Monday, January 30, 2006

نازيلا-7




پيش خودم فكر ميكردم اگه نازيلا تو اتاق من نياشه چي . اگه تو اتاق مادرم رفته باشه خوابيده باشه . يك ضد حال ناجور ميخوردم. آروم با ترس و لرز به بهونه آب خوردن رفتم سمت يخچال. بعد كه آب خوردم برگشتم كه مثلا بخوابم. رفتم يك نگاه تو اتاقم انداختم كه يك دفعه كيرم سيخ شد. بازم بدنم شروع كرد به لرزيدن. نازيلا اونجا بود. پتوي قهوه اي رنگ خواهرم رو انداخته بودن روش. تنها از اين ميترسيدم كه بابام هم تو حال خوابيده بود. و جاي من با اينكه خيلي از جايي كه بابام خوابيده بود دور بود ولي ميترسيدم بيدار شه منو نبينه شك كنه. آخر شب اومده بود خونه. مونده بودم چي كار كنم.آدم وقتي بخواد حال كنه خيلي خطرات رو به جون ميخره. مثل من. ديگه فقط ميخواستم يك جوري نازيلا رو بكنم. حالا هر طور شده. مونده بودم با بابام چي كار كنم. هر چند خوابش سنگين بود ولي ممكن بود بيدار شه. فكر كردم ميرم تو اتاق خودم فوقش اگه كسي بيدار شد . ميگم تو هال خوابم برد. بيدار كه شدم رفتم بخوابم تو اتاقم كه ديدم نازيلا هم اونجا خوابيده. فكر بدي نبود. فوقش اگه در حال كردن هم ميفهميدم كسي بيدار شده. زود به نازيلا ميگفتم خودش رو جمع كنه. رفتم تو اتاقم. نازيلا به پهلو خوابيده بود. ساعت رو ديدم نزديك 3 شب. ميخواستم بيدارش كنم كه يك وقت نترسه. كلي بدنم ميلرزيد. از هيجاني كه داشتم كل بدنم سردش شده بود. هيجان از اينكه ميخوام يك كون توپ اون هم براي نازيلا كه جدا محشر بود رو بكنم. دستانم تعادل نداشت. خواستم بيدارش كنم كه يك فكري كردم. ميخواستم ببينم خواب سنگين هست يا نه. ميخواستم همون جور كه خوابه بكنمش . اگه هم بيدار شد بش ميگم كه من هستم. خيلي آروم پتو رو از روش برداشتم كناري گذاشتم. بعد اروم رفتم پشتش دراز كشيدم مثل خودش. آروم خودم رو بش نزديك ميكردم. به طوري كه فقط چند سانتيمتر كيرم با كونش فاصله داشت. از بالا هم چنان نزديكش شدم كه گردنش جلوي صورتم بود و نفسم به گردنش ميخورد و برميگشت به صورت خودم. ديگه تحمل نكردم آروم چسبيدم بش و اين قدر شلوارش نازك بود كه كيرم درست رو چاك كونش جا گرفت. شروع كردم به حركت كردن . يواش يواش كيرمو تو چاك كونش عقب جلو ميكردم. كلي داشتم حال ميكردم. يك لحظه فكر كردم اين از من زرنگتره شايد بيداره داره به من ميخنده تو دلش. خندم گرفته بود. گفتم يك حرفي بزنم بش. اگه بيدار بود كه جواب ميده. اگه نبود كه خوب خوابه. آروم در گوشش گفتم وقتي كردم توش اشكت در اومد بازم بخند. منتظر بودم ببينم چي ميگه كه حرفي نزد.از بدنش فاصله گرفتم. فهميدم جدا خوابه. ديگه خودم رو سپردم دست كيرم. شلوارش رو با دو تا دستم از دو طرف گرفتم و به سمت مخالف كشيدم تا شلوارش گشاد شه . من ميدونستم نازيلا بيدار هم بشه باز ميكنمش. ولي ميخواستم بدونم اگه يكي مثل شوهر خواهرش خواست ترتيبش رو بده تا كجا ميتونه بره جلو. شلوارش رو طوري باز كرده بودم كه وقتي ميخوام بكشم پايين به بدنش نخوره بيدار بشه. خيلي راحت شلوارش رو تا زير زانوش كشيدم پايين. بعد نوبت شرتش بود. گرماي كونش رو حس ميكردم. كيرم داشت منفجر ميشد. از شدت شهوت آخ آخ ميكردم. دهنم پر از آب ميشد. دوست داشتم همون لحظه تا دسته كيرم رو تو كونش بكنم . شرتش رو مثل شلوارش كشيدم پايين . ديگه كونش لخت بود. يك ذره ناراحت شدم كه تا اين جا جلو اومدم و نازيلا هنوز خوابه. سوراخ كونش رو تو اون تاريكي پيدا كردم .كمي سوراخش رو ماليدم.بعد رفتم سمت كسش شروع كردم يواش ماليدن. انگارنه انگار. يك كمي از عقب به كمر و پاهاش فشار آوردم تا دمر بشه . اين قدر هلش دادم كه دمرش كردم. بعد آروم شلوار و شرتمو تا آخر كشيدم پايين رفتم رو كونش و كيرمو گذاشتم لاي كونش. خوابيده بودم روش . يك ذره لاي كونش كيرمو حركت دادم . داشتم به اوج ميرسيدم. خيلي ها حسرت كردن نازيلا رو ميكشيدن. ولي من اين بار دوم بود داشتم نازيلا رو ميكردم. هر چي آب تو دهنم بود رو خالي كردم رو كيرم كه يك دفعه يه صدايي اومد. فكر كردم كسي بيدار شده خيلي سريع شلوار و شرتمو كشيدم بالا . اومدم شلوار و شرت نازيلا رو بكشم بالا كه خودش سريع اين كار رو كرد و پتو رو كشيد رو خودش. بي حركت موندم . خندم گرفته بود تو اون بحراني كه خودم براي خودم درست كرده بودم. رفتم از سوراخ كليد بيرون رو ديد زدم ببينم كي بيدار شده . ولي چيزي نديدم. احتمالا گربه اي پريده بوده رو بشكه اي كه تو حياط گذاشته بوديم . خيالم كه راحت شد يك نگاه كردم به نازيلا . دستم رو گذاشتم جلو دهانم. تا صداي خندم بيرون نره. مرده بودم از خنده. بش گفتم ور پريده بيداري براي من فيلم بازي ميكني. از تكان خوردن بدنش زير پتو فهميدم داره زير پتو ميخنده. كيرم دوباره راست شد. اومدم طرفش پتو رو زدم كنار و خيلي سريع شلوار و شرتش رو كشيدم پايين. از شدت شهوت . آخ آخ مي كردم و هي به نازيلا ميگفتم جون آخ كون . دمرش كردم زود خوابيدم روش از ترس اينكه يكي بيدار بشه ميخواستم زود كارمو بكنم و خيالم راحت بشه. لاي كونش رو از هم باز كردمو اون سوراخ نازش رو بوس كردم و شروع كردم به ليسيدن اون سوراخ ناز. سوراخ كونش حسابي نرم و ليز شده بود. هر چي آب تو دهنم بود براي بار دوم خالي كردم رو كيرم تا ليز شه. بش گفتم زير سري خودت رو بده بذارم زير شكمت .گفت مگه ميخواي بكني تو. گفتم من نميخوام كه . آقا كيره ميخواد بره تو. و يواش خنديدم. بعد كيرمو با سوراخش ميزون كردم آروم هل دادم توش. دهنش رو گرفتم يك وقت جيغ نزنه. بعد بازم فشار دادم تا نصف كيرم ليز خورد رفت تو. يك آخ طولاني گفتم از شدت حالي كه ميكردم. نازيلا همون لحظه دستم رو زد كنار و فحش داد. كلي درد ميكشيد و فحش ميداد .هي ميگفت رضاي ذليل مرده سوختم درش بيار. گفتم الان در ميارم چند دقيقه صبر كن الان تمام ميشه. آروم شروع كردم عقب جلو كردن. واي كه چه حالي ميكردم. همون جور كه ميكردمش بش گفتم يك سوال كنم راستشو ميگي. خيلي آروم گفت آره. صداش بد جوري ميلرزيد. بش گفتم جون هر كي دوست داري اين شوهر خواهرت كاري نكرده. يك نگام كرد و قسم خورد كه نه .فقط براي من خر شده . گفتم چرا خر. صداش لرزش داشت. گفت زودتر كار رو تموم كن. ميخوام بخوابم. براي اينكه زودتر ارضا نشم چند لحظه بي حركت شدم تا دوباره شروع كنم. كه گفت زود باش تمومش كن الان يكي بيدار ميشه آبرومون ميره. شروع كردم دوباره تلمبه زدن. بش گفتم اين جوري نميشه برگرد. برگشت . رفتم رو كسش خوابيدم. يه لب ازش گرفتم. بش گفتم پاهات رو بذار رو كتف هام. خندش گرفته بود . مي گفت جون هر كي دوست داري زودتر تمومش كن الان يكي مياد. پاهاشو دادم بالا. بعد كيرمو گذاشتم رو سوراخ كونش هل دادم تو. يك آخي كرد.خيلي راحت ليز خورد رفت تو. شروع كردم ضربه زدن. تا آخر ميكردم تو و ميكشيدم بيرون. ميخواستم حالت صورتش رو وقتي ميكردمش ببينم. چشماش رو بسته بود و هر بار كه ميكردم تو؛ لب و دهنش يك كمي باز ميشد. دستمو بردم رو كسش . شروع كردم ماليدنش. نفس نفس ميزد. چند لحظه لبم رو گذاشتم رو لبش و اومدم لبم رو بردارم كه يه نفس خيلي بلندي كشيد فهميدم ارضا شده . بش گفتم چشمات رو باز كن. گفت خوابم مياد. ميدونستم داره حال ميكنه. خجالت ميكشه چشماش رو باز كنه. از لرزش صداش موقع حرف زدن معلوم بود. داشتم ديگه ارضا ميشدم. شدت ضربه زدنم رو بيشتر كردم و خيلي سريع تو كونش تلمبه ميزدم تا آبم بياد. بش گفتم داره تموم ميشه و چنان تو كونش تلمبه ميزدم كه هي نفس بلند ميكشيد. دهنش رو ديگه كاملا بازكرده بود آبم داشت ميومد. با دستم فكش رو گرفتم و فشار دادم تا دهنش باز بشه. بعد ازش لب گرفتم. بش گفتم اومد . لبش رو ميخوردم. همون لحظه هم آبم با فشار داخل كونش خالي شد. محكم لب ميگرفتمو آبمو تو كونش خالي مي كردم. بعد چند لحظه از رو كونش بلند شدم . شلوارمو كشيدم بالا. بش گفتم بكش بالا الان يكي مياد تو. ولي انگار تو حال خودش نبود. خودم شلوار و شرتشو كشيدم بالا و گفتم خيلي حال دادي. ممنون. بش گفتم كاري نداري. با بي حالي گفت نه برو تا بابات هم نيو مده. و خنديد. رفتم بالا سرش با دستم يك نيشگون از كونش گرفتمو بش گفتم اين هلو مال منه فقط . بعد از رو شلوار يه ماچ از كونش كردمو بش گفتم آخ كه فداش ميشم. رفتم خوابيدم. صبح ساعت 11 بود كه پا شدم.همه بيدار بودن حتي نازيلا. تا ديدمش يه چشمك انداختم بش كه اگه خجالت ميكشه. خجالت رو بذاره كنار. داييم با زن دوم خودش عصر همون روز اومدن دوباره خونه ما آخر شب هم يكي از عمو هام اومد خونه ما. از اين خايه مال هاي مملكت كه هم تو سپاه هم تو كلانتري مقام داشت. وقتي ميومد كسي جراعت نداشت آهنگ لس آنجلسي گوش كنه. ديدم اين اومد به نازيلا گفتم طرف من نياد . هر جا كه ميديدم نازيلا نزديك من هست خيلي آروم ميگفتم خايه مال. كه يواشكي ميخنديد. فردا صبح حالم گرفته شد. خانواده داييم ميخواستن برگردن. ولي خوب نازيلا كلي حال داده بود.

نازيلا-6




بعد از چند دقيقه كه حالش جا آمد بش گفتم حالا تو چي كار كردي بعدش. گفت.مونده بودم كار كي ميتونه باشه. بش گفتم چطور فهميدي خواهر شوهر خرته . گفت يك شب دمر خوابيده بودم. يك هو بيدار شدم ديدم انگار يكي خوابيده روم اونجاشم داره ميماله به پشتم. گفت مونده بودم چي كار كنم. يك لحظه تصميم گرفتم كاري كنم. با پشت آرنج دستم محكم كوبيدم تو صورتش كه نزديك گردنم بود . يك صداي آخي كرد كه كلي حال كردم. بعد زودي بلند شد از اتاق زد بيرون كه مثلا نفهمم كي هست.بعد كه رفت بيرون خندم گرفته بود. خودم ميدونستم شوهر خواهرم بود. چون اون شب فقط شوهر خواهرم با خواهرم خونه ما بودن و بابام كه خونه زن دوم خودش بود. ميخنديد ميگفت از اون شب ديگه فهميد با كي طرفه. ديگه نيومد طرفم. كلي هم مظلوم جلوه ميداد وقتي منو ميديد. از اينكه همچنان نازيلا هنوز فقط مال منه و به كسي اجازه نداده بش دست بزنه احساس غرور ميكردم. چنان با ناريلا رفيق و صميمي شده بودم كه همه حرفامون رو خيلي دوستانه به هم ميگفتيم. سعي ميكردم بي جنبه نباشم و به خواسته هاش احترام بزارم. تا بفهمه دوستي پسر و دختر فقط كردن نيست. همه جوره هواي نازيلا رو بعدها داشتم چه از نظر مادي. چه معنوي. دختر واقعا با جنبه اي بود. تو همه زمينه ها. به هر كسي اجازه نميداد به حريمش وارد بشه. نمونش شوهر خواهرش. بش گفتم خوب كاري كردي كه زدي تو صورتش مرتيكه خر رو. بعد يك هو لپشو گرفتم كشيدم . بش گفتم تو ناناز مني.كسي چپ نگات كنه كشتمش و بش ميخنديدم. بش گفتم كامپيوتر در اختيار شماست. هر كاري ميخواي كنيد. خندش گرفته بود. بش گفتم من ميرم بيرون يك سر تو خوش باش. داشتم ميرفتم بيرون. كه گفت چه عجب. گفتم عجب نداره. بي جنبه نيستم. يه بوس براش فرستادمو زدم از خونه بيرون. كلي از اين كارم خوشم آمد. داشتم به نازيلا ميفهموندم دوستي و رفاقت مهمتر از هر چيزي هست. همون شب پاي كامپيوتر بوديم داشتيم بازي ميكرديم. خواهرم هم كنارمون نشسته بود. نازيلا از اين كار من تعجب كرده بود.كه چرا به بودن خواهرم مثل چند ماه پيش اعتراض نميكنم. بعضي حرف ها رو كه نميشد به صورت مكالمه گفت . روي كاغذ و به صورت انگليسي ولي با تلفظ فارسي براي هم مينوشتيم. خواهرم تازه 13 سالش شده بود و هنوز از زبان انگليسي چيزي حاليش نبود و اين براي ما يك نعمت بوديادمه تو همون زمان كه براش به انگليسي رو كاغد مينوشتم. بعد اينكه كلي چيز نوشتيم . براش نوشتم : اين قيافه ات منو كشته . هلوي من و كلي حرف ديگه كه خودم خندم گرفته بود. تا خوندش قهقهه زد. خواهرم بلند شد ببينه چي نوشتم كه اين داره ميخنده ولي چيزي نفهميد. به خواهرم گفتم از اينكه نميتونه انگليسي كه نوشتم رو ترجمه كنه خندش گرفته. چند دقيقه بعد خواهرمو فرستادم پي نخود سياه . بره ليوان آب بياره. تا رفت بلند شدم به نازيلا گفتم ميرم بيرون بگردم تو باش خونه با خواهرم با كامپيوتر كار كنيد. گفت باشه . باز باش شوخي كردم . اومدم لپش رو بگيرم جا خالي داد دستم رفت تو دهنش. گفت عجب ضد حالي. ديدم اين جوريه گفتم الان درستش ميكنم. رفتم سمت لبش فهميد گفت الان مريم مياد . دستشو گرفت جلو صورتش كه نتونم كاري كنم. بش گفتم مريم اومد بي خيال . بعد داشتم ميرفتم سمت در گفت عجب ضد حالي بود . زبون درازي ميكردو ميخنديد. بعد شام اومدم تو اتاقم پاي كامپيوتر. چند دقيقه بعد هم نازيلا اومد. رفت جلو آيينه خودش رو ديد بزنه تا ديدم رفتم از پشت بش چسبيدم . بش گفتم خوشگلي بابا بي خيال. بعد بش گفتم فردا من صبح زود با دوستام قراردارم . زده به سرمون بريم جاجرود. تو خونه باش با مادرم و خواهرم و مادر خودت تا بابات هم بياد با اون زن نكبتش. كامپيوتر هم هست. بعد بش گفتم نازيلا نميزني تو گوشم . خندش گرفنه بود. بش گفتم هلوي خودمي . گفتم تلافي چند ساعت پيش رو الان در آوردم. لپشو گرفتمو رفتم نشستم پاي پي سي. صبح كه داشتم آماده ميشدم براي رفتن. از كنار اتاق خواهرم رد شدم ديدم نازيلا به پهلوخوايبده و بيداره . رفتم اذيتش كنم. يواش بش گفتم دمر نخوابي كه الان شوهر خواهرت پيداش ميشه يك چشمك تحويلش دادمو زدم بيرون از خونه.
بعد از ظهر كه اومديم باباي نكبتش يعني همون داييم با زن دوم خودش اومده بودن. زنش رو كه ديدم. دلم به حال مادر نازيلا سوخت . زن دوم داييم از نظر قيافه از مادر نازيلا پايين تر بود ولي جوان تر. يك بار ازدواج كرده بود ولي شوهرش مرده بود. زياد داييم رو تحويل نگرفتم چه برسه به زن دوم اون . نازيلا برادر نداشت. اگه داشت به باباش اجازه نميداد همچين غلطي كنه بره سر مادرش زن بگيره. هر چند جدا از هم زندگي ميكردن. خواهر نازيلا هم كه 2 سالي بود با اون مردك خر ازدواج كرده بود. دلم براي نازيلا مي سوخت . بعد اينكه چند دقيقه نشستم پيش داييم پا شدم رفتم پاي پي سي. منتظر بودم نازيلا هم بياد تا در مورد مادر ناتني اش نظر بدم. ولي نيومد. از ترس باباش نمي تونست بياد. كلي پكر بودم. عيدم خراب شده بود انگاري. شب همون روز خاله ام هم اومد خانه ما با اون دختر كونده اش. شوهر خالم هم يك ساعت بعد از اومدن خالم با پسر خرش اومدن. بازم شلوغ شده بود. دنبال اين بودم كه اين پسره نگاه چپ به نازيلا نكنه. در كل يك خانواده كونده پر رو بودن. خيلي دوست داشتم اين دختر خاله كونده رو بكنم. كه كردم بعد ها. خاله ام غير مهديه يه دختر ديگه هم داشت كه پارسال نامزد كرده بود . اون نكبت هم با نامزدش اومده بود. ديگه كار من شده بود نگهباني از نازيلا. بش ميگفتم تو برو تو اتاق من پاي پي سي . نشين اين جا . ميخنديد. چون خودم تو اتاق پذيرايي بودم . اين بدن نازيلا همه رو هوايي ميكرد. فقط مونده بود شوهر خواهر نكبتش بياد كه جمع كونده پر رو ها تكميل شه. پسر خاله رفته بود تو نخ نازيلا كه بش گفتم بره تو اتاق با خواهرم پي سي كار كنن. وقتي رفت منتظر بودم اين نكبت ها گورشونو زود تر گم كنن. تا نازيلا رفت تو اتاق من دختر خاله جاكش ما هم دنبالش رفت. بعدش هم داداش خرش ديدم انگار بدتر شد. من زيادي بودم. رفتم تو اتاقم. اين دختر خالهه بد جوري داشت حالم رو ميگرفت. داداشش هم كه ول كن نبود. دختر خالهه تا اومد بشينه كنار نازيلا رو صندلي بش گفتم اين جا كه ميخواي بشيني قبلا پسر روش نشسته. تو هم كه از پسر ها بدت مياد. يه نگاه به داداشش كردم خنديدم. يك هو گفت حالم بد شد. گذاشت رفت بيرون. اين مثلا از پسر ها بدش ميومد ولي دوست داشت كون بده به پسر ها. تو فاميل يكي دونفر مهديه رو كرده بودن. اين رو قبلا ميدونستم. اون رفت به نازيلا گفتم تو هم برو. يواشكي بش علامت دادم كه بره. بعد به پسر خالهه گفتم بشين فوتبال بزنيم. خرش كردم تا خانواده خالهه زودتر گورشون رو گم كنن.
نزديك غروب بود كه رفتم پاي پي سي. خاله ام رفته بود. و من يه نفس راحتي كشيدم. دوست نداشتم خونه ما شلوغ باشه. داييم شب چند ساعتي با دو تا زن هاش گپ زد و سعي داشت يك جو دوستي بين دو تا زنش ايجاد كنه كه بعد ها بتونه تو يك خونه هر دو زنش رو داشته باشه. شب هم دعوت بودن مهموني كه ميخواستن نازيلا رو هم ببرن كه پيش مادرش موند و بهتر هم بود كه بمونه. شب بعد رفتن داييم نفس راحتي كشيدم . رفتم تو اتاقم نشستم پاي پي سي. تو اينترنت مي چرخيدم. دنبال اين بودم به يك بهونه اي نازيلا رو بكشم تو اتاقم . خودش هم خوش نداشت پيش مادرش و مادر من باشه. صداش كردم كه مدل خياطي از تو اينترنت پيدا كردم . اگه ميخواد ببينه بياد. كه اون هم منتظر خلاصي از دست مادرش بود زودي اومد.تا اومد ديدم با شلوار خيلي شل و نازك اومده . بش گفتم حتما اين جوري جلو شوهر خواهرت ميگردي كه ميخواسته ترتيبت رو بده. كلي خندش گرفته بود. بش گفتم نازيلا من دارم ديوانه ميشم برو عوضش كن بد بيا تا كار دست خودم ندادم. ميخنديد . گفت حالا ميرم . اين مدل ها رو كه گفتي نشونم بده اگه سر كاري نيست. گفتم سر كاري كه نيست ولي دوست داشتم تو پيش من باشي. كيرم از ديدن اون بدن ناز سيخ شده بود كه از چشمان نازيلا هم پنهون نمونده بود. خيالم راحت بود كه خواهرم با خالم رفته بود. نميدونم چرا دختر خاله مهديه اين قدر با خواهر من جور بود. البته بعدها فهميدم جريان رو كه كلي خواهرم رو جلو مهديه كتك زدم . يك كاري با مهديه كردم كه هيچ وقت فراموش نكنه. تو ياهو سرچ كردم مدل لباس . چند تا مدل نشونش دادم. در حال ديدن مدل ها دستمم انداخته بودم دور گردنش و بعضي وقتها سرشو ميكشدم طرف خودم و صورتش رو ميچسبوندم به صورت خودم. بش ميگفتم فقط هلوي خودمي . كلي ميخنديد. نگاش ميكردم بعد بش گفتم جون نازيلا خواهر شوهرت كه كاري با تو نكرد. يك لحظه ناراحت شد از اين حرفم. گفت باور نميكني نكن. البته ميخواستم دستمو بكنم تو شرتش اين حرف رو بهونه قرار داده بودم. بش گفتم الان معلوم ميشه خيلي راحت كمي پيرهنش رو دادم بالا بعد دستم رو كردم تو شرتش. ديدم نميتونم بيشتر از يك مقدار دستمو ببرم جلو. چون رو صندلي نشسته بود. دستمو انداختم دور گردنش كشيدمش طرف خودم تا كج بشه و يك طرف صندلي خالي شه تا دستمو برسونم به سوراخش. بعد كمي با سوراخش بازي كردم. خيلي حال ميداد. دوست نداشتم كه فكر كنه ميخواهم بكنمش. چون تصميم نداشتم اين كار رو كنم. تا بفهمه فقط دنبال كس و كونش نيستم. ولي نامرد بدن رو فرمي داشت. هر كار ميكردم جلو خودمو بگيرم زياد موفق نبودم.
بعد سوراخش رو همين جور ميماليدم و به صورتش نگاه ميكردم. گفت خر خودتي ميدونستم . ديگه تحملم تموم شده بود بش گفتم من فدات شم و با دست ديگم صورتش رو آوردم جلو و از لبش بوسه گرفتم . چند لحظه همين طور ازش لب گرفتم و از طرف ديگه سوراخ كونش رو ميماليدم. بش گفتم واي نازيلا چه چيزي هستي تو. بعد دستمو در آوردم مثل بچه آدم با كامپيوتر كار كرديم. بعد شام داشتم براي خودم يك نقشه ميكشيدم. همش با خودم كل كل ميكردم كه نازيلا رو بكنم يا نه. چون از قبل تصميم داشتم اين كار رو نكنم. ولي هر كاري ميكردم جلو خودم رو بگيرم نميشد. آخرش اون قول به خودم رو شكستم. فكر كردم مگه نازيلا هميشه تهران هست كه هر وقت بخوام بتونم كاري كنم. نازيلا بره ديگه تا چند ماه نه ما ميريم شيراز نه زن داييم مياد تهران. بالا خره تصميم گرفتم براي بار دوم بكنمش. شام كه خوردم به نازيلا گفتم من خوابم مياد . تو خواستي برو تو اتاق من با پي سي كار كن. خنديد گفت من ديگه تو رو خوب ميشناسم. اين هم يك كلك ديگس. بش خديدمو گفتم نه بابا كلك چيه. گفتم اگه يك وقت فيلم سكسي يا عكس خواستي نگاه كني حتما در رو ببند تا يك وقت كسي نياد تو آبرومون بره. گفت باشه. همون لحظه بش گفتم اگه يه وقت خوابت اومد همون جا تو اتاق من بخواب من تو هال ميخوابم. بعد بش يه چشمك زدم . رفتم گوشه هال . مادرم و زن داييم تو اتاق اصلي پذيرايي داشتن فيلم ميديدن. همون جا چراغ يك گوشه از هال رو خاموش كردم. دراز كشيدم . جدي جدي خوابم برده بود . بيدار شدم ديدم همه چراغها خاموش هست و يه پتو هم رو من انداختن. از خصلت مادرم بود وقتي ميديد كسي خوابش برده بيدارش نميكرد. يك لحظه ياد كاري كه ميخواستم بكنم افتادم. تمام تنم لرزيد. سردم شده بود. دندونم به هم ميخورد.

