقتي رسيد ته گفتم : ‌رفته بودم اينو بگيرم - فكر نمي كردم انقدر مخت كار كنه -- دستت درد نكنه ديگه بعد هم آروم آروم خوابوندمش رو تخت و كيرو رو با چند ضربه داشتم ميزدم يهو ديدم كير من و گرفت و گذاشت تو كسش همونجوري كه داشتم آروم آروم عقب جلو ميرفتم گفتم : ستاره - جون دلم ؟؟ آه اوم صدا نفس نفسش ميومد -- كي پريود بودي ؟؟‌ - يه هفته ديگه نوبت بعديشه ... چطور -- هيچي لبم رو گذاشتم رو لبش و داشتم همينجوري تلمبه ميزدم آرومش كردم و گفت حالا من ميحوام بشينم جاهامون رو عوض كرديم و نشس رو كيرم جوري تكون يخورد پيش خودم مي گفتم الانه كه يه بلايي سرش بياد ساعت رو كه نگاه كردم رسيده بود به 9:40 چقدر داشت زود ميگذشت يه آن احساس كردم داره آبم مياد -- ستاره بلند شو داره آبم مياد برم دستشويي خاليش كنم - ديوونه بوش ميمونه -- نگران اونش نباش كير به دست رفتم دستشويي اما شانس آوردم كه دستشويي نزديك بود رفتم و آبم رو خالي كردم تو دستشويي و كاندوم رو شستم و گذاشتمش تو يه دسمال و كنار اوور كتم بعد هم با بوي صابون مايع كل دستشويي رو پر كردم از بوي صابون ديدم دم در دستشويي وايساده و داره ميخنده -- به چي ميخندي ؟؟ - چه تيزي ....تجربه داري؟؟ -- نه اما از بقيه بچه ها شنيدم - خوبه رفتم طرفش و شروع كردم لب گرفتم و دوباره بغلش كردم و انداختمش رو تخت نا برام نمونده بود براي همين نزديك بود بيفته كه خودش فهميد و محكم گردن من رو فشار دادو گفت : مواظب باش -- نگران نباش گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم كنارش خوابيدم هر دو لخت لخت نيم ساعتي بغل هم خوابيده بوديم و فقط صداي نفس هامون ميومد داشت كم كم خوابم ميگرفت كه بلند شدم و رفتم لباسم رو پوشيدم داشتم از در ميرفتم بيرون كه اونم لباس خوابش رو پوشيده بود گفت : ادو -- جونم؟ - مرسي عزيز دلم -- قابل نداشت خوشگلم (دوباره ازش لب گرفتم ) سير نميشدم و دوست داشتم تا صبح پيشش بودم اما نمي شد ساعت شده بود 12 كه از در خونه رفتم بيرون - ادو -- جون دلم ؟؟ - دوستت دارم yes kes sirelem (اينو خودم يادش داده بودم ، ارمني بود يعني دوستت دارم) -- ich liebe disch - chouse --خداحافظ عزيزم - ادو -- جانم؟؟ - CD ها رو نگرفتي --باشه يه دفعه ديگه كه بابا مامانت رفتن بيرون - بهت خوش گذشته ها -- نه كه به تو نگذشته !! دوباره ازش لب گرفتم و رفتم طبقه ي 6 رو زدم و رفتم خونه كه ديدم كاندوم مصرف شده تو جيبمه از اون بالا انداختمش تو خيابون بوعلي بقيه ي كاندوم ها رو هم كه تو جيب اوور كتم بود و در رو كه باز كردم انتظار داشتم همه خونه باشن اما نبودن يادم نبود رفته بودن فشم ........... از اون روز به بعد هر 2 هفته يه بار ميرفتم CD رو از ستاره بگيرم هنوز هم CD ها دستشه

14 Comments:

Anonymous Anonymous said...

چرا دیگه نمی نویسی؟

5:14 PM

 
Anonymous Anonymous said...