Friday, January 27, 2006

مهين



ساعت تقريبا 8 شب داشت ميشد. هوا سرد بود. مي ترسيدم. منتظر بودم مهين 1 دقيقه دير كنه و منم بزنم به چاك. يه گهي خورده بودم و مونده بودم توش.مهين 15 سال از من بزرگتر بود. يه روز ديدم از تو يه بوتيكي اومد بيرون . همون وقتم با ترس و لرز رفتم و پشت سرش شمارمو گفتم. زياد خوشگل هم نبود فقط هيكل داشت. قدش 175 ميشد. سينه هاش و باسنش حرف نداشتند. خودش كاملا به همه چي واقف بود. مي دونست چي داره.وقتي تلفنمو بهش گفتم برگشت و يه نگاهي بهم كرد. انگار زورش ميمود يه بچه پرو مثه من بهش شماره بده. چيكار كنم تقصير خودش بود. اون همه زن و دختر چرا فقط اون؟ يادم نيست چي شد باهاش دوست شدم و عياق شدم فقط مي دونم كه اوايل مزاحم تلفني بود. حرف نميزد فقط گوش ميداد. بالاخره به حرفش اوردم. ولي اي كاش به حرفش نمي اوردم. از صداش معلوم بود كه چه جنده ايه. جذبه اي داشت كه نگو بيشتر با من مثل بچه ها رفتار ميكرد تا اينكه دوستم باشه. تنها بود. ميگفت شوهر نكرده. شغلشم بهم نميگفت -- چيكاره اي؟ - به توچه -- اينم بد نيست. از هيچي كه بهتره. خرجت با ‹‹ به توچه ›› در بياد برات كافيه. فقط مي دونستم تو بيمارستان كار ميكنه. حالا دكتر بود پرستار بود،‌ماما بود،،‌نمي دونستم. نمي دونم. منم زياد پاپيش نميشدم. بعضي وقتا مثه سگ ازش مي ترسيدم. ساعت داشت از هشت ميگذشت. يه ماشين رنو لب جدول نيگر داشت. - بيا بالا. -- سلام بدون معطلي رفتم بالا. گرماي تو ماشين خيلي حال ميداد. بوي عطر زنونه اي تو ماشين پيچيده بود كه آدم ديوونه ميشد. اولين بار بود كه كنار مهين نشسته بودم. يه مانتوي سياه تنش بود. دكمه هاي مانتوشو تا وسط باز بودند. پر مانتوش از روي پاهاش رفته بود كنار. روناي خوش تراشي داشت. يه شلوار استرچ پاش بود. بدون اينكه به من نگا بكنه حرف ميزد. - حالت خوبه؟ وقتي حرف ميزد. دلم ميلرزيد. اصلا تصورشو نميكردم بتونم با همچين زني بخوابم.زياد به پروپاچش نگاه نكردم. فكر ميكردم بي كلاسي باشه. يه نوار عهد عتيق گذاشته بود. مال زمون شاه وزوزك . پشت چراغ قرمز كه وايساد تازه برگشت و بهم نگا كرد. - من سر چهار راه نگر ميدارم برو واسم يه بسته مالبرو بگير. مثه غلام حلقه به گوش فقط نيگاش ميكردم. صلابتي داشت. صورتش دراز و كشيده بود. اصلا لب نداشت. صورتش برق ميزد. ميشد با يه كاردك از روش روغن برداشت. موهاشو پشت سرش بسته بود. روسريش قلمبه شده بود. سيگارو براش خريدم. - بيا بگير پولشو داشت بهم ميداد. -- برو بابا اين كارا چيه؟ قابلي نداره دستش همينطور دراز مونده بود. - گفتم بگير يه جوري گفت كه ريدم به خودم. اصلا به ما نيومده تعارف بزنيم. پولو ازش گرفتم -- حالا قابلي نداشت - دستت درد نكنه مي دونستم خونش كجاست.يعني فقط محلشو مي دونستم. هرچي ميگذشت نزديكتر ميشديم. دو سه كوچه و خيابون فرعي رو پشت سر گذاشتيم. - وقتي رسيديم تو اصلا از تو ماشين پياده نميشي ها -- باشه كي جرات داشت از حرف مهين خانم سرپيچي كنه. اولين بار كه برام قيافه گرفت يادم نميره. - بهت بگم اگه بخواي برام بچه بازي در بياري و خودتو لوس كني ،‌ وسط خيابون هم كه باشه مي خوابونم زير گوشت. واسه همين بود تا اون موقع بدون شوهر مونده بود. لابد وقتي ميخواستند با هم حرف بزنند شرايطشو اينطوري واسه دوماد گفته بود. منكه همونجا كپ كردم. ديگه چاره اي هم نداشتم. نه راه پس داشتم نه راه پيش. واسه اينكه كم نيارم ادامه دادم. رسيديم در خونش. خودش از ماشين پياده شد و رفت درو باز كرد. بعدش اومد و دوباره ماشينو برد تو. تا من بخوام پياده بشم دوباره رفت و در حياطو بست. ديگه واقعا راه برگشتي نبود. اصلا يه لحظه هم نمي تونستم فكرشو بكنم كه بايد اين شازده خانومو بكنم. اصلا ميترسيدم بهش دست بزنم. اگه با پستون تو كونمون نميكرد شانس آورده بودم. جلوتر از من رفت و در اتاقو باز كرد. - بيا تو از در كه وارد ميشدي بوي قرمه سبزي به دماغت مي خورد. يه سالن بود به چه گندگي. مبلهاي استيل،‌تابلوهاي گنده گنده، لوسترهاي شونصد شاخه . رو ميز يه ظرف پر ميوه بود. گوشه سالن هم يه ميز بزرگ ناهارخوري بود. به در و ديوار عروسك و تابلو و خرمهره آويزون بود. تو تمام دكورها پر بود از بشقاب و كاسه هاي كوچيك و مجسمه هاي ريز و درشت. اين همه زرق و برق واسه هيچي. آخه اگه آدم تنها باشه،‌اين همه چيز ميخواد چيكار؟ زود مانتوشو در اورد و رفت توي يه اتاق. زياد نگذشت كه برگشت. يه خونه گنده سه اتاق خوابه. - بشين از خودت پذيرايي كن. من الان برميگردم. زود رفت تو آشپزخونه و به غذاها سر زد. رفتم رو يه مبل نشستم. وقتي اومد يه بشقاب شيريني تر تو دستش بود. - شام نيم ساعت ديگه حاضر ميشه. بذار دوتا چايي بيارم. شلوار استرچش تنگ تنگ بود. خط شورتشو ميشد تشخيص داد. حتي اگه كورم بودي مي تونستي با دست كشيدن رو كونش تشخيص بدي. يه آستين حلقةاي تنش بود. بند پيرنش و كرستش با هم قاطي شده بود.ولي واقعا هيكل خوشگلي داشت. دلم ميخواست يه چيزي براش ميخرديم. يا حداقل يه دسته گل ميوردم. سيني چايي رو كه آورد .تعارفم كرد و نشست كنارم. استكانهاي كمر باريك كه روش عكس يه نره خر سبيل كلفت بود. بابا ديگه خيلي داشت كلاس ميذاشت. چه جوري ميتونستم بكنمش. يه شيريني برداشت و شروع كرد به چايي خوردن. - بخور سرد ميشه. -- مرسي - تعريف كن ديگه زل زده بود بهم. حالا اون داشت منو وارسي ميكرد. - از دانشگاه چه خبر؟ -- هيچي مثل هميشه بوي عطرش دماغمو ميخاروند. چاييشو خورد و استكانو گذاشت رو ميز. يه دستشو گذاشت بالا روي مبل و پاهاشو انداخت رو هم. - امتحانا كي شروع ميشه؟ -- تقريبا يه ماه و نيم ديگه. چطور؟ - خوندي يا نه؟ -- آره. ولي همه رو نه - من از شاگرداي تنبل بدم ميام -- بهم نگفتي چي خوندي؟ نگاهي بهم كرد و دولا شد طرف ميز و يه شيريني برداشت. قبل از اينكه بهش گاز بزنه خوب نيگاش كرد - دكتراي علوم آزمايشگاهي دارم. عرق سردي رو پيشونيم نشست. دلم ميخواست بلند شم و بزنم به چاك. -- جدي ميگي؟ چرا بهم نگفته بودي؟ - بگذريم شيريني شو كه خورد بدون مقدمه دسشتو گذاشت رو كيرمو فشارش داد و گرفت تو دستش. - چه كوچوله؟ هيچ كاري نمي تونستم بكنم. به خودم جرات دادم و رفتم جلوتر و سينشو چنگ زدم. -- ولي مال تو مثل اينكه سفت شده ها خنديد انگار خجالت كشيد. هيچ وقت اينقدر رام و ساكت نديده بودمش. هميشه فكر ميكردم ما مردها هستيم كه تا كس ميبينيم آب از لب و لوچمون آويزون ميشه. - شام بخوريم؟ من خيلي گشنمه -- بخوريم كيرمو ول كرد و استكانها رو گذاشت تو سيني و از جاش بلند شد. رفت تو آشپزخونه. يه چيزي ذهنمو آزار ميداد. خوب كه تمركز كردم ديدم هنوز تو كف دكتر بودنش هستم. معلوم بود اين خونه و اين همه زرق و برق مال يه پرستار يا ماما نيست. - ميايي كمكم؟ رفتم تو آشپزخونه قبل از هرچيزي يه بوس به پشت گردنش كردم. ديگه روم باز شده بود -- چيكار كنم؟ - بيا ميزو بچين ميز از قبل چيده شده بود . خيلي خوشگل و با سليقه. فقط مونده بود غذا ها رو بچينيم. ميز ناهار خوريش واسه شش نفر بود. از طرز چيدن بشقابها ميشد فهميد كه بايد دو تاييم روبروي هم و طرف عرض ميز بشينيم.ياد شاههاي قديم اروپايي ميافتادم كه خودشون اين سر ميز بودند و زنشون هم اون سر ميز. از اينكه اين همه كلاس ميذاشت و تدارك ديده بود بيشتر معذب ميشدم. يه كاسه گنده سوپ ،‌ يه ديس بزرگ مر‌غ و يه ظرف ديگه هم قرمه سبزي و البته زرشك پلو. اينا همش واسه دو نفر. اونم شام. شام كه تموم شد ظرفا رو زود جمع كرديم. - دستت درد نكنه يه دو تا چايي بريز ببر تا منم بيام -- دست شما درد نكنه خوشمزه بود. ظرفارو شست و اومد. - سير شدي؟ ببخشيد ديگه دست پختم زياد خوب نيست. -- دستت درد نكنه چيكار ديگه ميخواستي بكني؟ - اي واي... از جاش بلند شد و رفت آشپزخونه و زود برگشت - دسر يادم رفته بود ببخشيد. دسر يه بشقاب ژله بود. همينطوري كه ميورد همراه با سينه هاش ميلرزيد. يكي دو قاشق باهاش خوردم. - ميخواي خونمو ببيني؟ -- بدم نمياد دنبالش از جام بلند شدم. رفت طرف يكي از اتاقها و در و باز كرد. - اين اتاق و واسه مطالعه گذاشتم. يه ميز بزرگ تحرير توش بود و يه كتابخونه كه حداقل دويست سيصد تا كتاب توش بود. يه كامپيوتر هم اون گوشش افتاده بود.لباساشو تو همين اتاق عوض كرد. - اينجارو خيلي دوست دارم. دل بازه از اتاق رفت بيرون. منم دنبالش رفتم. - اينم اتاق خوابم. ببخشيد كه يه خرده بهم ريختس. يه تخت دو نفره بزرگ توش بود. يه دراور و ميز توالت سفيد هم كنارش بود. رو ميز توالت از لوازم آرايش و ادكلن پر بود. از خودم خجالت ميكشيدم. ياد اون وقتايي افتادم كه نقشه ميكشيدم يه روز دعودتش كنم خونمون. خونه دانشجويي خودمونو با اينجا مقايسه ميكردم... بيخود نبود كه ميگفت من اصلا تا به حال تو اون محله نيومدم. حق داشت درو ديوار اتاق پر بود از قاب عكس. عكسهاي خانوادگي. ميتونستم صورت مهينو بين اونا پيدا كنم. مادرش هم قابل تشخيص بود صورتش مثل خودش دراز و كشيده بود. -- اينجام قراره اتاق كارمون بشه؟ خنديد - آره. خوبه؟ - عالــــــي دوباره اومديم بيرون. در اتاق سوم و باز كرد. خاليه خالي بود. - اينجارو هم واسه مهمونا گذاشتم. -- نكنه منم بايد اينجا بخوابم؟ زد زير خنده. تا حالا خنديدنشو نديده بودم. - نه بابا شما صابخونه اي. پيش خودم مي خوابي دوباره برگشتيم و رو مبل نشستيم. تلويزيون رو روشن كرد. اون موقع همه ماهواره ترك داشتند. كانالها رو يكي يكي عوض كرد تا بالاخره يك كانال بزن و برقص پيدا كرد.پاشد و رفت در يه كمد و باز كرد. از توش يه شيشه دراورد. از شكل و شمايلش مي شد فهميد چيه. - ميخوري كه؟ -- موقع شام چرا نيوردي؟ - با غذا خوشم نمياد. يه شيشه ودكا بود از اون روسي ها. يه شيشه نوشابه هم اورد با يك ليوان پر يخ. تو اين فكر بودم كه اين كس كش از كي رفته ودكا خريده. گير ما نيومد . نصف نوشابه نصف ودكا ريخت. -- بابا بيار همينطوري بخوريم. حيفه - درصدش بالاست. ليوانو اورد جلوي دهنم. اومدم با دست بگيرم نذاشت. انگار داره به بچش غذا ميده. منم مثه بچه مظلوما چيزي نميگفتم. يه مزه كه كردم از دهنم گرفت و خودش يه قلپ رفت بالا. لپاشو پر كرد و بعد يهو همه رو فرو داد پايين. مثه اينكه چاه موستراح گرفته باشه و يهو خالي بشه.همونطور كه ليوان دستش بود دستمو بردم و سينشو گرفتم. انگار برق گرفته باشدش. يهو از جا پريد. خندش گرفته بود. دوباره بهم تعارف كرد. يه قلپم من خوردم. درست مثل اون به روش چاه موستراحي. دوباره ليوانو پر كرد و دوباره همونطوري خورديم. انگار داره به بچش سرلاك ميده. وقتي دست برم و سينشو گرفتم زد زير خنده. حالا نخند و كي بخند. اصلا بند نميومد. نمي دونم قلقلكش ميومد يا مست كرده بود. خودمو كشيدم جلوتر. صورتشو ماچ كردم. سرشو گرفت پايين و ميخنديد. بازم ميخنديد. دست بردم و از پهلو گرفتمش. ديگه تحمل نداشتم. رومبل نميشد خوب بغلش كنم. -- پا شو بريم تو اتاق - نه نميام خودت برو هنوز ميخنديد. - اينو نيگا چه كيرش گنده شده دستشو دراز كرد كه بگيره. منم دستشو گرفتم و بلندش كردم. -- پاشو ديگه تنبل از پشت دست انداختم و دور كمرش حلقه زدم. همونطوري هلش ميدادم و ميبردمش به طرف اتاق - من نميام. ااا خيلي زرنگي مي خواي منو بكني؟ تا اوم موقع اونو اينطوري نديده بودم. اصلا انگار يكي ديگه بود. -- نه از اين خبرا نيست - پس واسه چي پاشدي اومدي اينجا؟ كونده مست كرده بود و شوخيش گرفته بود. تو اتاق كه رفتيم ولش كردم. خودش برگشت و دست انداخت دور گردنم. سفت گرفته بود و ولم نميكرد. داشتم خفه ميشدم. خدا خدا ميكردم كه بدونه داره چيكار ميكنه. لباشو گذاشت رو لبام. ولم نميكرد. زبونشو هل داد تو دهنم. داغ داغ بود. هم داغ بود هم سفت انگار داره كير تو دهنم ميكنه. گشت و گشت تا زبون منو تو دهنم پيدا كرد. با زبونش دور زبونم ميپيچيد. نوك زبونامون كه بهم ميخورد تنم رعشه ميوفتاد. فكر كنم كه اونم همين احساسو داشت. چون هي دلش مي خواست همين كارو بكنه. دلم ميخواست تو حين لب گرفتن با سينه هاشم ور ميرفتم ولي اصلا امكان نداشت. دست انداختمو كونشو گرفتم. نرم نرم بود. دلم ميخواست يكي محكم بكوبم روش. دستم و بردم و فرو كردم تو شلوارش. واقعا كون نرمي داشت. داغ داغ هم بود. انگار تازه چسيده بود. وسط كونش داغ تر بود. حاليم نبود همونطوري كه لب ميگرفتم دستمو لاي لپاي كونش فرو كردم. يهو انگار برق گرفته باشدش ولم كرد. منم دستم در اوردم. - لباساتو در بيار حس ميكردم دست راستم نسبت به دست چپم داغ تر شده بود. اونم پيرنشو از سرش در اورد. يه كرست مشكي خوشگل تنش بود. قالب سينه هاش بود بالاي كرستش روي لبه هاش توري دوزي شده بود. خيلي خوشگل بود. دلم نمي خواست اونو در بياره ولي چاره اي نبود براي ديدن سينه هاش لازم بود. دستشو برد پشتش و يه ثانيه اي بازش كرد. - بجنب ديگه چرا وايسادي؟ داشتم نيگاش ميكردم. دلم نمي خواست هيچ صحنه اي رو از دست بدم. وقتي دستم رفت تا كمربند شلوارمو باز كنم،‌اون وايساد و منو نيگا كرد بعد يهو با يه حركت شلوارشو كشيد پايين. روناش سفيد و خوش تراش بودند ولي انگار گنده تر ديده ميشدند. نمي دونم فكر كنم چون شلوارش استرچ بوده اينطور نشون داده ميشد. واسه اينكه بتونه از پاش در بياره رفت و نشست رو تخت و پاهاشو آورد بالا و شلوارو از پاش در اورد. پاهاشو يه خرده از هم باز كرد. بغل پاهاشو ميشد ديد. درست بيخ روناش. به نظر سياه و كبود ميرسيد. ميشد حدس زد اون لا چه خبره. يه شرتي پاش بود كه با كرستش ست بود. شلوارمو در اوردم و گذاشتم رو صندلي جلوي ميز توالت.كيرم داشت تو شورتم ميتركيد. احساس خفگي بهم دست داده بود. خيلي راحت شورتمو در اوردم و گذاشتم كنار. مهين همونطوري رو تخت با شورت نشسته بود و به من زل زده بود. يه لحظه چشم از كيرم بر نمي داشت. - بيارش ببينم رفتم جلوشو زود دست انداخت دور كيرم. كير من از دست اون داغ تر بود.دست انداختمو سينشو گرفتم. خيلي نرم بود.يه فشار بهش دادم و ولش كردم. بازوهاشو گرفتم و سعي كردم به عقب هلش بدم. -- برو بالا بخواب ديگه هنوز كيرم تو دستش بود. نيشش باز بود. به چي ميخنديد نمي دونم. لابد از كير من گنده تر خيلي ديده بود كه اين واسش چيزي نبود. با اصرار من رفت و رو تخت خوابيد. هنوز شورت پاش بود. دلم نمي خواست حالا اونو در بيارم. وقتي خوابيده بود چاقتر به نظر ميرسيد. مخصوصا روناش. فكر كنم واسه ديدن كسش بايد پاهاشو 180 درجه باز كنه. اصلا چيزي معلوم نبود. ولي ميشد از پشت نقش و نگار شورتش دون دون پشماي كسشو تشخيص داد. رفتم و افتادم روش دوباره شروع كردم به لب گرفتن. اينبار محكم تر و عميقتر. اونم دوباره دستشودور گردنم حلقه زد. كيرم رو رونهاش ول ميخورد. خيلي نرم بودند و البته داغ. پاهاي اون از پاهاي من داغتر بودند.دستمو بردم زير كتفش و محكمتر بغلش كردم. زير بدنم خودشو جابه جا ميكرد. احساس كردم كيرم خيلي راحت بين گوشتاي پاهاش قايم شد. چيكار كرد نمي دونم ولي خيلي باحال بود. مطمئن بودم اگه ده دقيقه تو اون وضعيت باقي بمونم حتما حتما آبم مياد. از لب گرفتن خسته شده بود لبمو ازش جدا كردم. چشم تو چشم من دوخته بود. دستشو از پشت اورد و صورتمو ناز كرد. دلم ميخواست چشمامو مي بستم و اونم منو همونطوري ناز كنه. سرمو نزديك تر بردم و يه بوس كوچولو به لبش كردم. دوباره يه بوس ديگه دوباره يه بوس ديگه. اينم واسه خودش عالمي داشت. خودش دستشو از دور گردنم باز كرد و انداخت به اطراف. صورتشو بوسيدم. زير گلوش قب قبي داشت كه نگو. دلم ميخواست ميك بزنم. همين كارم كردم. دوباره خندش گرفت - نكن. بسه ديگه سرمو آوردم و رفتم روي سينه هاش. وقتي تكون خوردم كيرم از لاي پاهاش اومد بيرون. تازه حس كردم كه عجب جاي گرمي بوده. سينه هاشو با دوتا دستمام گرفتم و نوكشو نو ميك مي زدم. يه دستشو اورد و كشيد روي صورت خودش. خندش بند اومده بود. وقتي سينه هاشو ميخوردم چهرش عوض شده بود. انگار تا اون موقع باهام شوخي ميكرده و حالا موضوع جدي شده بود . چشماش به يه نقطه خيره شده بود و هر از چند گاهي خمارشون ميكرد و مي بست،‌ بعد دوباره باز ميكرد. لاي سينه هاش بوي عطر صابونو ميشد حس كرد. نمي دونم شايد بوي مام بود يا ادكلن. خلاصه هرچي بود حال ميداد. نوك سينه هاش به اندازه يه بند انگشت سفت شده بود ولي خود سينه هاش مثل قبل شل شل بودند. همونطوري كه سينه هاش تو دستم بود اومدم پايينتر و شكمشو بوسيدم. كيرم به ساق پاهاش ميخورد. برعكس روناهاش ساق پاهاي سفتي داشت والبته يخ بودند. دور نافش و با زبون ليسيدم. شكمشو بالا داد ميشد فهميد كه بهش حال ميده. رو شكمشو با صدا بوس ميكردم. سينه هاشو ول كردم و دست انداخت دور پهلوهاش.همونطوري دستمو سر دادم و بردم زير كونش. با دو دستم زير كونشو چنگ زدم. پاهاشو يهو از زانو خم كرد و سرشو از رو بالش اورد بالا. بدون اينكه حرفي بزنه دوباره خوابيد. -- كمرتو بگير بالا تا شورتتو در بيارم. همينكارو كرد. شورتشو از پاش كشيدم بيرون. داغي شورتشو حس ميكردم.خودش پاهاش و باز كرد. وقتي از هم باز ميكرد عرق و خيسي عرقش معلوم ميشد. كسش لپ گنده و سياه بود. نمي دونم شايد هم قرمز بود. رنگش به قرمزي كبود ميزد. اما بيخ روناش سياه سياه بود. روش دون دون زده بود. سه چهار روز پيش تراشيده بودش . پاهاشو از زانو خم كرده بود. دست انداختم و خواستم اونارو بگيرم تو بغلم. هر رونش به اندازه 200 كيلو وزنش بود. دست كردم و كسشو ناز كردم. خيس بود. نميشد تشخيص داد خيسيش از عرقه يا از خودشه. اگه مي فهميدم از خودشه بيشتر بهم حال ميكردم. ظاهر كسش حال بهم زن بود ولي كيرم شده بود به اندازه يه دسته تبر. دل زدم به دريا و رفتم و بوسيدمش.خيلي داغ بود حتي از زبونش هم داغتر. چوچولش گنده شده بود. ميشد تشخيصش داد. دو سه تا بوس پشت سر هم كردم. راحت وسط پاهاش خوابيدم طوري كه كسش جلوي چشمم بود. پاهامو از زانو خم كردم تا به لبه تخت نگيره. دستتمو از زير يكي از روناش بردم و بغلش كردم. خيلي نرم بود با دست ديگم لاي كسشو باز كردم و شروع كردم به ليسدن. مهين اصلا تكوني نميخورد صدايي هم ازش شنيده نميشد. چيكار ميكرد و كجا رو نگا ميكرد نمي دونستم. من به كار خودم مشغول شدم. يهويي اون پايي رو كه آزاد بود از زاونو خم كرد و دوباره راستش كرد. پاشنشو رو تخت ميكشيد. سرمو اوردم بالا ديدم دستشو گذاشته رو چشماش و با اون يكي دستش هم داره سينشو چنگ ميزنه. معطل نشدم و دوباره بكارم ادامه دادم. كسش بيشتر خيس شده بود. ازش حرارت ميزد بيرون. برام جاي تعجب داشت با اون همه خيسي و عرق بو نميداد. اينش خوب بود. دست از ليسيدنش بر داشتمو انگشتمو تو كسش فرو كردم. خيلي راحت تا ته رفت. شصتمو گذاشتم رو چوچولش. چوچولش از آب دهن من و آب كسش خيس بود. - بازم ليسش بزن. -- انگشت نكنم؟ چيزي نگفت. دوباره لپهاي كسشو باز كردم. اين دفعه بيشتر و تند تر ليس ميزدم. گاهي يه گاز هم به چوچولش ميگرفتم. از اينكه حس ميكردم داره حال ميكنه،‌ احساس رضايت داشتم. ديگه تحملم داشت تموم ميشد. از جام بلند شدم. پاهاشو با زحمت دادم بالا. بهم نيگا ميكرد كه ميخوام چيكار كنم. فضاي اتاق خيلي داغ بود. - عرق كردي كيرمو لاي لپاي كسش گذاشتم و يه خرده بازي بازي كردم. دوباره زبونش بند اومد. دهنش باز مونده بود. يواش يواش سرشو دادم تو. خيسي كسش زياد از حد بود. كيرم توش سر ميخورد. كسش خيلي تپل بود. لپاي گنده اي داشت. نمي دونستم تا ته ميره توش يا نه. واسه همين به شدت فرو ميكردم. افتادم روش و شروع كردم به كردن. دوباره دستشو انداخت دور گردنم. عقب و جلو كردن واسم خيلي سخت بود. كسش ليز ليز شده بود. كيرم سر ميخورد. - چه كلفته لامصــــــــــب از روش بلند شدم. پاهاشو تو شكمش خم كردم و دستمو گذاشتم روي روناش.حالا بيشتر بهم حال ميداد. تند تر ميكردمش. پشت روناش يه خرده چروك داشت. -- داره مياد مواظب باش - بريز توش ايراد نداره همونطوري به كردنم ادامه ميدادم. نفسم داشت بند ميومد. ناخداگاه چشمامو بستم. خسته شده بودم. دلم ميخواست ول كنم و يه نفسي چاق كنم. اما اگه ادامه ميدادم يه دقيقه ديگه آبم ميمود. منم ولش نكردم. نفسمو تو سينه حبس كردم. صورتم خيس عرق شده بود. داشتم ميمردم. يهو آبم با فشار پاشيد تو كسش. كيرمو تا ته فرو كردم و نگه داشتم. از مهين صدايي در نميومد. پاهاشو ول كردم و روش خوابيدم. اما هنوز كيرم تو كسش بود. - چقدر عرق كردي؟ بلند شدم و رو زانوهام نشستم. يواش كيرمو از تو كسش در اوردم. اين كير اصلا به اون كيري كه اول رفته بود توش هيچ شباهتي نداشت .يه دستمال كاغذي در اوردم و سرشو پاك كردم. سوراخ كس مهين باز بود. توش پر آب بود. آب من و اون با هم قاطي شده بود. يه دستمال كاغذي بر داشتم و خواستم كس اونم تميز كنم - نميخواد ولش كن. ميرم ميشورم. از جاش بلند شد و رفت بيرون. ديگه اون كون و رون واسه من هيچ جذابيتي نداشت. منم از اتاق رفتم بيرون . رفتم تو دستشويي و يه آبي به صورتم زدم. موهام خيس عرق شده بود. هنوز تو دستشويي بودم كه مهين هم از توالت اومد بيرون . منتظر من بود كه برم كنار. با نوك انگشتش زد رو كيرم. كيرم ديگه دودول شده بود. وقتي خواستم برم بيرون يه بوس بهش كردم. اونم يه لبخند الكي زد. رفتم و رو تخت دراز كشيدم. چشمامو بسته بودم. آرامش بعد از كردن خيلي حال ميده. حس كردم تشك تخت پايين رفت چشممو باز كردم ديدم روناهاي سفيد و گنده مهين جلوي چشمامه. رو تخت نشسته بود. برگشتم و بهش نگا كردم. يه سيگار گوشه لبش بود و ميخواست اونو با فندك روشن كنه. سيگارشو روشن كرد. پاهاشو داراز كرد و اونارو رو هم انداخت. به پشت تخت تكيه داد و اون يكي دستشو زير سينه هاش گذاشت.تازه انگار متوجه من شده بود. بهم نگاهي كرد و يه پك گنده به سيگارش زد. دودشو يه 10 ثانيه بعد داد بيرون. سرشو اون طرف گرفت و فوت كرد.دستمو بردم و پاهاشو ناز كردم. صاف صاف بود. دستمو اوردم بالاتر و گذاشتم لاي روناش. به زور فشار دادم تا دستم وسط پاهاش بره و به كسش برسه. پاهاشو از هم باز كرد دستم راحت لاي پاهاش فرو رفت. خودشو شل كرد و اومد پايين. گردنشو گذاشت رو لبه بالايي تخت. كف پاشو گذاشت رو تشك . منم يه خرده رفتم پايينتر. كسش ديده ميشد. دستم و گذاشتم روش. انگشتمو لاي لباي كسش فرستادم. خيس بود. اما خيسيش زياد لزج نبود. هنوز داشت سيگار ميكشيد. انگشتمو از بالا تو كسش فرو كردم. بيشتر از دو بند انگشتم تو نميرفت. سيگارشو تو جاسيگاريي كه رو شكمش گذاشته بود خاموش كرد. دستم خيس شده بود. كيرم كم كم داشت جون ميگرفت. - بخواب بينم جاسيگاري رو گذاشت رو زمين و اومد روم. كيرمو گرفت تو دستش. سرشو يه تف گنده انداخت. اصلا ازش توقع نداشتم. حالمو بهم زد. تفشو همه جاي كيرم ماليد. ناخنهاي دستش لاك قهوه اي داشتند. خيلي آروم آروم و با حوصله دستشو پايين و بالا مي برد. اون يكي دستشو گذاشت روي نوك سينه هام. نوك سينمو گرفت و چلوند. اصلا اونجا نبودم. كيرم شده بود مثل سنگ. تفش خشك شده بود. ولي اصلادلم نميخواست دست از ماليدن بر داره. - داره مياد؟ -- نه حالا حالاها نمياد. اومد و نشست رو كيرم. كيرمو روي شكمم خوابوند. لبهاي كسشو دور كيرم انداخت و عقب و جلو ميرفت. سر كيرم از لباي كسش بيرون بود. زياد بهم حال نمي داد. ولي اون حال ميكرد.اينو وقتي فهميدم كه دستشو برد و سينشو گرفت و چلوند. بعد نوكشو با دست گرفت و فشار داد و بهش نگاه مي كرد. -- بكن توش اصلا توجهي نمبكرد. به كار خودش ادامه ميداد. كيرم قرمز شده بود و كلفت كلفت. از دفعه قبل هم گنده تر شده بود. بالاخره يه خرده كونشو آورد بالا و يه دستشو گذاشت رو تشك و با دست ديگش سر كيرمو گرفت و تو كسش فرو كرد.بعد يواش يواش روش نشست. همه چي دست اون بود. دلم ميخواست تند تند تكون بخوره. احساس ميكردم با اين روش بيشتر كيرم تو كسش فرو رفته. اصلا هيچي معلوم نبود. كيرم تو كسش بود. چفت كسش شده بود. همونطوري عقب جلو ميكرد. دستم بردم و كونشو گرفتم. همش چربي بود.ميخواستم بالا و پايينش كنم ولي زورم نميرسيد. تا اون نمي خواست نمي شد. سينه هاش تكون تكون ميخورد. دست بردم و سينه هاشو گرفتم. اصلا حاليش نبود. تمام كيرم و با كسش قورت داده بود. اصلا دلش نمي خواست بالا و پايين بره. حالا وقتش بود. محكم يه چك در كونش زدم. اصلا به من توجهي نميكرد. نوك سينه هاش سفت شده بودند. منظره اونا از پايين خيلي خوشگل بود. دلم ميخواست گازشون بگيرم ولي نميشد. زانوهاشو دور پهلوم فشار مي داد. احساس لذت داشت به درد تبدل ميشد. كي ولم ميكرد نمي دونستم. تو اون لحظه به خودم قول دادم ديگه به هيچ زني اجازه ندم كه روم بشينه. پاهاش و شل كرد و از عقب و جلو كردن دست كشيد. كيرمو ديگه داشت از جا ميكند. اومد و روم دراز كشيد. با اون سن و سال و تجربه هنوز بلد نبود رو آدم دراز بكشه. داشت خفه ميكرد كيرم از كسش در اومد. خيس بود. -- بذار بكنمت از روم رفت كنار. خواست دراز بكشه كه من نذاشتم -- نه صبر كن منتظر من شد. وقتي از جام بلند شدم تازه به عمق فاجعه پي بردم. كير و خايه و شكمم خيس خيس بودند. اين همه آب از كسش اومده بودند؟ كيرم برق ميزد. پشتش رفتم و پاهاشو از هم باز كردم. خودش فهميد ميخوام چيكار كنم. كونشو داد عقب و آرنجش و گذاشت زمين. بالفور تو كسش فرو كردم. از دفعه قبل هم خيس تر بود. تمام لپاي كسش خيس بودند. لاي كونش و باز كردم. چند تا تار مو دور سوراخ كونش بود. سوراخ كونش قرمز بود. من تند تند ميكردم. صداي چلپ چلپ برخورد ما تنها صداي تو اتاق بود. حس ميكردم به اوج شهوت رسيدم ولي آبم نميومد. -- از عقب بكنم؟ - نه كيرت خيلي كلفته دست از كردن بر نمي داشتم. چنگالامو تو لپاي كونش فرو ميكردم. دست بردم و از زير سينه هاشو گرفتم. مثه مشك اين رو و اون ور ميرفتند. وقتي سينه هاشو گرفتم سرعتم كم شد. واسه همين ولشون كردم. دوباره از بالاي پاهاش گرفتم و به كارم ادامه دادم. پوست كونشو ميكشيدم. دردش ميمود ولي چيزي نميگفت. به اوج لذتم رسيده بودم ولي آبم نميومد. ديگه نفسم بند اومده بود. تمركزمو از دست دادم و ولش كردم. - اومد؟ -- نه - پس چرا ول كردي؟ -- خسته شدم از جاش بلند شد و رفت طرف بسته دستمال كاغذي. منم همونطوري افتادم. نفس نفس ميزدم. تا حالا اينطوري نشده بودم. - چيزي ميخوري؟ دلم ميخواست آبم بياد. -- نه. آبم نيومد.حالم گرفتس. - برگرد به پشت خوابيدم. كيرم قرمز شده بود. يه خرده هم شل شده بود. دوباره تف انداخت و شروع كردن برام جلق زدن. به يكي دو دقيقه نكشيد كه آبم اومد. همش دو سه قطره بيشتر نبود. دستشو با دستمال پاك كرد. انگار با كاميون تصادف كرده باشم، ناي تكون خوردن نداشتم. مهين از اتاق رفت بيرون. دو سه دقيقه بعد صدام زد. منم رفتم بيرون - بيا شير كاكائو اوردم شورتامونو پامون كرده بوديم. دوباره شده بوديم همون آدمهاي قبلي. -- من برم - كجا؟ بمون صبح از خواب بيدارت ميكنم. تا يه جايي هم مي رسونمت. ساعت از دوازده گذشته بود. بدجوري خوابم ميومد. دلم ميخواست زودتر برم بخوابم. نيم ساعت بعد خوابيديم. من با شورت و اون با لباس خواب. لباسشو بالا زدم و يه پامو وسط روناش گذاشتم. پهلو به پهلوي هم خوابيديم. چشم تو چشم هم انداخته بوديم. وقتي بهم زل ميزد تازه يادم ميوفتاد كه مهين از من خيلي بزرگتره. چشمامو بستم. دستاي نرمشو رو صورتم ميكشيد. نفهميدم كي خوابم برد فقط يادمه بازم با نوازش دستاي اون رو صورتم از خواب پا شدم. - ساعت پنجه. پاشو تا من برم يه دوش بگيرم آماده شو كه صبحانه بخوريم. يه ساعت ديگه بايد برم سر كار. يه ساعت ديگه خونه بودم. دوباره همون اتاقهاي دانشجويي، زير شلواريهاي رنگ و رفته،‌ ظرفهاي نشسته تو جاظرفي، موستراحي كه گوشه كاسش شكسته بود و اتاقي كه بوي چس چندتا دانشجو فضاشو پر كرده بود.