این داستان دودره است
<< من يک پسر متاهل هستم و چند ماهی است که ازدواج کردم؛ اسم زنم ميناست و ۲۰ ساله است؛ زنی خوش هيکل و خوش سيما و از نظر اخلاقی با اعتقاد هر چند مانتويی است ولی تعصب اخلاقی خاصی دارد. بگذريم. با اين وجود يه روز اتفاقی غير قابل پيش‌بينی افتاد. من يه داداش دارم که ۱۴ سالشه و تا حدی هم خوش منظر. داداشم اسمش اشکمهر هست. يه روز جمعه داداشم رو واسه ناهار دعوت کرم خونمون. مينا ناهارو آماده کرد و با هم سر سفره نشستيم و ناهاره رو خورديم. بعد از ناهار خواستيم بخوابيم؛ داداشم که خوابش نميومد رفت پای تلويزيون و مشغول تماشای اون شد. خلاصه من و زنم که رفتيم تو اتاق چرتکی بزنيم. تو رختخواب شروع کردم به ور رفتن با زنم؛ تا اينکه جفتمون تحريک شديم و من رفتم سراغ پستونش و شروع کردم به مکيدنش. بعد از مکيدن پستونش، رفتم سراغ کسش و شروع کردم به ليسيدن کس سفيد و خوشگلش. خيلی مزه می داد، زبونمو تو کسش تا ميتونستم فرو می‌کردم و مينا هم بدجوری آخ و اوخ می‌کرد. احساس کردم صداش بيرون می‌ره، بهش گفتم کمی آروم‌تر ولی اون انقدر تحريک شده بود که حاليش نميشد؛ منم بيخيالش شدم. بعد از ليسيدن کسش کيرم گذاشتم تو دهن مينا و اونم واسم حشابی ساک ميزد. به کارش خيلی وارد بو چون با هم هر از چند گاهی فيلم سور تماشا می‌کنيم. خلاصه بعد از ساک زدن مينا کيرمو از دهنش در آوردم و به نرمی فرو کردم تو کسش. وای کسش خيلی داغ بود؛ تا ته کردم توش و آروم آروم بالا و پائين ميکردم، بعد سرعت رو بيشتر و بيشتر کردم؛ مينا ديگه طاقتش سر اومد و حسابی ناله ميکرد و ميگفت تا ته بکن،محکم بکن، بيشتر بکن و.... . در همين اثناء احساس کردم در اتاق تکون ميخوره. فهميدم داداشم پشت در داره تماشا ميکنه، منم در حين کردن آروم به زنم گفتم. زنم نگاهی به در کرد و بعد رو به من کرد و خنديد و به شوخی گفت بالاخره اونم دل داره ديگه و شروع کرد به خنديدن. داداشم بدون اينکه فهميده باشه ما ديديمش همچنان پشت در ايستاده بود. خلاصه بشوخی به زنم گفتم: ميخوای صداش کنم، زنم در کمال ناباوری گفت: بگو بياد تو. بهش گفتم: صداش ميکنما! گفت: بکن، گفتم: ميکنما، گفت: بکن، منم سر لج و لج‌بازی که شده اشکمهر يعنی دادشمو صدا کردم؛ داداشم ناخودآگاه در حاليه از ترس و خجالت سرخ شده بود اومد تو. زنم با ديدن اشکمهر خندش گرفته بود. اشکمهر هم بدون مقدمه عذرخواهی کرد و گفت: ديدم سر و صداتون مياد اومدم ببينم چيه. گفتم بيخيال؛ بعد بهش گفتم: لخت. اشکمهر شوکه شده بود، باورش نميشد چنين درخواستی کنم. دوباره بهش گفتم لخت شو و اونم به سرعت لخت شد و شورتشو در آورد. وای چه دول سفيدی داشت. موهاش تازه در اومده بود و نرم و قهوه‌ای رنگ بود. دولش حسابی شق شده بود؛ بگذريم در حاليکه من روی زنم مشغول بالا و پائين بودم، به اشکمهر گفتم بيا جلو و اونم اومد جلو. دولشو در حاليکه مينا رو ميکرد گذاشتم توی دهنم و شروع کردم به مکيدن، وای چه حالی ميداد تا حالا دول پسرها رو ساک نزده بودم، واقعاً خيلی حال ميداد. همچنان مشغول ساک زدن بودم که ديدم آبش در اومد و منم آبشو خوردم و همچنان دولشو می مکيدم تا اينکه دو باره تحريک شد. منم بعد از کلی بالا و پائين کردن آبم در اومده بود و ريختم تو کس زنم تا حامله بشه. ولی زنم هموز ارضا نشده بود، برای همين به اشکمهر گفتم زنمو بکنه، اونم از خدا خواسته قبول کرد و رفت سراغ زنمو بعد از ليسيدن پستون و کسش، دولشو کرد تو کس مينا و بالا و پائين ميکرد، تا اينکه هر دور ارضاء شدند. بعد از اينکه آب اشکمهر در اومد اشکمهر آبشو ريخت تو دهن مينا. و من که دوباره حسابی تحريک شده بودم رفتم سراغ اشکمهر و از کون کردمش ولی اشکمهر حسابی از درد آخ و اوخ ميکرد تا اينکه آبم در اود و ريختم تو کون اشکمهر. بعد از اون ماجرا پیش خودم فکر کردم عجب روز نحصی بود، برای همين فکری به سرم زد يه روز از اشکمهر خواستم ساعت ۲ بعد ازظهر که از مدرسه برگشت بره خونمون و با مينا حال کنه، اونم با کمال ميل بدون اطلاع از نقشه‌ام قبول کرد و رفت خونمون، منم اداره مرخصی گرفتمو بی خبر رفتم خونه و ديدم بله اشکمهر داره زنمو ميکنه و زنم مشغول آخ و اوخ و ناله‌های مستانه است، منم يواشکی رفتم آشپزخونه و يه چاقوی تيز گرفتمو رفتم در همون حالی که با هم حال ميکردن هر دوشونو کشتم و زنگ زدم ۱۱۰ تا بيان جنازه شونو ببرن، چون به ادعای پليس طبق مدارک موجود قتل ناموسی بود و گذشت پدرم و خانوادۀ زنم برام
فقط چند سال زندان بريدن mokhlesetam ye dastanayi ajib garib mesle in benevis to mayehaye (incest)ali jon.dostdaret patris_jon@yahoo.com (yusef)