نياز يک پسر به دادن


حدود 13 سالم بود که يک روز وقتي داشتم با پسر همسايه که چند سال از من بزرگتر بود بازي ميکردم به من گفت كه بيا با هم دكتر بازي كنيم. من كه تا اون موقع دكتر بازي نكرده بود چون برام تازگي داشت گفتم باشه. اون كه چند سال از من بزرگتر بود و تجربه بيشتري داشت مقدمات رو خوب چيده بود و خيلي زود منو روي زمين خوابوند كه مثلا معاينه كنه. موقع معاينه به همه جاي بدنم دست ميزد و ميماليد و چون ديد كه من اعتراضي نميكنم به كارش ادامه دا دو كم كم دستشو بطرف كير من برد و آروم آروم شروع به ماليدن كرد.من با اينكه فقط 13 سال داشتم اما ميدونستم كه اين كارها از كارهاي ممنوعه هست كه نبايدانجام داد ولي همون چند ثانيه مالوندن كافي بود كه كيرم تحريك بشه و احساس لذت تمام وجودم رو بگيره. لذتي كه تا به اون موقع تجربه نكرده بودم. علي هم كه سكوت منو نشان رضايت كامل ميديد با خيال راحت مشغوم كارش شد و خيلي زود شلوارم رو از پام پايين كشيد‚ شلوار خودش رو هم درآورد و با كيرش خوابيد روي كيرمن. پشماي كيرم تازه در اومده بودن و از اون موقع نگذاسته بودم كسي كيرمو ببينه. كيرعلي روي كيرم بود و با لذتي غير قابل وصف به كير من مالش داده ميشد. چيزي نگذشت كه علي دهانشو بطرف دهان من آورد و روي دهان من گذاشت و خيلي زود زبانش هم توي دهن من بود. اون روز براي اولين بار آبم كيرم بيرون آمد. علي گفت كه ديگه مرد شدم و اينكه اين نشانه مرد شدنه. گيج بودم نميدونستم چه اتفاقي افتاده اما ميدونستم كه هيچوقت تاحال اينطور از چيزي لذت نبردم. ديگه ”بازيهاي“ من و علي روزانه شده بود واز هر فرصتي كه پيش ميامد استفاده ميكرديم كه با هم باشيم. چون سنمونم چند سالي بيشتر با هم فرق نداشت كسي هم كاري زياد با ما نداشت. علي همسايه ما بود و مادرش هم با مادر من دوست بود. از اون روز به بعد تنها بازي ما شد لخت شدن و به بدن هم دست زدن‚ كير همو خوردن و ليس زدن و بعدش هم اينقدر به هم ماليدن تا آبمون بياد و بعد از مدتي هم علي براي اولين بار با اصرار زياد منو راضي كرد كه بگذارم منو بكنه و بعد از اون جوري شد كه اگه مدتي ميگذشت و علي منو نميكرد بي طاقت و بيقرار ميشدم و تا علي منو نميكرد آروم نميگرفتم.عين معتادي كه مواد بهش نرسه. تا يك روز جمعه كه مادرم براي كاري بيرون رفته بود و علي طبق معمول آمد خانه ما‚ تازه شلوارمو كشيده بود پايين و دستشو برده بود توي شورتم كه يكدفعه ديدم پدرم پشت در واستاده. هردومون خشكمون زد‚ پدرم با عصبانيت حمله كرد بطرف ما‚ علي بسرعت از درديگر خارج شد و پدرم در حاليكه كمربندش رو در مياورد با مشت و لگد و بعد با كمربندش به جان من افتاد. پدرم آدم مذهبي و خشني بود و چنين كاري از نظر اون گناهي با مجازات مرگ محسوب ميشد. اون شب كتك مفصلي خوردم و بعدش قدغن شدم كه هيچوقت ديگه حق ندارم علي رو ببينم. رو نداشتم ديگه به صورت پدرم نگاه كنم. پدرم ازاون روز چهار چشمي مواظبم بود و چند روز بعد كه يك روز جمعه بود با عصبانيت و خشونت گفت بايد باهاش به جايي برم. جرات نداستم بپرسم كجا و بدون اينكه حرفي بزنم همراهش راه افتادم. توي راه پدرم با خشونت شروع كرد به صحبت كردن با من. گفت كه بخاطر كثافتكاري كه كردم تصميم داشت كه منو بكشه وفقط بخاظر مادرم اين كار رو نميكنه. گفت اگه صداي اين كثافتكاري بيرون بياد ديگه بايد از شهر بره. من همينطور بدون اينكه حرفي بزنم گوش ميكردم. پدرم ادامه داد كه داره منو با خودش به منرل حاج آقا حسيني ميبره تا با خوندن و مطالعه قرآن و علوم ديني پيش اون شايد گناه عمل كثيفم كمي شسته بشه‚ و اينكه اگه حاج آقا از من راضي نباشه روز مرگ منه: “اينقدر با كمرم ميزنم تا له بشي و ديگه نتوتني كمر راست كني“. جاي اعتراض و بحث نبود. دم در منزل حاج آقا حسيني رسيده بوديم. من حاج آقا حسيني رو ميشناختم‚با پدرم سلام عليك داشت و توي روضه ها هم ديده بودمش. پدرم از قبل براي حاج آقا حسيني از كاركثيفي كه مرتكبش شده بودم تعريف كرده بود. از حياط منزل بزگ حاج آقا حسيني گذشتيم و به زيرزمين خانه كه محل كلاسهاي دروس ديني حاج آقا حسيني بود وارد شديم. حاج آقا كه مردي حدود 45 ساله بود منتظر ما بود. پدرم ياالله ي گفت و وارد اتاق شد و من هم پشت سرش راه افتادم ووارداتاق شدم. پدرم سلام عليك گرمي با حاج آقا كرد و منو نشون او داد و گفت: بنده زاده رو كه عرض كرده بودم آوردم كه نوكر شما باشه و بندگي شما رو بكنه شايد كه اخلاقش صحيح بشه. به من هم گفت:“ يادت باشه بهت چي گفتم‚ آقا اينجا صاحب تو هست‚ اگه گفت بمير بايد بميري“. سرم رو تكون دادم و ساكت موندم. حاج آقا نگاهي به من كرد و گفت: ايرادي نداره‚ درست ميشه‚ چند تا دعا هست كه براش مينويسم و از امروز هم روزاي جمعه كه من كلاس و طلبه ندارم بياد اينجا پيش من قرآن و علوم ديني ياد بگيره. پدرم آخرين نگاه خشمگين رو به من انداخت و بعد از خداحافطي با حاج آقا منو با اون تنها گذاشت. بعد از رفتن پدرم حاج آقا به من كه كناري ايستاده بودم دستور داد كه بيام جلو و روبروش بشينم. از ظرفي كه در كنارش بود آب نباتي بيرون آورد و به من داد. هر چه بود از پدرم مهربانتر بود. پرسيد: اسم آقا پسر چيه؟ آرام گفتم: مرتضي. حاج آقا بعد از اون ادامه داد: خوب آقا مرتضي شما با من راحت باش. پدر شما با من صحبت كرده كه چه اتفاقي افتاده. شما هم جوان هستي و خوش سيما هستي و جواني است و هزار پيچ و خم. اما اينجا پيش من ميتواني راحت باشي. من به شما كمك ميكنم تا خودت رو بهتر بشناسي. هر چه هم من و تو در اين اتاق بگيم و بكنيم از اين چهار ديواري بيرون نميره‚ متوجه شدي؟ با سر اشاره كردم. باريكلا‚ حالا بايد براي من تعريف كني كه بين شما و اون پسر ديگر چه اتفاقي افتاده تا من هم بدانم چه اتفاقي افتاد تا ببينيم كه چه بايد كرد. من تا بناگوش قرمز شدم. گفت قرار شد خجالت هم نكشي‚ يادت باشد كه چه بهت گفتم‚ هر چه من و تو در اين اتاق بگيم و بكنيم از اين چهار ديواري بيرون نميره حتي به پدرت. در حاليكه اينحرف رو ميزد دستش رو روي كير خودش گذاشت و نگاه مخصوصي به من كرد. 13 سالم بود اما زود همه چيز رو فهميدم. در اون لحظه فكرهاي مختلفي به سرم زد. به فكر پدرم افتادم كه چقدر احمق بود اما زود از فكر پدرم بيرون آمدم. چند هفته بود كه علي رو نديده بودم‚ حتي از ترس پدرم جغ هم نزده بودم. عين يه معتاد كه بوي مواد بهش خورده باشه به فكر اينكه شايد امروز يكي منو بكنه و آرومم كنه شديدا تحريكم كرده بود. باورم نميشد كه شايد به جايي آمده بودم كه ميتونستم هرموقع نياز داشتم بيام وبدون ترس ارضا بشم. من واقعا به گاييده شدن و احساس كردن يك كير كه داخلم بشه نياز داشتم و عادت کرده بودم. شايد هم حاج آقا ميدونست كه پسري رو كه يك بار گاييده باشن هميشه دوباره ميشه گاييد و اينو پدرم راحت بهش گفته بود و خوب ميدونست. صداي حاج آقا افكارم رو بريد: قرار شد براي من تعريف كني كه بين شما و اون پسر ديگر چه اتفاقي افتاده و خجالت هم نكشي. جرات حرف زدن از من سلب شده بود. حاج آقا گفت: ميدونم خجالت ميكشي. ايرادي نداره. من ازت سوال ميكنم تو فقط جواب بده. سرم رو دوباره تکان دادم. حاج آقا آروم سوالات خودش رو ميپرسيد و منم اول با كمي خجالت اما بعدش راحت تر به سوال هاي حاج آقا جواب ميدادم. حاج آقا انگار منوامتحان ميكرد. سوال هاش بي پرواتر و بي پرواترميشد. بگو ببينم چطور شد که با اون پسر نزديکي کردي؟ با هم بازي ميکرديم اون شروع کرد به بدن من دست زدن. به کجاي بدنت؟ من جوابي ندادم. اگر ميخواي خدا از گناهانت بگذره بايد بايد پيش من راستشو بگي, من هم برات دعا مينويسم که گناهانت شسته بشه. حالا هر سوالي ميپرسم اين دفعه بدون خجالت جواب بده.حالا بگو اون پسر به کجاي بدنت دست زد وقتي بازي ميکردي؟ به جلوي شلوارم. گفتم به کجاي بدنت, شلوار که جزو بدن نيست. به کجاي بدنت دست زد؟ با خجالت گفتم: به آلتم. چرا گذاشتي به آلتت دست بزنه؟ چون دست زد خوشم آمد. خوب پس چون خوشت آمد اجازه دادي با تو نزديکي کنه. حالا براي اينکه من برات دعا بنويسم بايد همه کارهايي را که با تو کرد اسم ببري تا من دعاي مخصوص همان کار را برايت بنويسم, پس گفتي اول به کيرت دست زد. از اين که حاج آقا حسيني جلوي من اسم کير رو آورده بود خيلي تعجب کردم. اما اين باعث شد که من هم راحت تر با او صحبت کنم. حالا يک سوال ميکنم بايد راستشو بگي , کيرشو توي سوراختم کرد؟ آره. چند بار؟ خيلي, هر بار که همديگرو ميديديم. حاج آقا حسيني حسابي تحريک شده بود. معلوم بود که از اين موقعيتي که پيش آمده خيلي خوشحاله و بخوبي کير راست شده شو ميديدم. حالا ديگه مطمئن بودم که حاج آقا حسيني ميخواد با کونم حال کنه و من هم که مدت زيادي بود که پسر همسايه رو نديده بودم و سوراخ کونم براي يه دادن حسابي فرياد ميکشيد واقعا به کار خدا آفرين گفتم که کاري کرده بود که پدر احمق و مذهبي من با پاي خودش منو به جايي ببره که روزي چند بار کونم بذارن. اگه با پسر همسايه مجبور بودم که با ترس و لرز حال کنم حالا خود پدرم با پاهاي خودش منو به جايي ميبرد که با خيال راحت اينقدر کون بدم که خارش کونم آروم بشه. صداي حاج آقا منو بخودم آورد: من يه دعا دارم که برات نوشتم. اما قبل از اينکه دعا رو بخونم بايد به همه جاهايي که اون پسره ديده يا لمس کرده دست بکشم. حالا بيا اينجا روي پتو کنار من بشين تا شروع کنيم. خارکوسته خيلي زرنگ بود. اما من از خدام بود که يک بار هم که شده بي دردسر حالي بکنم. تصميم گرفتم خودمو به خريت بزنم و بگذارم يه حال حسابي با کونم بکنه . رفتم و کنارش روي پتو نشسستم. معطل نکرد, در حاليکه به خيال خودش دعا ميخوند دستشو برد جلوي شلوارم, اول کمربندمو باز کرد, بعد شورت و شلوارمو همزمان از پام بيرون کشيد. کيرم که سفت سفت بود زد بيرون. هنوز زياد پشم در نياورده بودم. دستاشو گذاشت روي کيرم, حالي ميداد که نگو . يک دقيقه هم نگذشت که دهنش و زبونش روي کير و خايه من بود. همچين ميمکيد و ميليسيد که انگار فردا روز قيامته. يه چند دقيقه که مکيد دلش هواي کون کرد. منو برگردوند روي شکم خوابوند و با ديدن کون سفيد و برجسته پسربچه 13 ساله که خوابش رو هم نميتونست ببينه که به اين راحتي گيرش بيفته کلمات عربي بود که از دهنش در ميومد. چيزي نگذشت که انگشتشو روي سوراخم حس کردم. آخ جون, ميخواست اول منو انگشت کنه بعد کونم بذاره. مادر جنده حسابي وارد بود. انگشت وستشو هي دور سوراخم گردش داد, هي دور سوراخم گردش داد, ميخواست ببينه چقدر دوست دارم کون بدم و عکس العملم چييه. ميدونست بچه اي که چند بار کرده باشنش و با کونش حال کرده باشن ديگه به کسي نه نميگه. اما ميخواست مطمئن بشه. خوب منو حشري کرد, انگشتشودور سوراخ کونم ميماليد اما تو نميکرد. ديگه از خودم بيخود شده بودم. کير ميخواستم. سوراخم محتاج کردن بود. بي اختيار گفتم: بکن توش ديگه لامصب. گفت: قربان اين سوراخ بشم من که اينطور ميطلبه. چند بار پشت سر هم به انگشتش تف زد و با آب دهنش دور سوراخمو خيس کرد. حالي ميداد که نگو. انگشتشو کرد توي سوراخم و شروع کرد به انگشت کردن من و گاييدن من با انگشتش. نزديک يک ربع انگشتم کرد و بعد ازون زبونشو توي سوراخم کرد و تا ميشد منو با زبانش هم گاييد. خوب بلد بود منو براي کردن حشري و آماده بکنه. منو از زمين بلند کرد و جلوي خودش قرار داد. گفت: من پسر مثل تو نديدم. عکس تو توي آب چشمه هم هر مسلماني رو از راه بدر ميکنه. بگذار من از اون لبهاي هوس انگيز تو هم کام دل بگيرم و بعد از اون چيزي رو که ميدانم طالبش هستي بهت بدم. جوري منو حشري و تحريک کرده بود که جاي نه گفتن نبود. لبشو با ريش و سبيل سياه دورش روي لبهاي گرم و نرم من گذاشت و به عرش اعلا رفت. کامي رو که ميخواست از من گرفت. زير گوشم گفت: ميدونم که خيلي طالبي, ديگه منتظرت نميگذارم. بيا با آب دهدت خيسش کن که بهت فرو کنم تا آتشت تسکين پيدا کنه. عباَشو به کناري زد, شورت و شلوارش رو پايين کشيد و مار رو از کيسه بيرون آورد. چي بود, جنگلي پر از پشم سياه, و آلتي که به اندازه خط کش مدرسه بود و به کلفتي يک خيار چاق. دودل شدم, اين منمو پاره ميکرد, اما من چنان حشري بودم که فقط يک آلت در سوراخم ميتونست منو آروم کنه و حاج آقا حسيني هم اينو خوب ميدونست. گفت: حالا خيسش کن تا بهت تزريق کنم که آروم بشي. به دو دستم تف ماليدم تا با آب دهنم خيسش کنم و آماده براي ورود به سوراخم. حاج آقا حسيني گفت: با دستت نه, با دهنت خيس کن . سرم رو خم کرد و به طرف آلت خودش برد. با يک فشار داخل دهان من کرد و تا اونجايي که توانستم در دهان خودم جا دادم. بعد از چند دقيقه از دهانم بيرون آورد و گفت: حالا با زبانت خيس خيسش کن که ديگه چيزي نمونده به مرادت برسي. چند بار روي کيرش تف کردم و بعد با زبانم بالا و پايين کيرش رو ليسيدم و خيس کردم. داشت ميترکيد و من هم يا بايد کون ميدادم يا اينکه از حال ميرفتم. کيرشو بيرون آورد. يه بالش روي لبه کاناپه در کنار اتاق گذاشت و گفت: جوري روي شکم و روي اين کاناپه دراز بکش که بالا تنت روي کاناپه باشه و کيرت روي بالش قرار بگيره و کونت قشنگ به طرف من قمبل کنه. رفتم و جوري که گفت کونم رو براش قمبل کردم. گفت: پسر تو منو واله کردي, من ديگر بايد شب و روز در آتش تو بسوزم. اين سوراخ تو طلاست, به هر کسي نده.اينطور سفيد, اينطور تميز, اينطور ظريف, اين سوراخ تنگت, آن لبها, آن تن و بدن .........گفتم: بدمصب بکن. آخرين تف رو روي سوراخم زد, تف زيادي هم روي کيرش ماليد و سر کيرش رو روي سوراخم حس کردم. يا حضرت عباس, روز قيامت رسيده بود. يک دستش روي شانه من بود و با دست ديگرش کيرش رو گرفته بود و به سوراخ من هدايت ميکرد. سر کير که داخل شد آتشي در من زبانه کشيد. دست ديگرش رو هم روي شانه ديگرم گذاشت و گفت: يا علي و در يک چشم بهم زدن تا ته توي من بود. يک لحظه چشمام از فرط لذت سياهي رفت. حاج آقا حسيني تا ته توي من بود و داشت گاييدن رو شروع ميکرد. تا ته ميکشيد بيرون دوباره ميبرد تو. براي اولين بار مزه گاييده شدن واقعي رو فهميدم که يعني چه. همينطور که منو ميکرد سرم رو برگردوند و لبمو مثل ديوانه ها گاز ميگرفت, يک دفغه گفت الله اکبر وباچند لرزش و تکان شديد فوران آب کير داخل من شد. من هم در حال انفجار بودم. قبل از اينکه اولين لرزش من شروع بشه با يک تکان کيرشو از من بيرون کشيد, آبش کيرش که داخل من بود از سوراخم چکه ميکرد. سريع منو برگرداند و از پشت بر روي کاناپه خواباند و اولين لرزش من شروع نشده بود که فوري کيرم رو توي دهانش گرفت و اولين فواره من زد توي دهانش و پشت سر اون دومي و سومي... و همه رو تند تند قورت داد. آخرين قطره رو هم از دست نداد و ميک زد. ديگه از نا افتاده بودم. بيحال روي کاناپه دراز کشيدم. دستي روي کيرم کشيد و گفت: ميگويند از ائمه حديث بوده که آب مني پسر تازه بالغ اکثير جواني و شفاي هر درد است. دوباره با زبانش چند قطره کمي رو که بيرون زده بود ليسيد, انگار واقعا به چنان حديثي اعتقاد داشت. دوباره ازم لب گرفت, انگار نميتوانست از من دل بکنه. ساعت ميگذشت, از لذتي که برده بودم مست بودم, اما موقع آماده شدن بود.پدرم تا ساعاتي ديگر براي بردن من مي آمد. ساعت با قي مانده را با تعريف خاطرات سپري کرديم. من از کارهايي که علي پسر همسايه با من کرده بود برايش تعريف کردم و او برايم تعريف کرد که چقدر طالب بودن با پسربچه هاي همسن من است. برايم تعريف کرد که وقتي قديم در مدرسه علوم اسلامي شاگرد داشت با يک پسر 13 ساله تا زماني که به سن 22 سالگي رسيد بوده و وقتي اولين بار با کون اون پسر در سن 13 سالگي حال کرده بعد از اون خود پسر تا 9 سال مرتب پيش اون ميرفته که کون بده. حق داشت, من خودم هم حاظر بودم هر موقع که بخواد براش قمبل کنم. پدرم آمد, براي حاج آقا شيريني آورده بود, فکرش رو هم نميکرد که حاج آقا ساعتي قبل با کون پسرش حال کرده. حاج آقا حسيني ضمن تعريف از من به پدرم گفت که اگر مايل باشد مرا براي آموزش علوم ديني مرتب به پيش او بفرستد. پدرم شديدا از اين پيشنهاد استقبال کرد و خطاب به من گفت که بايد افتخار کنم که در محضر آقا علوم ديني را فرا ميگيرم. از حاج آقا حسيني خداحافظي کرديم و من در حاليکه جاي کير او را هنوز در سوراخم حس ميکردم به اتفاق پدرم راحي خانه شدم.

گائيدن هاله دوست نازي




جريان نازي رو كه براتون گفتم . پس نيازي نيست كه بگم من چه جوري با هاله اشنا شدم . بعد از دوستي من با نازي و 2 سال رابطه اي كه با هم داشتيم اتفاقات زيادي بين ما افتاد . كه يكي از اين اتفاقات باعث شد كه من از كس و كون هاله هم يه فيضي ببرم جريان از اين قرار بود كه من از اون شهري كه توش درس ميخوندم يه بار يه سوغاتي خوشگل واسه خونه اورده بودم كه قيمتش شصت هزار تومان بود . تو اين رفت و امدائي كه نازي به خونمون داشت اين سوغاتي رو ديد و از من خواست كه واسه اونم يكي از همون بيارم . اما چون من زورم ميومد شصت تومن پياده شم با كمال پروئي بهش گفتم پولش بده تا برات بيارم . كه نازي هم قبول كرد و پول رو بهم داد . اينم بگم كه ميونه نازي با شوهرش . سر جنده بازياي نازي بد جوري خراب شده بود . من پول رو گرفتم و رفتم شهرستان هنوز يه ماهي از رفتنم نگذشته بود كه نازي خبر طلاق گرفتن از شوهرش رو بهم داد . واسه من زياد فرق نميكرد چون من در هر صورت اونو ميكردم. اما واسه نازي خيلي فرق ميكرد چون راحتر ميتونست جنده بازي در بياره خلاصه نازي از شوهرش جدا شد . من براي تعطيلات نوروز به تهران برگشتم و به خيال اين كه يه زن بيوه كه هيچ كس بالا سرش نيست منتظرمه . اما انگار تو نبود من خيلي اتفاقات افتاده بود . نازي ديگه به تلفناي من جواب نميداد و به هيچ عنوان حاضر نبود كه من ببينمش . نميدونستم كه چي شده و چرا نازي بازي در مياره . خلاصه به هاله زنگ زدم كه از اون بپرسم چي شده . به هاله زنگ زدم و با كمال تعجب هاله بهم گفت كه نازي صيغه يه نفر شده و اون شخص به نازي قول ازدواج داده . خيلي اعصابم خورد شده بود . سوراخ فوري من حالا ديگه مال يه نفر ديگه بود . يكي ديگه با قول ازدواج خرش كرده بود. بايد فكرشو ميكردم كه نازي رو زمين نميمونه . اون قدر خوشگل بود كه گرگاي تهران راحتش نزارن .با نا امبدي گوشي رو قطع كردم و به خودم گفتم بايد به فكر يكي ديگه باشي چند روزي از اين ماجرا گذشته بود كه يه روز تلفن زنگ خورد . تلفن رو كه برداشتم با تعجب ديدم نازيه . فكر كردم كه دلش واسه من تنگ شده و دوباره ميخواد همه چي رو از نو شروع كنه. اما اون جنده با حالت سردو خيلي بي منت . بهم گفت زنگ زدم كه پولمو بگيرم ( همون شصت تومن ) . اما من پولو خرج كرده بودم و تصميم داشتم به خاطر اين كيري كه خوردم تلافي كنم . واسه همين ميخواستم بهش بگم بهت نميدم كه يه فكري به سرم زد . چون ميدونستم كه چند روز ديگه خونمون خالي ميشه بهش گفتم كه دو روز ديگه بيا خونمو پولتو بگير . اولش ميگفت نه من تو رو ميشناسم اذيتم ميكني . من اونجا نميام . بيا بيرون پولمو بده كه من بهش گفتم عمري من پولتو بيام بيرون بهت بدم . من تا يه بار ديگه نكنمت بيخيال نميشم . كه اونم شروع كرد به زبون ريختن كه من الان ديگه صاحب زندگي هستم نميخوام زندگيمو كه تازه شروع كردم خراب كنمپيش خودم گفتم اخه جنده وقتي شوهر داشتي جنده بازي در مياوردي . حالا كه صيغه يكي ديگه شدي واسه من شدي بچه مومن . بهش گفتم پولتو ميخواي فلان ساعت خونم بيا پولتو بگير و گوشي رو قطع كردم .روز قرار شد و يه چي ته دلم ميگفت كه نازي مياد . خودمو اماده كرده بودم كه با 1 ساعت تاخير صداي زنگ خونه رو شنيدم . گوشي رو كه بر داشتم ديدم هاله پشت در و ميگه منتظرم كه پولو بياري . رفتم جلوي در و بهش گفتم مگه قرار نبود خود جنده ش بياد پس چرا تو رو فرستاده . كه هاله شروع كرد به من من كه كار داشت و مهمون داشت و منو فرستاد . منم گفتم باشه بيا تو پولو بهت بدم . كه هاله گفت نه تو نميام . بهش گفتم بيا تو الان همسايه ها ميبينن ابروم ميره . ( اين توضيح لازمه كه هيچ وقت يه زن سالم با يه جنده دوست نميشه) هاله راضي شد و اومد تو و بدون اين كه بشينه گفت روز باش پولو بده ميخوام برم . كه من بهش گفتم بابا يه دقيقه صبر كن الان برات ميارم . تو بشين تا برم از تو اتاق پولو بيارم . من دروغ ميگفتم چون اون موقع هيچ پولي نداشتم كه بهش بدم . رفتم تو اتاق و يه كيف خالي رو اوردم . به هاله گفتم نازي بهت گفت فقط پولو بگير . اونم گفت مگه قرار چيز ديگه اي هم بدي . كه من گفتم نه قرار ه چيزي بگيرم . هاله شونه هاشو انداخت بالا كه به من چيزي نداد كه بيارم . بهش گفتم لازم نبود چيري بهت بده چون كه تو اون چيز همراته . هاله گفت منظورت چيه نميفهمم كه چي ميگي . گفتم ببين من به نازي گفته بودم تا يه بار ديگه نكنمت پولتو نميدم . اونم قبول كرد. حالا كه تو رو فرستاده معلوم ميشه اين وظيفه رو به تو سپرده هاله شروع كرد به فحش دادن كه تو ونازي غلط كردين مگه الكيه . نيازي به زور و اجبار نبود چون ميدونستم كه هاله جنده س . رفتم طرفش و دستاشو گرفتم و اروم لباشو بوسيدم بهم گفت خواهش ميكنم كه ولش كنم تا بره . گفت اصلا من به ريش بابام خنديدم كه اومدم اينجا به من چه كه نازي از تو طلبكاره . كه باز لبامو چسبوندم به لباش . بدون اين كه حرفي بزنم اروم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي مانتوش . هاله هيچي نميگفتو لباشو محكم بسته بود كه نتونم خوب بخورمشون . منم بدون اين كه حرفي بزنم با سينه هاش ور ميرفتم كه هاله بهم گفت تو رو خدا بيخيال من شو من مثل نازي نيستم من زندگيمو دوست دارم . كه منم بهش گفتم خودت خواستي نبايد كار كس ديگه اي رو قبول ميكردي .ميدونستم اينا همش زر مفت و اگه كسي راضي نباشه اينجوري تا نميكنه و حداقلش يه جيغو دادي را ميندازه اروم شروع كردم به در اوردن لباساش و تو يه چشم به هم زدن لخت مادر زاد جلود من بود . بهش گفتم كه نازي بهت نگفته كه من چقدر از ساك خوشم مياد . هاله گفت نه نه نه من بدم مياد نميتونم و من كيرمو ميمالوندم رو صورتش . و بهش ميگفتم بخور خوشگله من فقط يه كم بخور . كه اون با بي ميلي كير خوشتراش منو انداخت تو دهنشو و ميمكيد بعد چند لحظه بلندش كردمو بردمش نزيكه كاناپه به حالت قنبل دستاشو انداخت رو مبل و كون خوشگلشو تسليم كير گرسنه من كرد .با دستام ميزدم رم كونش و قربون كونش ميرفتم .خيلي حشري شده بودمو كونش از بس ضربه خورده بود قرمز شده بود . دوست نداشتم بكنم تو كسش چون ميدونستم زود ابم مياد . واسه همين مدام با كس و كونش بازي ميكردم ضربه ميزدم كه هاله گفت بسه ديگه بكن من ديرم شده بايد برم من گفتم نه بايد التماس كني كه منو بكن . من دوست دارم اينو بگي . بگو منو بكن زود باش بگو كه هاله گفت مسخره بازي در نيار به زور منو لخت كردي حالا ميخواي اتماس كنم كه منو بكني عمرا التماس كنم جنده دوست نداشت اون طوري كه من ميخوام باشه . فقط ميخواست من زود خالي كنم . منم بدون معطلي كيرمو انداختم تو كس ابدارش . دلم ميخواست به جاي لذت درد بكشه واسه همين با تمام قدرت تلمبه ميردم .اما انگار كسش حرفه اي تر از اين حرفا بودو فقط اه و اوه ميكرد . با هر تلمبه اي كه ميزدم يه ضربه هم به كونش ميزدم . اين كارم اذيتش ميكرد . به همين خاطر من محكم تر ميزدم . اون قدر اين كارو كردم كه كونش سرخ شده بود . تصميم داشتم كه بزارم تو اون كون سفيدشو از اون كون خوشگل هم كام بگيرم . اما اب كيرم مجال ندادو با فشار تو كسش خالي كردم . اومد بگه تو كسم نريز اما ديگه دير شده بودو من همه اب رو تو كسش خالي كردم و يه چند لحظه اي تو همون حالت موندم بعد از اين كار لباساشو پوشيد و گفت كه حالا پول رو بده منم گفتم برو تو اون كيفه از تو اون بردار هاله كيف رو باز كرد و گفت كو تو اين كه پولي نيست منم بهش گفتم . من پولو از نازي گرفتم و به خودشم ميدم . تا خودش نياد از پول خبري نيست . كه يهو فحش و بدوبيراه بود كه نثار من ميشد اما من بيخيال اين حرفا بودم به اون چيزي كه ميخواستم رسيده بودم . ميدونستم كه هاله اون قدر بي ابرو نيست كه بخواد داد و بيداد كنه . بعد كلي فحش هاله دمش رو انداخت رو كولش و رفت منم سر مست از يه سكس با هال به كس ننه ي نازي و هاله ميخنديدم