12:38 AM

 
Anonymous Anonymous said...

عزیزم شروع کن

2:15 AM

 
Anonymous Anonymous said...

نکنه تو هم مثل بعضی از وبلاگ نویسها قهر کردی که نمی نویسی؟ آره؟

2:08 AM

 
Anonymous Anonymous said...

benevis dige

1:40 AM

 
Anonymous ali said...

سلام خوبي داستانهات علي هستن
چرا ديگه نمينويسي

4:08 AM

 
Anonymous mohasen said...

naz nakon

4:10 AM

 
Anonymous kazem said...

koshteh maramet

4:15 AM

 
Anonymous taghe said...

maram bezar dadash

4:19 AM

 
Anonymous mory said...

بابا امام نويسنده ها
قلم طلا
دست طلا

داستانه عالي بود

4:33 AM

 
Anonymous Anonymous said...

dastanat khoban ke na alian
ba taskakor amir

9:20 PM

 
Anonymous Anonymous said...

کس کش عوضی یعنی جوان های ایران زمین اینقدر بی غیرت شدن که داستان برا تو صهیونیست میفرستن اره تو یاک اسراییلی و کس کش هستیبهت فرصت میدم تا وبلاگت رو درست کنی وگرنه هک میشی

9:30 PM

 
Anonymous Anonymous said...

khoobe , edame bede

2:04 AM

 
Blogger Roxana said...

متاسفانه صاحب این بلاگ یعنی دادا صاحب توسط جمهوری اسلامی اعدام گردید روحش شاد

8:53 PM

 

Post a Comment

<< Home