دايي پيروز


سلام من يک گي هستم. به نظر من يک گي واقعي احساسش نسبت به سکس فقط شهواني نيست و به موازات اين سکس بايد احساسات عاطفي و روحيش هم ارضاء بشه. گي بودن من به دو دوره قبل و بعد از فهميدن اين رازم از سوي داييم بر مي گرده. سه سال پيش که بيست و سه سال داشتم. در يک شب مستي که با داييم تنها بودم او پي به رازم برد. اثرات برملا شدن راز گي بودنم پيش داييم زندگي من رو دگرگون کرد که مي خواهم داستان اون شب را براي دوستان تعريف کنم و مي دونم براي کمتر کسي پيش آمده باشه که با داييش هم بستر شده باشه. عصر يک روز پنجشنبه مرداد ماه بود. داشتم رمان خانه ادريس هاي خانم غزاله عليزاده رو مي خوندم. نويسنده قهاري که وقتي فهميد سرطان لاعلاجي گريبانگير ش شده در سالهاي دهه شصت خودش رو توي جنگل گلستان دار زد. بگذريم. غرق در رمان بودم که مادرم گفت امشب داييت تنهاست اين غذاها رو ببر بهش گفتم که براش شام مي فرستم. منم شال کلاه کردم که برم خونه داييم. اون موقع دايي پيروز يه مرد سي و سه ساله کشتي گير و درشت هيکل و رعنا بود که من هميشه وقتي باهاش مي رفتم استخر يا موقع تمرين کشتي تو باشگاه مي ديدمش سعي مي کردم به چشم يه مرد غريبه نگاهش کنم و از ديدن اون همه جذابيت سکسيش لذت ببرم. دايي پيروز خيلي هم با محبت بود. و ما خيلي با هم صميمي بوديم حتي بعد از ازدواجش که مشغله اش زياد شده بود ولي هميشه اگه مي خواست بره استخر يا کوه من رو هم با خودش مي برد. ما شبهاي زيادي رو با هم پاي بساط مشروب نشسته بوديم و من هميشه به عنوان يک همراز و رفيق خوب بهش تکيه داشتم الا اينکه هيچ وقت از احساسات همجنسگرايانه ام بهش چيزي نگفته بودم. خلاصه با ذهني غرق در فضاي رماني که مي خوندم رسيدم در مجتمعي که دايي پيروز اينها در دزاشيب تهران و در طبقه هفتم اون ساکن بودن. وقتي اومد در رو باز کرد طبق معمول يه رکابي تنگ و يه شلوارک ساق کوتاه پاش بود که هميشه برام چشم نوازش مي کرد. بابت شام تشکر کرد و گفت فردا تعطيله امشب رو پيشم بمون هم من تنها نمي مونم هم يه لبي تر مي کنيم. قبول کردم. و لباساي بيرونم رو درآوردم. همراه شام که يه کباب تابه اي خوشمزه و پلو بود شروع کرديم به ويسکي خوردن. و تعريف و بگو بخندمون به راه بود. وسطاي شام کله هر دومون داغ شده بود. گرممون شده بود اون از سر ميز پاشد و رکابي و شلوارکش رو درآورد و با يه شورت تنگ که تموم برجستگيه کيرش رو در معرض ديد مي گذاشت نشست پشت ميز و رانهاي کلفتش که با موهاي نرم مشکي پوشيده شده بود روي لبه هاي صندلي پهن شد. من اين صحنه رو از روي ميز که شيشه اي بود مي ديدم و تموم رگهام که داغيه مشروب هم توشون دويده بود پر از نيروي شهوت شد. گفت خيلي داغ کردم تو هم مي خواي لخت شو که راحت باشي منم تي شرت و شلوارکي که اون بهم داده بود درآوردم و مثل هميشه هر چي احساس مستيم بيشتر مي شد نسبت به داييم که همپياله هميشگيم بود بيشتر احساس جنسي پيدا مي کردم. اون چشماي خمار مشکي. اون سبيل پر پشت سياه که تو مستي لبهاي خندانش رو جلوه بيشتري مي داد. و اون بر و بازوي عضله اي و پر مو و سينه هاي برجسته و پشمالو که سر گذاشتن روشون مطمئنم آرزوي هر مرد همجنسگراييه و رانهاي کلفت و پاهاي خوش تراش پر ماهيچه. اما چي مي شد کرد که داييم بود و حس هم خوني نمي گذاشت بيشتر از يه چشم چروني پنهاني کار ديگه اي باهاش بکنم. خلاصه اش کنم اون شب خيلي خوش گذشت و ما کلي مست بوديم و با هم تخته نرد بازي کرديم و فيلمي که از روي رمان زيباي پرنده خارزار کالين مکالو ساخته شده نگاه کرديم که البته از بس طولاني بود بعد از دو ساعت ديدن، بقيه فيلم رو گذاشتيم واسه يه وقت ديگه. ساعت نزديک به دو صبح شده بود. من اونقدر مست بودم که وقتي پاشدم برم توالت تلو تلو مي خوردم. وقتي برگشتم ديدم دايي پيروز لم داده روي مبل و کيرش از زير شورت خودنمايي مي کنه و ماهواره رو روشن کرده و داره کانالهاي سکسي رو يکي يکي عوض مي کنه. بعد گذاشتش رو اکس اکس ال و خنديد و گفت بيا يه کم بريم تو بهر راز آفرينش. يه مرد و زن داشتن با هم اورال سکس مي کردن و کير و کس همديگه رو ليس مي زدن گفت به به شب جمعه اس ليلي کجايي؟ (خانمش) منم مي خنديدم و البته تموم حواسم به رانهاي کلفتش و تجسم کيرش که برجستگيش از روي شورتش دل مي برد بود. گفت خفه مگه نمي بيني مستم يه وقت بهش نگي تو اين حالت جلو توازش ياد کردم. هر دومون خنديديم و ساکت شديم اون محو سکس مرد و زنه شد منم محو شرر شهوتي بودم که از چشماي مست و خمارش روي صفحه تلويزيون مي ريخت. دستش رو گذاشت روي شورتش و آروم رو کيرش دست مي کشيد. با اوج تلمبه هايي که مرده مي زد و آه و اوهي که زن مي کشيد و از شهوت پيچ وتاب مي خورد دايي پيروز کيرش رو محکمتر توي مشتش مي گرفت و هر چند دقيقه يه بار مي گفت: اوف جون چه کردني از اين ساقيه سيمين ساق مي کنه. ديگه معلومه من با ديدن داييم تو اون حالت و ذهنيت سکسي اي که بهش داشتم چه حالي شده بودم. کيرم بلند شده بود و عملا هيچ تلاشي براي پنهان کردن شهوتم نمي کردم چون مي دونستم اون شهوتم رو به حساب ديدن فيلم مي زاره. اونم ديگه کيرش راسته راست شده بود و به خاطر تاثير ويسکي و به مصداق اصطلاح مستي و راستي هيچ کدوممون در قيد اينکه همديگه رو فرو رفته در شهوت که خصوصي ترين غريزه انسانيه وبا کيرهاي راست شده مي ديديم نبوديم. اما دايي پيروز اين رو هم نمي دونست که من از ديدن بدن برهنه و کير راسته اونه که دارم به خودم مي پيچم نه از ديدن صحنه هاي فيلم سوپر. دايي کيرش رو از شورت بيرون آورده بود آروم مي ماليد و دس به سينه هاش مي کشيد.باورم نمي شد که کير داييم رو که اونقدر برام جذاب بود راست شده و پر از شهوت دارم از نزديک مي بينم خودم رو به زور سر جام نگه داشته بودم ولي دلم مي خواست بلند بشم برم جلوش زانو بزنم و کيرش رو ببوسم. از اون فاصله تقريبا دو متري به راحتي پيش آبش رو مي ديدم که کلاهک کيرش رو خيس کرده بود. اون هر از گاهي نگاهي به کيرش مي کرد و يه نگاهي به من مينداخت که داشتم مثه اون کير داغم رو مي ماليدم فکر کنم مي خواست خيالش راحت بشه که منم تو وضع اون هستم و با خيال راحت به کارش ادامه بده. بالاخره مرد و زن توي فيلم به ارگاسم رسيدن و مرد کيرش رو از کس زنه درآورد و در حالي که با فرياد آه ناله مي کرد آبش رو روي شکم و سينه هاي خودش پاشيد و زن هم در حالي که داشت آب مرد رو از روي شکم و سينه اون ميليسيد باقيمانده شهوتش رو به نمايش مي گذاشت. بعد از اون تيزرهاي تبليغاتي که بيشتر مربوط به سکس بود شروع شد. دايي پيروز در حالي که شورتش رو تا زير بيضه هاي درشتش پايين آورده بود پاشد رو به من کرد و گفت مي خواي آبت رو بياري؟ گفتم آره. دل تو دلم نبود فکر مي کردم چه خوب مي شه اگه الان بگه بيا تو بغلم اما گفت من مي رم دوش آب سرد مي گيرم تو هم خودت رو راحت کن و شورتش رو کاملا از پاش درآورد. واي دايي پيروز لخته لخت جلوي چشمم بود. داشتم از زور شهوت مي مردم ولي بازم با وجود اينکه به خاطر مستيه زياد چندان عقلم سر جاش نبود جرات نمي کردم يه کاري بکنم که بفهمه چقدر دلم مي خواد باهاش سکس کنم. اون رفت حموم و من با اين فکر که حتما مي خواد تو حموم جلق بزنه رفتم پشت در حموم و سعي کردم ببينم چي کار مي کنه.در رو به اندازه چند سانت باز کردم ديدم کمي با کيرش بازي کرد و نگاش کرد ولي بعد رفت زير دوش. با ولع تمام دوش گرفتنش رو نگاه کردم و از ديدن بدن خيسش و چکيدن قطره هاي آب از نوک موهاي بدنش و کير خوش تراشش که يواش يواش کوچک مي شد و از ديدن هر حرکتي که باعث منقبض و منبسط شدن عظله هاي بدنش مي شد کيرم رو بيشتر فشار مي دادم و مي ماليدم. قبل از اينکه کارش تموم بشه آروم در رو بستم و اومدم سر جام نشستم با نا اميدي شورتم رو پوشيدم. حتي هوس اينکه جلق بزنم از سرم پريده بود انگار با دوش آب سردي که اون گرفت شهوت منم فرو کش کرد. مي دونستم هيچ جوري نمي شه حتي به داييم دست بزنم چه برسه که تو بغلش بخوابم. همين فکر سردم مي کرد. اما حتي الان هم با ياد آوريه اتفاقهايي که بعدش پيش اومد بدنم به رعشه ميفته. دايي پيروز با حوله پالتويي که جلوش باز بود و مي شد بدن برهنه اش و کيرش رو که با اينکه کاملا خوابيده بود ولي عظمتي بود براي خودش اومد رو مبل نشست. گفت آبت رو آوردي جوجو؟ ( از بچگي وقتي مي خواست کمي سر به سرم بزاره بهم مي گفت جوجو) گفتم نه بي خيالش شدم. گفت کار خوبي کردي جلق زدن خوب نيست بعد هم گفت تو آخرش دوست دخترات رو نشونم ندادي يه بار نشونم بده ببينم چند مرده هلاجي؟ من قبلا بهش به دروغ گفته بودم دوست دختر دارم که پيشش کم نيارم در حالي که من کاملا همجنسگرا هستم و اصلا به جنس مخالف گرايش جنسي ندارم. من با يه لبخند در جواب حرفش موضوع رو دنبال نکردم حوصله اينکه تو اون مستي و در حالي که اون رو لخته لخته جلوم مي بينم لب به دروغ باز کنم ديدم هيچي نگم راحتترم اونم گير نداد گفت جوجو پاشو دو تا گيلاس پره ديگه بريز بخوريم و يواش يواش بخوابيم. ما گيلاس آخر رو خورديم اون حوله اش رو درآورده بود و هنوز لخت مادرزاد رو مبل نشسته بود کنارم. منم به راحتي چش چروني مي کردم و از اينکه کمتر از چند سانت با بدن برهنه اش فاصله ندارم و نمي تونم کاري بکنم حسرت مي خوردم. دايي پيروز گفت هر دومون داغيم هوا هم گرمه موافقي بريم تو بالکن بخوابيم؟ گفتم آره. گفت ولي بالکن کوچيکه فقط مي تونيم يه تشک بندازيم اگه مي دوني اذيت مي شي رو يه تشک بخوابيم تو بخواب تو اتاق جلو در بالکن. من که ديدم مي تونم در کنارش رو يه تشک بخوابم و حداقل از گرماي بدنش لذت ببرم گفتم نه اذيت نمي شم اونقدر مستم که خوابم سنگين ميشه. گفت پس مثه بچه آدم بخواب يه وقت شيلنگ تخته نندازي از خواب بپرم هر دومون خنديديم پيش خودم فکر کردم چقدر دوستش دارم و خودم رو به خاطر هوسي که به سکس باهاش داشتم سرزنشش کردم اما پيش خودم مي گفتم خب اون براي من يه مرد ايده آله هم از نظر اخلاقي هم از لحاظ جنسي. تو اين عوالم بساط مشروب خوريمون رو جمع مي کردم و اونم بالکن رو واسه خوابيدنمون آماده مي کرد. ساعت چهار صبح بود سرم داغه داغ بود و تموم بدنم پر از افکار سکسي. من زودتر از دايي پيروز دندون شستم و رفتم دراز کشيدم تو بالکن و ملافه رو کشيدم رو خودم هر از گاهي يه نسيم بي رمغ که بوي درختهاي باغهاي دزاشيب رو مي شد توش احساس کني از لابلاي گرماي هوا مي خورد به صورتم و روح مغشوش و شهوتناک و مستم رو آروم مي کرد. به خودم گفتم ديدي دايي پيروز چقدر خوددار و محکمه؟ با اينکه تو مستيه شديد و شهوت کامل ديديش اما تو حموم که تنها بود حتي جلق هم نزد و با آب سرد خودش رو آروم کرد. بعد تو زشت ترين فکرا رو براي سکس با اون با دايي خودت تو مغزت مي پروروني. باز پيش خودم مي گفتم چي کار کنم داييمه که باشه. اصلا به من چه که اون اينقدر جذابه..... خلاصه در گير اين منازعهءعقل و هوسم بودم و به خاطر مستي هوسم قوي تر بود که دايي پيروز اومد رو سرم ، هنوز لخت بود ولي يه شورت تميز پاچه دار کرده بود پاش. خوابيد کنارم و گفت چطوري جوجوي دايي؟ قند تو دلم آب شد بازم هم شهوت وجودم رو گرفت به خودم خنديدم ياد اون شعر وحشي بافقي افتادم که مي گه: باده کو تا خرد اين دعوي بيجا ببرد...*...بي خودي آيد و ننگ خودي از ما ببرد. دايي پيروز با اون طول و عرضش خوابيد کنارم و بيشتر تشک رو اشغال کرد و اين بهانه خوبي بود که من بتونم بازو و پاهام رو بچسبونم به بازو و پاهاي اون. و گرماي لذتبخش بدنش رو احساس کنم ديدم بهتره به همين قانع باشم و و خودم رو آزار ندم. هر دومون به پشت خوابيده بوديم و صداي نفسهاي دايي رو گوش مي دادم که اون آروم و شمرده شروع کرد به زمزمه کردن شعر: خرد مستست و دل مستست و جان مست به سودايت روان ناتوان مست ز حد بگذشت مستيهاي ذرات فلک مست و زمين مست و زمان مست همين طور مي خوند و سينه و شکمش رو ميخاروند و با موهاي سينه اش بازي مي کرد. کاري که مي دونستم هميشه موقع خواب خانمش براش مي کنه و کلا عادت داره سر و سينه اش رو بخارونه تا خوابش ببره. اين رو قبلا نمي دونم کي خودش بهم گفته بود. گفتم دايي مي خواي من بخارونمت گفت اگه اين کار رو بکني که خيلي دمت گرمه. دستم رو بردم رو سينه اش از لمس کردن بدنش تموم بدنم داغ شد نوازش موهاي نرم و پر پشت سينه و شکمش خودم رو هم به خواب مي برد و اونم داشت با صداي دو رگهء خواب آلود و مست از مستي مي خوند: بيا در باغ و شور بلبلان بين سمن مست و چمن مست. ارغوان مست شراب ناب رحمان را چه گويم؟ کزو دلداده مست و دلستان مست.................. يهو آهي کشيد و گفت کاش امشب ليلي بود مي دونستم تو اين مستي چي کارش کنم. نمي دونم شهوتي که داشتم با خاروندن بدنش بهش منتقل شده بود که يه دفعه باز ياد سکس افتاد يا چيز ديگه اي تو ذهنش اومد. تموم جراتم رو جمع کردم و در حالي که از شدت هيجان و ترس دهنم خشکه خشک شده بود گفتم خب حالا امشب يه جوري با من سر کنين مگه چي مي شه؟ کاملا معلوم بود که جا خورده دستش رو گذاشت رو دستم که داشتم دور و بر نافش رو مي خاروندم و چقدر دوس داشتم که برم پايينتر. دست داغش من رو لرزوند گفت جوجو تو خواهر زاده امي وگرنه من که واسه پسر مي ميرم. حالا اين من بودم که جا خوردم يعني جا نخوردم از خودم بي خود شدم. ديگه اختيارم دست خودم نبود و بهم حق بدين که تو اون شرايط هر کسي ديگه اي هم جاي من بود شايد همين طوري مي شد. تو اون لحظات که حس مي کردم قلبم داره از تو دهنم مي زنه بيرون هر دو ساکت شديم اما کاملا معلوم بود که تو اون مستيه لا يعقل که هر دومون چيزايي از هم ديديم که تو اون همه سال نديده بوديم و با اين حرفاي آخري که رد و بدل کرديم اونم الان احتمالا داره به همبستر شدن با يه پسر فکر مي کنه و در شهوت کامل فرو رفته چون نفسهاش مثه من تند تر شده بود. شايد داشت به من فحش مي داد که فيلش رو ياد هندوستان انداخته بودم. بدون اينکه ديگه کنترلي روي خودم داشته باشم دستم رو رسونده بودم به کش شورتش دائم اين تصور ميومد جلو چشمم که دايي پيروز هم همجنسگراس و به قول خودش واسه پسر مي ميره و تجسم در آغوش کشيدن يه پسر رو که وسط بازوهاي کلفتش گم شده از خود بي خودم مي کرد. نيم نگاهي به دايي کردم چشماش بسته بود و نم کمي از عرق روي پيشونيش نشسته بود و پره هاي دماغش تند تر از حد عادي باز و بسته مي شد. حالا دستم کاملا با کيرش تماس پيدا کرد و از اينکه کاملا راست شده بود هم خوشحال بودم هم پر از هيجان و ترس که اگه کيرش رو بگيرم چه عکس العملي بروز مي ده ضربان تند قلبم رو حس مي کردم جراتم رو جمع کردم و کير داغ دايي پيروز رو از روي شورت گرفتمش تو دستم. يهو انگار که از خواب پريده باشه تکون خورد دستش رو گذاشت رو دستم و از کيرش جداش کرد و گفت ده؟ نکن زشته. من ملتمسانه و ديگه بدون اينکه از عکس العمل منفيش بترسم گفتم اي بابا خب بزارين بمالمش تا آبتون بياد راحت بشين. اما جوابش زياد تند نبود گفت آخه خجالت مي کشم ازت تو چرا بايد اين کار بکني برام؟ ديگه تعارف رو گذاشتم کنار گفتم: خب چه عيبي داره شهوتي شدين مست هم هستين منم که غريبه نيستم بزارين کمکتون کنم تا راحت بشين و دستم رو از تو دستش بيرون کشيدم و باز کيرش رو گرفتم تو دستم کيري که تا حالا به اون کلفتي و درازي لمس نکرده بودم. دايي پيروز تموم نفسش رو ريخت بيرون و حس کردم که ديگه کاملا خودش رو به شهوتش سپرد چون نفسهاش تندتر شد و شروع کرد به ماليدن دستم که باهاش کيرش رو مي مالوندم دلم مي خواست بهش بگم دايي دوستت دارم و خودم رو تو بغلش بندازم اما با اينکه مي ديدم با ماليدن کيرش غرق شهوتش کردم مي ترسيدم چيزي بگم يا کاري بکنم. اما نوازشي که به دستم مي داد وجودم رو مملو از عشق و هوس کرده بود. يهو گفت پس بزار منم آب تو رو بيارم جوجو. و دستش رو گذاشت رو کيرم و هر دو به پهلو روبروي هم خوابيديم و باورم نمي شد که دايي پيروز هم کير من رو گرفته تو دستاش گفت اوف ديگه جوجو نيستي خروسي شدي واسه خودت و خنديد نگاهمون تو چشم هم بود و من که ديگه غرق لذت شده بودم دستم رو بردم زير شورتش و کيرش رو گرفتم و به ماليدن ادامه دادم. دستم با پيش آبش کملا ليز شد و بدون هيچ مشکلي روي کيرش بالا پايين مي رفت اونم دستش رو کرد تو شورتم و کيرم رو محکم گرفت. يواش يواش نفسهاي تندمون با آه و اوه توام مي شد و نا خودآگاه پاهامون رو به پاي هم مي ماليديم. و حرکات دستامون دور کير هم تند تر مي شد باز نگاهم به چشماش افتاد در حالي که صداش مي لرزيد گفت جون..... دستت درد نکنه جوجوي خودمي بمال بمال اوف قربون دست جوجوي خودم برم ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم با صدايي که دوست داشتم تموم حس تسليمم رو توش بريزم گفتم دايي به خدا خيلي دوستت دارم. اونم گفت جون! منم همينطور جوجوي مهربونمي تو. خودم رو چسبوندم به سينه هاي پشمالوش و گونه هام رو چسبوندم به صورتش و گونه هامون رو به هم مي ماليديم و آه اوهمون به هوا رفته بود. سعي کردم لبم رو به لبش برسونم و وقتي لباي گرم و سبيل نرمش رو روي لبام احساس کردم انگار که برق گرفتم و اين حالت رو تو دايي هم احساس کردم ولي اون سعي مي کرد فقط لبم رو ببوسه و دهنش رو باز نکنه هنوز ملاحظه اينکه من خواهر زاده اش هستم و نبايد هر کاري رو باهام بکنه با وجود اينکه مسته مست بود و حشريه حشري شده بود مي کرد. و همين خوددار بودنش حس علاقه و عشق من رو نسبت بهش بيشتر مي کرد. تو اون حالت کاملا از جلو به هم چسبيده بوديم و پاهامون مثه لبه هاي دو تا قيچي تو هم رفته بود و دستامون که دور کير هم بود به هم چسبيده بود. هنوز لبم روي لبهاش بود و تونستم زبونم رو تو دهنش کنم و دور زبونش بچرخونم اين مانع هم از سر راهم برداشتم و دايي پيروز در حالي که گرماي نفسش رو ول مي داد تو صورت و دهنم تسليم اين خواسته ام هم شد و شروع کرد با ولع تموم لب و دهنم رو خوردن و قربون صدقه من رفتن دستش رو از روي کيرم برداشتم و دست خودمم کنار کشيدم و دور کمرش انداختم و کيرم رو به کيرش فشار دادم از لذتي که گرماي بدنامون به هم داد يه ناله اي کرديم و ديگه کاملا به هم چسبيديم و کيرامون رو روي هم فشار داديم. دستش رو روي کمرم مي کشيد و دائم مي گفت قربونت برم. فداي اين لبات جوجو. سعي مي کرد دستش به کونم نخوره ديگه هيچي حاليم نبود دستش رو گرفتم و گذاشتم روي کفلهاي کونم و بيشتر خودم رو بهش چسبوندم بدنامون خيس عرق شده بود و کيرامون بين شکمامون در رفت و آمد بود و دايي پيروز از زور شهوت کفلهاي کونم رو چنگ مي زد و زبونش رو تو دهنم مي چرخوند. داشتم ارضا مي شدم اما نمي خواستم کاري رو که شروع کردم به اينجا ختم بشه به حدي از هم آغوشي با مردي که بهترين رويام بود سرمست بودم که دلم مي خواست حتما امشب من رو بکنه و وجود آب کيرش رو توي کونم حس کنم. لبم رو از رو لباش برداشتم و با يه حرکت تند نوک سينه هاي برجسته اش که ميون پشماي نرم گم شده بود به دهن گرفتم آه از نهاد دايي پيروز بلند شد. به پشت خوابيد و من رو کشيد رو خودش منم در همون حال نوک سينه هاي مردونه اش رو ليس مي زدم و مي مکيدم تو دهنم. کيرم رو روي شکمش مي ماليدم و با رانهام کيرش رو محکم گرفته بودم و خودم رو بالا پايين مي کردم. دايي پيروز هم دست مي کشيد تو موهام و با صداي منقطع و لرزون مي گفت جون قربون اون لباي داغت برم ديوونه ام کردي خيلي مخلصتم به خدا. اين حرفاش من رو ديوونه تر مي کرد. از آه و ناله هاش حس کردم داره ارضا مي شه واسه همين کيرش رو از فشار بين رانهام ول کردم همينطور که زبونم رو روي سينه و شکمش مي کشيدم اومدم پايين و دهنم به کير دراز و کلفتش رسوندم مي خواستم بکنمش تو دهنم اما دايي پيروز سرم رو گرفت تو دستاش و کشيد طرف لبش و لبام رو بوسيد و با صداي بريده بريده گفت نه جوجو اين کار رو نکن من چطور دلم مياد بزارم کيرم رو خواهر زاده ام بخوره و اين رو مي گفت در حالي که کيرش رو از زير فشار مي داد رو شکمم لبام رو مي خورد من با التماس گفتم دايي بزار بخورمش بزار بهت حال بدم بزار حالا که کار به اينجا کشيد حسابي لذت ببري. دايي با استيصال داشت مي گفت آخه آخه.... که من باز دوباره سرم رو بردم پايين پاش و کيرش رو کردم تو دهنم. ديگه نتونست کاري بکنه فقط ناله مي کرد و هيکل درشتش رو تکون مي داد. کيرش خيلي بزرگ بود و و وقتي تا کمر مي کردمش تو دهنم آرواره هام تا اونجا که جا داشت باز شده بود. با دستم رانهاي کلفتش رو مي ماليدم و کيرش رو مي خوردم. يهو دايي پيروز من رو از رو خودش بلند کرد و به پشت خوابوند رو تشک شورتم رو درآورد و خم شد رو کيرم و در حالي که نفس نفس مي زد گفت پس منم بايد بخورم تا لذت ببري خجالت کشيدم اما تو اوج شهوت بودم دهن داغ دايي پيروز که کيرم رو بلعيد ديوانه وار فقط تکرار مي کردم که دايي دوستت دارم اونم لا به لاي ساک زدن مي گفت مخلصتم دايي. قربون اين صداي شهوتيت بشم حال مي کني دايي پيروزت داره کيرت رو مي خوره؟ حال کن جوجوي خوشگلم حال کن. گفتم دايي بزار منم کيرت رو بخورم اونم گفت چشم بيا عزيزم و بر عکس شد هر دومون به پهلو خوابيديم و کير هم رو گرفتيم تو دهن. هيچوقت فکرش رو نمي کردم دايي پيروز با اون اخلاق مردونه و محکم اينقدر با ولع کيرم رو بخوره داشت آبم رو مياورد گفتم بسه دايي داره آبم مياد اونم گفت جيگرمي بزار بيارمش دايي قربونت بره ولي کيرم رو از دهنش کشيدم بيرون و سعي کردم لاي پاها و زير تخمام رو جلو دهنش بگيرم. اون مونده بود چيکار کنه هوس ليسيدن کونم رو تو چشاش مي ديدم اما نمي خواست بخوره. گفتم دايي کونم رو مي خورين وقتي ديد خودم دلم مي خواد حمله کرد به سوراخم و با زبونش شروع کرد به ليسيدنش. واي داشتم مي مردم از کيرش همينطور پيش آب مي ريخت تو دهنم و آب توي دهنم رو لزجتر مي کرد دايي پيروز ديگه دايي پيروزي که بخواد ملاحظه فاميلي و خواهر زاده اش رو بکنه نبود لبش رو از رو سوراخم برداشت و انگشتش رو ماليد رو سوراخم و فرو کرد تو. من يه ضجه اي زدم و ديگه نتونستم کيرش رو بخورم و ول شدم رو تشک. من: آخ دايي درد دارم دايي پيروز: جون! عزيزم يواش فشار مي دم قربون کونت برم من: دايي قربونت برم دوستت دارم بکن بکن. هر کاري مي خواي بکن دايي پيروز: قربون ناله هات حال مي کني؟ بده آبت رو بيارم من: نه دايي دوس دارم من رو بکني دايي پيروز: آخه چطوري دلم مياد؟ نه دايي خواهش مي کنم نخواه براي خودت و من جلق بزن تا آبمون بياد قربون داغيه کونت برم خلاصه از من اصرار از اون انکار. تا اينکه وقتي ديد واقعا دارم التماسش مي کنم قبول کرد داشتم به آرزوم مي رسيدم و دايي پيروز خوشگل و مهربونم مي خواست من رو بکنه. خوابيدم رو شکم. دايي پيروز خم شد رو کونم و دوباره شروع کرد به ليسيدن سوراخم. چنان با شهوت زبونش رو تو سوراخم فرو مي کرد که داشتم ديوانه وار داد مي زدم بعد هم خوابيد روم و گفت دايي دردت اومد بگو. ولي ديگه شهوتي تر از اون بود که ملاحظه درد من رو بکنه نزديک دو ساعت بود که کيرش رو خورده بودم و ماليده بودم. هوا رگه هايي از روشنايي صبح توش اومده بود و هو خنکتر از موقعي که اومده بوديم تو بالکن شده بود. دايي پيروز کيرش آروم کرد تو کونم تموم بدنم به رعشه افتاد و حس کردم که خوشبخت ترين مرد دنيام. دايي پيروز فقط نفس نفس مي زد واي واي مي کرد و چند بار پرسيد راحتي دايي؟ درد نداري؟ گفتم نه بکنين. ازم لذت ببرين. اونم من رو بوسيد و ديگه کيرش رو ول کرد تو کونم و شروع کرد به تلمبه زدن تموم ملافه تشک جمع شده بود زيرم و از درد و شهوت و لذت به خودم مي پيچيدم. دايي پيروز ديگه داشت کيرش رو مي کوبيد تو کونم و پس گردن و صورتم رو ميليسيد و يهو افتاد روم و با چند ضربه وحشتناک آبش رو پاشيد تو کونم و لباش رو روي صورتم کشيد تا همزمون با اومدن آبش لبام رو پيدا کنه و ببوسه و مي ناليد که ديوونه ام کردي ديوونه ام کردي. مي خوام بازم آبم رو بيارم حالش رو داري؟ از اون سر و هيکل قابل پيش بيني بود که بتونه دوبار پشت سر هم آبش رو بياره.گفتم آره دايي بکن بکن لذت ببر ازم. با حالت تشکر آميز من رو بوسيد و کيرش که کمي شل شده بود تو کونم حرکت داد آب کيرش از لاي سوراخ من و کيرش بيرون مي زد و بين رانهامون کش ميومد. اونقدر کيرش رو تو کونم نگه داشت و تکون داد که دوباره راست شد و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن و سرعتش رو زياد کرد و دوباره من رو برد تو آسمانها همونطور که داشت مي کرد به پشت خوابيد و من رو آورد رو خودش و يه دستش رو گذاشت زير کونم و بالا و پايينم مي کرد و با دست ديگه اش کيرم رو با شدت مي ماليد حس کردم دارم منفجر مي شم و با يه ناله بلند آبم پاشيد رو رانهاي دايي پيروز اونم همش مي گفت جون جون جون...... و بعد از شايد بيست دقيقه که ديگه نايي برام نمونده بود آبش رو دوباره ريخت تو کونم. هر دو نفس نفس مي زديم خودم رو از رو کيرش بلند کردم. آب کيرش از سوراخ کونم زد بيرون و ريخت روي شکم و کيرش. برگشم و خوابيدم روش کيراي شلمون رو هم افتاد و لب گذاشتم تو لبش. نمي دونم کي خوابمون برد وقتي بيدار شدم آفتاب ظهر مرداد ماه روي تن برهنه ام پهن شده بود و دايي پيروز نبود. با سستي و کرختي لذتبخشي پا شدم و رفتم تو خونه. ديدم دايي پيروز نشسته روي مبل تو سالن و معلوم بود مسته مسته شيشه نصفه ويسکي کنار دستش گواهي مي داد. سلام کردم يه نگاهي بهم کرد که دلم ريخت پايين نگاهش پر از تحقير شايدم تاسف شايدم نگراني بود اما به هر حال نگاه معموليه دايي اي که مي شناختم نبود. جويده جواب سلام رو داد و تعجب کردم چون سيگار دستش بود. دايي پيروز وقتي که خيلي ناراحت باشه سيگار مي کشه و خيلي به ندرت سيگار کشيدنش رو ديدم. نمي دونستم چي کار کنم به نظرم حق داشت. ديشب بد جوري شهوتيش کرده بودم و تا اونجا کار رو پيش برده بودم که علي رغم تموم مستي و حشري بودنش بر خلاف ميل باطنيش من رو کرده بود و حالا که مستي از سرش پريده بود معلوم نبود با خواهر زاده اي که التماس کرده بود که بکندش چي کار خواهد کرد. همينجور مستاصل ايستاده بودم روبروش. سکوت رو شکست گفت نمي خواي دوش بگيري؟ گفتم چرا گفت خب برو حوله هم گذاشتم برات. لحنش خيلي خشک بود. وجود اينکه چيزي بگم نداشتم فقط گفتم چشم و از زير نگاه سنگينش در رفتم تو حموم. اصلا حواسم نبود چطوري خودم رو شستم. همش فکر مي کردم چي کار کنم. اول فکر کردم سريع بيام بيرون و لباس بپوشم برم خونه. بعد گفتم نه بايد بشينم براش توضيح بدم که چرا اين حالتي هستم. تموم مدت دوش گرفتنم به ده دقيقه نرسيد اما هزار فکر و خيال از سرم تو اون چند دقيقه گذشت. وقتي اومدم بيرون دايي پيروز همون جا که قبل از حموم رفتنم ديده بودمش نشسته بود و سيگار جديدي هم روشن کرده بود اصلا نگام نکرد گفت از غذاي ديشب گرم کردم برو بخور. گفتم نه ممنون مي خوام برم. يهو از جاش بلند شد و داد زد غلط کردي پسرهء خرفت حس کردم تو دلم به هم خورده شد صداي بلندش خيلي ترسوندم. با حالت تهاجمي اومد جلوم و تا اومدم به خودم بجنبم يه سيلي محکم کشيد تو گوشم. حس کردم چشام داره سياهي مي ره در حالي که صورتم رو گرفته بود تقريبا زانو هام خم شد و ناله اي از ته حلقومم اومد بيرون که نمي دونم اونم شنيد يا نه. با صداي بلند و مواخذه گرانه گفت تو کوني بودي و من نمي دونستم؟ اصلا مي دوني ديشب من رو مجبور به چه کاري کردي؟ تف به غيرتت بياد واسه کار و بارت چطور تونستي از مست و لايعقل بودنم اينجور سو استفاده کني؟ بيا بشين ببينم آخه چرا بايد خواهرزاده من کوني بشه؟ خلاصه همينجور داد مي زد و من رو با حرفاش به چالش مي کشيد. از تموم زندگيم حالم بهم مي خورد از پشت هولم داد و به زور نشوندم رو مبل کنار دستش. اشکهاي من بي اختيار پايين ميومد و جرات نداشتم سرم رو بالا بگيرم. چند دقيقه ساکت شد. نگاه سنگينش رو خودم حس مي کردم اما جرات انجام هيچ حرکت و گفتن هيچ حرفي رو نداشتم. گريه ام به هق هق تبديل شده بود. چند دقيقه ساکت موند بعد با لحني که حس کردم رگه هايي از دلسوزي هم توشه گفت تو کمرم رو شکستي اگه مي ديدم زير يه مردي هستي داغون مي شدم چه برسه به الان که خودم اين کار رو باهات کردم. تو مي گي از اين به بعد چطور تو روي خواهرم نگاه کنم؟ تف به روي من بياد که گذاشتم از اول کيرم رو بگيري تو دستت. فقط تف به روي من. ديگه نمي تونستم اون همه تحقيري که مي کشيدم و خود خوري اي که دايي پيروز دچارش شده بود تحمل کنم و بغضم ترکيد و با صداي بلند شروع کردم به گريه و زاري. اما سعي کردم خودم رو کنترل کنم و بتونم باهاش حرف بزنم که شايد بتونم آرومش کنم و خودم رو تبرئه کنم. بعد از چند دقيقه به خودم مسلط شدم. گفتم دايي پيروز بزار برات حرف بزنم؟ سرش رو بلند کرد و گفت که چي بگي؟ بگي که تقصير من بود؟ بگي که من خواستم بکنمت و کردم. بهش التماس کردم که نه بزار براتون حرف بزنم اگه متقاعد نشدين هر تصميمي گرفتين منم گوش مي دم. با تکان دادن سرش قبول کرد. سعي کردم حرفام رو دقيق و حساب شده بگم. گفتم به خدا من کوني نيستم. من يه همجنسگرام که از نظر پزشکي واسه همه تاييد شده اس که بعضي آدمها به خاطر نا هنجاريهايي در دوره چهار ماهگيه جنيني که جنسيت جنين شکل مي گيره همجنسگرا مي شن يعني مغزشون به موازات پسر يا دختر شدن جسمشون رشد نمي کنه و جايگاه جنسي اين آدمها تو مغزشون و گره هاي غده هيپوتالاموس مغزشون بر خلاف جنسيتيه که جسمشون پذيرفته که در حالتهاي پيشرفته اش بهشون مي گن ترانسکچوال يا تراجنسيتي که معادل فارسيشه و اين آدما چه دختر باشن و چه پسر اصلا از جنسيتشون راضي نيستن و و وقتي به سن بلوغ هم مي رسن گرايش جنسيشون به همجنس اين مسئله رو بيشتر پر رنگ مي کنه و در حالتهاي خفيفتر تبديل به يک مرد يا زن هوموسکچوال يا همجنسگرا مي شن که از جنسيتشون راضي ان اما نياز عاطفي و جنسيشون فقط در بودن با يه همجنس برطرف مي شه. و آدمهاي سرشناس و اهل تفکر و مشهوري اينجوري بودن مثه اسکاروايلد شاعر انگليسي که با وجود سر و همسر عاشق پيشکارش شد و حتي به پاي ميز محاکمه هم کشيده شد و با تموم نازپروردگي و بورژوآ بودنش به چند سال زندان با اعمال شاقه محکومش کردن. يا آندره ژيد نويسنده فرانسوي که تو کتاب مائده هاي زمينيش تلويحا به لذت با يه همجنس اشاره مي کنه و اين اواخر تمايلتش رو صراحتا بيان کرد. يا مارسل پروست نويسنده فرانسوي که کاملا همجنسگرا بود و با اينکه هيچ وقت اين رو صراحتا نگفت اما هم عصرانش مثه همين آندره ژيد اين رو با ايمان کامل بعد از مرگش عنوان کردن. رمان در جستجوي سالهاي از دست رفته همين مارسل پروست که هنوز هم نقل محافل ادبي اروپاس چنان عميق و فخيم هست که مطمئنم اگه همجنسگرا نبود و نمي تونست احساسات زنانه و مردونه رو توامان ادراک کنه همچين رمان شگفت انگيزي رو نمي تونست بنويسه. دايي پيروز بهم خيره شده بود اصلا حواسش به چندمين سيگاري که روشن کرده بود نبود و خاکستر بلندي روي فيلترش خم شده بود و داشت مي ريخت. گفت اينا که گفتي همه خارجي ان ما خيلي چيزامون با اونا فرق داره. گفتم ولي اصالت انسان چيزي نيست که نژاد و فرهنگ پذير باشه غرايز انساني توي همه جوامع مشترکه. دايي خواهش مي کنم درکم کن منم اگه ديشب مست نبودم دروني ترين احساستم مجال بروز پيدا نمي کرد. باز گريه داشت صدام رو منقطع مي کرد. گفتم دايي من با زنها اصلا حال نمي کنم هميشه به دروغ بهتون گفتم که دوس دختر دارم. همينجور که اشکام دونه دونه پايين ميومد براش توضيح دادم که چقدر دکتر رفتم چقدر مطالعه داشتم و به اين راحتيها با اين احساس نا متعارفم کنار نيومدم. بهش گفتم که همه اعتراف دارن که عشق افلاطوني که يه اصطلاح همه گيره رو افلاطون در رساله ضيافت عشق در مدح عشق دو همجنس بيان کرده. بهش گفتم سنائي غزنوي با اون مقام شامخ عرفاني که بعدا به دست آورد عاشق يه شاگرد قصاب بود. بهش گفتم که شاعرايي مثل سعدي يا فرخي يزدي يا عنصري با چه عشقي از شاهد و ترکهاي ارتشي که در زمون خودشون از برازنده ترين مردها بودن حمد و تعريف کردن. چانه ام گرم شده بود هر کدوم از اينها رو مي گفتم بيشتر اعتماد به نفس پيدا مي کردم و بغضي که گلوم رو گرفته بود بيشتر فرو کش مي کرد. براش از عشق ديوانه وار دو تا از فرمانده هاي سپاه يونان باستان گفتم که حتي با هم يه بار شهر آتن رو که به دست دشمن افتاده بود نجات دادن و تا سالها بعد از مرگشون عشاق سر مزار اون دو نفر با هم عهد مودت مي بستن. بهش گفتم که الان هم تو فنلاند و هلند و کانادا و نروژ براي ازدواج همجنسگراها قوانين رسمي مصوب کردن و اونا از حق و حقوق خانواده مثل حق بيمه خدمات درماني برخوردارن. بهش گفتم که تو همين ايران مرداي همجنسگرايي هستن که با تموم محدوديتهاي ديني و اجتماعي نزديک به ده ساله که با هم زير يه سقف زندگي مي کنن. ديگه خسته شده بودم هنوز جاي سيلي دايي پيروز روي صورتم مور مور مي شد اما حس کردم که با اين حرفا کمي قانع شده. ساکت شدم گفتم اجازه مي دين منم يه سيگار بکشم؟ پاکت سيگار رو آورد جلوم گفت از کار ديشبت که بدتر نيست و لبخند تلخي زد. گفت تا حالا با چند نفر اين کار رو کردي؟ من و من کردم و نمي دونستم چه جوابي بدم که گفت ببين باهام رو راست باش ديگه هر چي ممکنه بينمون پيش بياد اومده پس دروغ نگو ببينم چي کار مي تونم برات بکنم. گفتم با چار پنج نفر بودم. معلوم بود دارم خنجر مي زنم تو قلبش با اين جوابم. با يه غم سنگيني پرسيد به همشون دادي؟ گفتم دو سه تاشون هم دادن هم کردن. آهي کشيد گفت چي بگم والا. من خودم دوره مجرديم خيلي با پسر بودم حتي يکي از دوستاي بزرگتر از خودمم کردم. اما نمي دونستم کسي که کون مي ده احساسهاي دروني تري هم نسبت به کارش ممکنه داشته باشه. بهم نزديکتر شد دستم رو گرفت يه دفعه نگاهش پر محبت شد گفت باشه اگه احساست اينجوريه و مطمئني که غير قابل تغييره خودم مخلصتم هستم و جاي سيلي اش رو روي صورتم بوسيد و گفت فقط قول مردونه بده که ديگه با هيچ کس نپري خودم همه جوره بهت مي رسم هم سکسي هم عاطفي که مي دونم در مقام داييت تا الانش هم چيزي کم نگذاشتم. نمي تونم بگم چه احساسي داشتم فقط مي دونم قلبم اونقدر تند مي زد که در لحضاتي که ساکت بوديم حتي صداي تيک تيک ساعت رو هم نمي شنيدم. شونه هام رو تکيه دادم به سينه اش و باز مثه ابر بهار شروع کردم به گريه کردن اين دفعه رو ديگه نمي دونم چرا بغضم ترکيد اما خوشحال بودم. سبک شده بودم اونم موهام رو نوازش مي کرد و سرم رو مي بوسيد. وقتي تو آغوشش دل سير گريه کردم. گفت پاشو جوجو پاشو برو تشک تو بالکن رو جمع کن الان جلو آفتاب پوسيده اون ملافه متبرک شده با عرق و آب کيرمون رو بيار بندازم تو ماشين که ليلي ببينه دخلم اومده. منم مي رم غذا رو دوباره گرم مي کنم. امروز بايد جشن بگيريم بعد ازم يه لب طولاني گرفت و يکي زد در کونم که پاشم. حس مي کردم دارم تو هوا راه مي رم باورم نمي شد. هنوز هم با اينکه سه سال گذشته و يار گرمابه و گلستان دايي پيروز شدم اين همه خوشبختي رو باور نمي کنم. وقتي ازش دور مي شدم گفت حيف تو نيست که شاه خوباني و منظور گدايان شده اي؟ بعد از ظهر اون روز لخته لخت تو بغل دايي پيروز داشتم نفس نفس مي زدم و از ليسي که به نوک سينه هام مي زد ديوانه شده بودم اما هيچ کدوممون مست نبوديم. هشيار هشيار بوديم و به مي ناب ديشب که اون همه شگرفي به بار آورده بود درود مي فرستاديم و از هم کام مي گرفتيم

زهره و مامانش


من معلم دوره ابتدايي هستم و الان 18 ساله که سابقه کار دارم.حدود 7 سال پيش تو يه روستاي کوهستاني در مازندران درس مي دادم.(اجازه بديد اسم روستا رو نگم ).آن سال پايه پنجم رو درس مي دادم.من بسيار خوش تيپ هستم و خيلي هم به خودم مي رسم.اون سال يه خانمي حدود 23 سال اومد مدرسه و گفت دخترم رو مي خوام کلاس پنجم ثبت نام کنم.اون بزرگه و خجالت مي کشه بين بچه ها بشينه.گفتم باشه اشکالي نداره.اون گفت پارسال از معلمش خواستم که ثبت نامش کنه اما اون اين کارو نکرد و بي معرفتي کرد.از اين کلمه اش شاخ در آوردم و و البته چيزي نگفتم. فرداي آنروز دخترش رو با خودش آورد.هيکل درشتي داشت مثل ديپلمه ها بود.سفيد پوست بود وگونه هاي قرمزش دل هر کسي رو به دست مي آورد.و واي که چه نگاه نافذي داشت.خلاصه تو کلاس نشست و چند هفته اي گذشت تا اينکه يه روز که داشتم مشقا رو خط ميزدم رسيدم به اون. مشق اونو خط زدم و داشتم مشق کناري رو خط ميزدم که ديدم چيزي داره با کيرم بازي ميکنه .دقت کردم ديده زهره(همون دختره) داره با گوشه کتاب به کيرم ميزنه .چيزي نگذشت که کير کلفت من يواش يواش بيدار شد و بلند.ديدم يه عرق معني داري کرده.من هم که خيلي اهل سکس بودم و شور زيادي براي سکس داشتم و خلاصه هفته اي دو سه تا رو سوار مي شدم طاقت نياوردم و گفتم زهره برو تو اطاقم و کتري رو بزار روي اجاق همان جا باش تا جوش بياد و چاي دم کن. اونم از خدا خواسته انگار فهميدم منظورم چيه زودي رفت و منم به بچه ها گفتم ميرم سري به گلهام بزنم و آبشون بدم شما هم دفتراتونودر بيارين از کلمات هر درس چهار بار بنويسيد.اونا هم که از من خيلي مي ترسيدن توي کلاس موندن. خلاصه رفتم تو اطاقم که از هيچ قسمتي ديد نداشت و خيلي با حال و مطمئن بود . وارد که شدم ديدم زهره کتري رو روي اجاق گذاشته و يه گوشه اي نشسته.منم گفتم که خب منم اومدم بلند شد و گفت :اجازه حالا ما بريم تو کلاس؟گفتم نه تو بشين همين جا و نقاشيت رو بکش.گفت اجازه چي بکشم؟گفتم هر چيزي رو که بيشتر از همه دوست داري؟گفت مثلا چي؟ گفتم نمي دونم.خودت بهتر مي دوني.گفتم يادت هست کتابت رو به چي مي ماليدي ؟همون رو بکش.يه دفعه جا خورد.گفت اجازه ببخشيد ناراحتتون کردم .گفتم نه اتفاقا خيلي خوشحال شدم چون همش دنبال يه دوست خوب و مطمئن مي گردم.گفتم بکش .گفت بلد نيستم چه شکليه.تعجب کردم گفتم راست ميگي گفت آره.منم زدم به سيم آخر و گفتم مي خواي نشونت بدم؟با خجالت معني داري گفت آره منم زيپم رو باز کردم و شورتم رو دادم پايين.کيرم خواب بود .گفت اين که کوچيکه .ميگن خيلي وحشت ناکه.گفتم کي گفته ؟گفت مامانم اون روز که اومده بود مدرسه بعدش به مريم زن همسايمون مي گفت و ديدم که دارن کس خودشون رو مي مالن.گفتم راست ميگي گفت آره خودم ديدم.بهش گفتم راست ميگن براي اينکه اصلش رو ببيني بايد با هاش بازي کني.اونو ببوسي نازش کني بعد اونوقت مي بيني که خيلي باحاله. ديدم اومد جلو و کيرمو گرفت تو دستش.ترسيد گفت خيلي گرمه.گفتم نازش کن جونم .اونم شروع کرد به ماليدن و چقدر ناشيانه ولي با مزه مي ماليد.چيزي نگذشت که کيرم بلند شد و قد کشيد.ديدم شروع کرد به بوسيدن اون .گفت ميشه بازم ببوسمش ؟ گفت اگه بخواي مي توني حتي بخوريش.گفت چطوري؟ بهش ياد دادم که چکار کنه.اونم شروع کرد به خوردن و واي که داشت منو مي کشت.يه دختر12ساله داشت با من سکس مي کرد و اصلا باورم نمي شد.کمي که ساک زد بهش گفتم شلوارت رو در بيار مثل من.گفت مي خواي چکار؟حتما شما هم مي خواي مثل اون بچه هاي بد کس منو درد بيارين؟گفتم چي؟ مي خواست گريه کنه که گفتم باشه بعد برام تعريف کن و اونم قبول کرد و شروع کرد به حال دادن و شلوارش رو در آورد.واي چه کس قشنگ و درشت و سفيدي بود .گفتم کجاشو درد آوردن؟ ديدم جاي بکارتش رو نشون داد و با تعجب ديدم که اوپنه.واي داشتم ديوونه مي شدم.خوابوندمش رو زمين مثل يه آهوي اسير رام بود و البته خيلي لذت ميبرد و با رضايت تن مي داد.شروع کردن به ليسيدن کسش.داشت داد ميزدو خيلي حال مي کرد.منم هي زبان ميزدم و گاهي اوقات نوک زبونمو مي دادم تو کسش و اون با داد مي گفت بيشتر بده تو بيشتربيشتربيشتر.داشتم بال ميزدم.بعد از 10 دقيقه اي که کسشو ليسيدم و حسابي آماده شده بود کيرم رو دادم دم کسش.گفت يواش که دردم نياد دردم نياد.گفتم چشم فرشته خوشگل من.و يواش دادم تو .کيرم براي اون سوراخ بزرگ بود و من مجبور شدم دوباره يه تف گنده بزنم و بعدش راحت تر از دفعه قبل رفت تو .داشت بي نهايت حال مي کرد .منم که آبم حداقل 40دقيقه بعد مي اومد.گفتم بهتره بچه هارو يه سري بزنم و برگردم.رفتم و ديدم همه ساکت نشستن و دارن مي نويسن.گفتم کسي بيرون نياد و همين توي کلاس تغذيه تون رو بخورين.بعد برگشتم ديدم يه انگشتش رو کرده تو و داره عقب جلو ميده منم سريع دوباره لخت شدم و رفتم روش و شروع کردم به تلمبه زدن. چه حالي مي کرد.هيکل بزرگش منو شک انداخته بود که نکنه بزرگ باشه و اون کلک زده ومي خواد قاچاقي درس بخونه.خلاصه داشتم حال مي کردم و تلمبه مي زدم که يه دفعه گردن منوگرفت و شروع کرد به ميک زدن. چون خيلي حال مي داد ممانعت نکردم و اون همينطور ادامه داد. برش گردوندم و از پشت گذاشتم جلو که يه دفعه از درد پريد و از دستم در رفت.گفتم ببخشيد عزيزم.گفت نه اشکال نداره ولي کيرتون به يه جاييم خورد که درد نبود بلکه يه حال ديگه اي بود . که ديوونه کننده است .بعد خودش اومد عقب عقب تا رسيد به کيرم و با دستش کيرمو گذاشت تو کسش و خودش رو عقب و جلو مي برد و آخ آخ ميکرد.تمام بدنش آتيش شده بود.خيلي داغ بود.خلاصه بعد از 50 دقيقه داشت آبم مي اومد که در آوردم و ريختم رو سينه اون.گفت چه بويي ميده گفتم عوضش خيلي خوشمزه است بيچاره باورش شد و همه اون رو با انگشت داد تو دهنش و هي به به ميگفت.تعجب کردم ولي مي دونم که از شدت حال و شهوته.بعد از پوشيدن لباس ازش قول گرفتم که به کسي نگه وگرنه از مدرسه بيرونش ميکنم و اونم قبول کرد و گفت شما هم قول بدين بازم با من اين کار رو کنيد.گفتم باشه ولي اين دفعه شب که همه خونتون خوابيدن بيا تا با هم تا صبح تو رختخواب بخوابيم .اون گفت نميشه مامانم تنهاست .گفتم بابات چي؟گفت بابام 5 ساله که ما رو رها کرده و رفته.گفتم يعني مامانت تنهاست ؟گفت آره.گفتم اونم سکس دوست داره گفت نمي دونم .ولي هر وقت مريم خانم که اونم شوهر نداره و البته بچه هم نداره مياد خونمون کساشونو به هم مي مالن و از هم لب مي گيرن و نفري يه بادمحان هم دارن که ميکنن تو کسشون و بعد از يه ساعت تمام مي کنن.با اين حرف به دلم افتاد دستي هم به سر مامانش بکشم.اون روز گذشت و چند بار ديگه هم با هم سکس داشتيم که اون نامزد گرفت و نامزدش نگذاشت اون درسو ادامه بده و ترک تحصيل کرد.يه روز صبح داشتم مي رفتم حموم که مامانشو ديدم سلام کرد و تعارف به خانه.صبح خيلي زود بود و من ترسيدم برم تو بهش گفتم يه کار خيلي مهم راجع به زهره تون دارم اگه ميشه الان بيا مدرسه تا بهت بگم. گفت بگين گفتم اينجا بده چون مردم ممکنه حرف در بيارن.گفت مدرسه که تعطيله و شما دارين ميرين حموم.گفتم نميرم برمي گردم مدرسه شما هم زود بيا و بيا تو اطاقم.ولي کسي شما رو نبينه و کسي هم نفهمه.گفت باشه.من رفتم و درست سه دقيقه بعد ديدم اومد و واي که چه لحظه اي بود .ديدم تو نمياد و دم در ايستاده گفتم بياين تو تا کسي نديده. و اون با اصرار آمد. براش يه چاي ريختم و اون اولش نمي خورد و ميگفت سرم درد ميکنه.گفتم اگه بخواي يه قرص خوب دارم که اگه بخوري خوبه خوب ميشي.يه قرص شهوت انگيز مخصوص زنها که با راهنمايي يه دوست از داروخونه گرفته بودم دادم بهش و صبر کردم تا يواش يواش اثر کنه.ديدم چشاش داره قرمز ميشه و بدنش داشت گرم مي شد چون چادرش رو در آورد و گفت گرمه .بعدش پيراهن و بعدش شلوار و... لخت که شد قشنگ تماشاش کردم .واي خدا چي ساخته بود.رفتم سر پستوناش و اونا ماليدم و بعد شروع کردم به مکيدن.داشت حال مي کرد بين هوشياري و بيهوشي بود در عالم احساس بود.فهميد که نقشه من چي بود.گفت کير مي خوام کير کير کير.منم کيرم رو که حالا شق شده بود دادم دستش و اون شروع کرد به ماليدن وبعدش ساک زدن .چه ساکي ميزد نامرد.منم شروع کردم از پستوناش و بعد از دور ناف و بعد ليسيدن کسش و آخر با نوک زبونم توي کسش رو قلقلک مي دادم .داد ميزد کثافت بذار توش بذار توش .گفتم خودت بذار.اونم گذاشت دم کسش و منم فشار دادم .کسش انصافا خيلي تنگ بود.اونو مثل دخترش گاييدم و البته با خيالي راحت تر .چون مي دونستم که اين واقعا اوپنه.بعد از 55 دقيقه آبم اومد و اون نگذاشت بريزم رو سينه اش.کيرم رو با دستش گرفت و داد تو دهنش و تمام آبم که حدود يه ليوان ميشد رو با ولع خاصي خورد . بعد که قورت داد صورتش رو آورد جلو و يه بوسه به لبم زد.لبش بوي مني مي داد ولي خوشم اومد.بعدش منو بغل کرد و نفهميديم چي شد که وقتي از خواب پا شدم ديدم ساعت 5/11 و هنوز خوابيده .لخت مادرزاد و چقدر خوش تيپ و سفيد و قشنگ بود.صبر کردم بيدار بشه البته خودمو به خواب زدم و از زير ملافه نگاش مي کردم.فهميدم که جا خورده .اولش ترسيده بود و ميخواست بره که ديد لباساش نيست.آخه من جاشون داده بودم.ديدم خيلي اضطراب داره.عمدا يه غلتي زدم تا ملافه از روم مخصوصا از روي کيرم بره کنار.کيرم که واقعا بزرگ و مست شده بود توجه اونو جلب کرد حدود 2يا3 دقيقه تماشا کرد و بعد براي اينکه خاطر جمع باشه که من خوابيدم منوچند بار صدا کرد ولي جواب ندادم.بعد دست برد طرف کيرم و اونو گرفت و شروع کرد به ماليدن.بعداز 10 دقيقه داشت ساک ميزد اما با حتياط. منم يه غلتي زدم تا کيرم زيرم بمونه.اون خيلي حالش گرفته شد. کنارم خوابيد و سعي کرد يه طوري منو برگردونه و من هم غلتيدم و رو به هوا خوابيدم.اونم باز ساک مييزد و منم از زير ملافه چشاش رو ميديدم که به قسمت سر من دقت مي کرد.بعد ديدم اومد بالا و نشست بالاي کيرم.همين که رفت توملافه رو سريع زدم کنارو چشام رو باز کردم.از تعجب و خجالت داشت شاخ در مي آورد ولي خب شرمش ريخته بودوخلاصه دست در گردن هم شروع کرديم به سکس جانانه و نزديک يک ساعت طول کشيد.بهم مي گفت از روزي که اومدي خاطر خواه تيپ و قيافت شدم.و خيلي حرفهاي ديگه که ولش.توي اون 5 سالي که اونجا بودم بيشتر شبها يواشکي ميومد پيشم مي خوابيد.دخترش هم شوهر کرد و شوهر خرش هم نفهميد که اون اوپنه.حدود 3 سال هم با دخترش سکس داشتم چون شوهر اون بعد از عروسي رفته بود سربازي و اونم لب مرز و هر دو ماه يکبار اونم 10 روز ميود.الآن از اون قضيه چند سال ميگذره ولي هروقت مياد شهر(هفته اي سه يا چهار بار).يه سري به من ميزنه و يه سکس مفصل با هم داريم.اون مي گفت اگه شوهر کنم شوهرم نميذاره اينقدر راحت باشم و من نمي خوام تو رو از دست بدم.عجب کير خوش شانسي دارم هااااا

پسر به ريش


با تشکر ازدوست از کشور همسايه ما افغانستان که اين داستان را براي ما فرستاد. داستان را کمي به فارسي ايراني تغيير داديم. توي افغانستان (مثل همه جاي ديگه دنيا!! )خيلي عاديه که مردها با همديگه و يا با مرداي جوون سکس دارن. حتي اونايي که زن و بچه هم دارن و گي نيستن هميشه يه پسر به عنوان شاگرد يا هر چيز ديگه دارن که علاوه بر شاگردي و کارگري و غيره باهاشون کاراي ديگه هم ميکنن . در افغانستان براي اين پسرها و شاگردها اسم هم دارندو بهشون ميگن "بچه به ريش".يعني هر کس يک بچه به ريش داره که البته اسمش بچه به ريشه ولي ربطي به سن طرف نداره و اين بچه به ريش ميتونه هر سني باشه ولي اکثرا مردهاو پسرهاي جوون هستن و از جواني برايشان داشتن سکس با مردهاي ديگر عادي است. بعد از جنگ که ما و افغانستانيهاي زيادي به ايران امديم هم اين موضوع در بين ما عوض نشدو ايران هم البته فرهنگش زياد با ما فرقي نميکند. من در ايران خيلي زود توانستم کار خوبي گير بياورم و با زنم و بچه هايم در يک منطقه شمالي در تهران راحت زندگي ميکردم. وقتي که صبح ها به سر کار ميرفتم با ديدن جوانهاي افغاني که توي شهر بودن دوباره به فکر فرو ميرفتم و چقدر دلم ميخواست که ميتوانستم با يکي از اونها دوباره مثل قبل در افغانستان حال کنم.پسراي جوون خوش تيپ با اندام ورزيده و خوش فرم و چه کير هايي. ادم دلش ميخواست که کيرهايشان را که زير شلواريشان کاملا معلوم بود بگيرد و مالش بدهد. اين فکر هميشه توي سرم بود تا يک پنج شنبه و جمعه که قرار بود پشت بام خانه را قير پاشي کنيم ، من در اين جور موارد هميشه از کارگراي هموطن افغاني استفاده ميکردم که کمکي هم به هموطنام کنم . اون روز زنم و بچه هايم هم به همين خاطربه منزل دوستان ديگر رفتن و من در خانه تنها ماندم که کار قير پاشي پشت بام را انجام بدهم . يک روز پنج شنبه گرم تابستاني ايران بود. ساعت 8 صبح کارگرها امدن که يک مرد جوان 28-29 ساله و يک پسر 18-17 ساله که کمکش بود. پشت بام را بهشون نشون دادم و خيلي مسلط مشغول کارشون شدند. تقريبا کل روز طول ميکشيد تا کل پشت بام قير پاشي بشه . حدود ساعت 10 سري به بالا زدم که ببينم کار چطور پيش رفته . خيلي خوب کار کرده بودند. هر دو تايشان به خاطر گرمي هوا پيرهنهايشان را در اورده بودند و اندام ورزيده و کار کرده و افتاب سوختشان معلو م بود. به کون پسر جوانتر نگاه کردم حاضر بودم هر چي دارم بدم و اون يک شب مال من باشه. به خاطر ديدن بدن هاي لخت انها مرتب بهشان سر زدم تا حدود غروب که فقط کمي از کار مانده بود. بعد از سرکشي گفتم ميروم که شام بخورم و انها هم با وجود اصرار من نخواستند که با من غذا بخورند و با خودشان غذا اورده بودند.به پايين رفتم که شام بخورم و لي بعد از چند دقيقه يادم افتاد که دسته کليدم و کليد انباري را که به ان احتياج داشتم د ربالا جا گذاشتم.به طرف پشت بام راه افتادم و درست قبل از اينکه از راه پله وارد پشت بام بشوم با منظره اي روبرو شدم وخيلي سريع خودم را توي راه پله قايم کردم. چيزي را که ميديدم باورم نميشد.مردجوان که اسمش احمد بود روي زمين روي پشت دراز کشيده بود ، شلوارش تا زانوپايين کشيده شده بودو کيرش بيرون بود.پسر جوان امير جلوي احمد نشسته بود و کير احمد را با زبانش ميليسيد. منم راست کردم و با لذت به اين منظره که اولين بار در عمرم به اين صورت ميديدم خيره شدم.ارزو ميکردم که طول بکشه و با ولع لحظه به لحظه تمام حرکاتشان را زير نظر داشتم . بعد از چند دقيقه احمد سر امير را کنار برد و اونو به طرف خودش کشيد و شروع به ليسيدن لبهاي قشنک اون کرد بعد از چند دقيقه امير را روي زمين خواباند و شلوارش را از تنش در اورد. پسر جوان زير شلوار چيزي تنش نبود و کير کلفت و کون قشنگش معلوم شده بودند. من شروع به ماليدن کير خودم کردم.بدجوري حشري شده بودم امير رو ميخواستم. احمد،امير را روي شکم روي پتويي که اورده بودن خواباند و معلوم بود که بد جوري حشري شده . امير حالا کاملا لخت روي شکم دراز کشيده بودو کون قشنگش در اختيار احمد بود.احمد با دو دستش کون قشنگ امير را ماليد و انگشت وسطش را توي امير فرو کرد. امير که مشخص بود قبلا اين کارها را کرده با لذت ، خيلي ارام ناله ميکرد . من ديگر تحمل نداشتم.و سالها بود که داشتن مرد ديگري از ارزوهايم شده بود و چنين شانسي شايد تا سالها بعد هم نصيبم نميشد. تصميم خود را گرفتم و ارام سرم را از راه پله بيرون اوردم. احمد مرا ديد و مشخصا تکاني خورد.با اشاره دست او را دعوت به سکوت کردمو از حالت حشري صورتم فهميد ناراحت نيستم. خيلي سريع متوجه شد و به ماليدن کون قشنگ امير ادامه داد ولي رويش به طرف من بود . با اشاره از او پرسيدم که ايا ميتوانم ارام جلوتر بيام که با لبخندي رضايت خودش را اعلام کرد. دور زدم و از پشت به طرف انها رفتم که امير من را نبيند و به پشت امير و احمد رفتم.با دست ضربه ارامي به پشت احمد زدم و به هم لبخند زديم.حالا از نزديک کون امير را ميديم که زير نگاهم بود. احمد مشغول ماليدن بودو انگشتش را ارام توي امير فرو ميکرد . با اشاره پرسيدم که ايا ميتوانم دست بزنم . دستش را به طرف دستم اورد و ارام به طرف کون امير برد. همزمان دست خودش را پس کشيد. باورم نميشد يکي از ارزوهايم چنين ساعتي بود.احمد خودش را کنار کشيد و حالا من به جاي اون پشت امير بودم.با يک دست مشغول ماليدن کونش شدم و با دست ديگر شلوارم را پايين کشيدم و کيرم را بيرون اوردم. داشت ميترکيد. انگار ديگر جايي براي ان در پوستم نبود و ديگر تحمل نداشتم . بايد امير را ميکردم. کيرم را بهش فرو کردم و با يک حرکت سريع تا ته فرو کردم و با دو تا دستم امير را به طرف خودم فشار دادم و گفتم امير ميخوام بکنمت. امير که حالا متوجه شده بود که من در حال کردنش هستم اول دست پاچه شد ولي خيلي سريع به خودش امد. معلوم بود لذت ميبره. درحاليکه امير را ميکردم کير احمد را هم دردهانم گذاشتم و مشغول مکيدن شدم. بعد از مدتي احمد اشاره کرد که حالا نوبت اوست . من کيرم را از امير بيرون کشيدمو احمد به جاي من به پشت امير قرار گرفت و به گاييدن اون ادامه داد. من ميتوانم شما را زبان بزنم . امير با صداي ارام گفت. من به جلوي امير رفتم و سرش را بلند کردمو کيرم را توي دهانش گذاشتم. با ولع شروع به مکيدن کرد.در حاليکه احمد او را از پشت ميکرد من هم دهانش را ميکردم . چنين لذتي را سالها نچشيده بودم. هر سه تا همزمان ابمان امد. احمد در کون امير و من در دهان قشنگ او و احمد همزمان کير امر در دستش بود و ميماليد که او هم همزمان با ما ابش بيايد. چندين برابر مزد ان روز به انها پول دادم و از ان موقع با هم دوستان نزديکي شديم و هر موقع که انها يا من تنها ميشديم همديگر را ميديديم. فقط کسي که خودش اين کار را کرده ميتواند بفهمد که چقدر لذت دارد.لذت بودن با پسر يا مرد ديگر قابل مقايسه با هيچ لذت ديگري نيست.